– برای صد هزارمین بار – که پیمودن راه نو، گفتنِ حرف نو، پدید آوردن کار نو، درد دارد و مشقّت و مصیبت. حتی اگر یک قدمِ تازه بخواهی برداری، به قدر هزار فرسنگ که بخواهی پابرهنه در بیابانی ناهموار و پُرخار امّا آشنا بروی باید که خار مغیلان و زخمزبان و سخن ناکسان را تحمّل کنی. باید. منظورم این است که مبادا دست برداری، تسلیم شوی، کنار بیایی، زانو بزنی و چیزی را که قبول نداری زیر فشار و تهدید و تطمیع و تمسخر، بپذیری... پس فقط باید به راهی که میروی حرفی که میزنی و کاری که میکنی، اعتقاد داشته باشی؛ امّا نه اعتقادِ کور؛ بَلْ اعتقادی که از اطلاعْ سرچشمه بگیرد؛ و نه اطّلاعِ غلط؛ بل اطّلاعی که از منابعِ زنده و پویا بجوشد و سرریز کند...
- نادر ابراهیمی
کتاب ابوالمشاغل | #مکتوبات
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالیست مبهم و رؤیاییست شیرین. و چون بازگردی، ا
حالا بعد از این که یکسال گذشت، یک سال تمامِ تمام و حتی کمی بیشتر از یکسال؛ حالا آتش غم به خاکستر نشسته و مگر سرد میشود این خاکستر گداخته؟ حالا تازه احساسی در من شکل گرفته که به هیچوجه دوست ندارد به دو _ سه هفتهی قبل از این فکر کند، حتی لحظهای؛ و مرور کند، حتی اندکی. تازه فهمیده که محتاج است و چقدر روحش خالی کرده -مثل جسم که گاهی و به علتی. من پیشتر هم گفته بودم که امام، دل تو را از تو طلب میکند و تو "باید" که تشنه باشی تا برسی. تشنه نباشی هم آنقدر روحت سرگردان میدود تا لبهایش ترک بخورد و مثل قلوه سنگی بشود و سختْ محتاج رسیدن به آب. و حالا از پس یکسال فاصله، یکسال تمامِ تمام و حتی کمی بیشتر از یکسال، من میبینم که محتاجم و چه بسیار. و شاید که فراق و یکبار، باز هم، جا ماندن و فاصله افتادن میبایست که میبود تا شدت تشنگیام را بفهمم.
میبینی؟ این قصهی تمام ابتلائات است. به همین سادگی. که پروردگار تو، تشنگیات را میداند و خود تو نه. پس باید که کمی بِدَوی و نفس بزنی و شاید زبانت تکهچوبی هم بشود تا بفهمی تشنگی را. از عمق وجود طلب کنی آب را. تا برسی و خودت را برسانی. این راز همهی ابتلائات است که حال خود ما بر خود ما روشن شود و الّا که بر او کمتر از ذرهای هم مخفی نیست. این حال ماست که نزدیکی و دوری، طلبیده شدن یا نشدن، رسیدن یا نرسیدن ما را روشن میکند. و الّا حرّ و زهیر و حبیب هم تا تشنه نشدند، راهی راه امام نشدند..
#یاد_داشت
مُراسلات
عزیزترین عزیز من؛ هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دلهایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حا
دل ما خیلی برای شما تنگ شده..
ما کِی فکر این روزهای بی شما رو میکردیم و حالا داریم زندگیش میکنیم؟
گهگاهی فیلم و عکسها یهو این واقعیت رو میزنن توی صورتم. میبخشید؛ دلتنگیه دیگه..
سید حجت بحرالعلومیenc_16863267749794294114487.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
آن روزها آدم بهتری بودم. آن روزها که واقعاً به دنبالت میگشتم. آن لحظهها که واقعا با شما زندگی میکردم. آن روزی که پای درخت نخل گوشهی حیاط مسجد سهله واقعاً چشمانتظارت بودم و میان رهگذرها به دنبالت میگشتم تا شاید اثری، ردّی..
چرا زندگیهای ما انقدر بدون شماست و خالی و پوچ؟ از پیام قبلیام به این میرسم که نه؛ ما قبل از اینها چطور توانستهایم زندگی بی شما را زندگی کنیم؟ در حالی که حضرتتان فرمودهاید از تمام اوضاع و احوال ما خبر دارید؛ و مگر این خبر حتماً و فقط اوضاع جامعه و مملکت است؟ که یقین هست. و جزئیتر از آن و کوچکتر از آن هزار بار. شما حتی به دخترکی یک ساعت از شب گوشهی ایستگاه اتوبوس هم توجه دارید. به پسرکی در... به جوانی...
بگذریم. ما میگوییم و شما به گفتههای ما ننگرید ولیکن به حالمان چرا؛ که «حال ما بی تو خراب است، بیا..»
مُراسلات
آقای فلانی اجازه هست ما کلاس رو بیاریم اینجا؟ / خانم فلانی حقیقتاً نیاز دارند این بچهها.. / توضیح توضیح توضیح.. / بچهها آسّه میریم آسّه میایم اینجا تحت کنترلیم! / جیغ جیغ جیغ تعریف تعریف تعریف / حالا من یه چیزی تعریف کنم؟ / غشغش خنده / داستان با اسپیلت / یک، دو، سه؛ خداحافظ! / فلانی تو برای فلانی بگو چی گفتیم جلسهی قبل؟ / گوشیها غلاف! دلت شیرینی آوردن میخواد؟ / من امشب میام، نه نمیام، دیر میام / فردریک چیچی؟ / کلاس ما سه زبانه است! / خانم معلم اجازه! (مسخره و جدی) / تموم شد؟ بریم جهاد؟ / آخجون بستنی کاکائویی / خسته نباشید!
پردهی آخر؛
نصف تخته رو پاک کردم که یادم اومد از کلاس نیمهرسمیام عکسی نگرفتم لااقل به یادگار. حتی قبل از این و اولین کلاس رسمیای که قرار بود داشته باشم هم به علت عدم حضور دانشآموزان لغو شد [اون موقع فهمیدم ما چه به سر معلمها میآوردیم] و جز چهارتا صندلی خالی اثری از اون روز به جا نموند. حالا در پردهی آخر حکایات این ماجرا، منم و تجربههای نصفهنیمه و شیرین که هرچی جلوتر میرم بیشتر به حرف استاد میرسم که «دعا میکنم همهتون طعم معلمی رو بچشید. معلمی کجا بقیهی شغلها کجا.. من چشیدهام! هر خبری هست همینجاست..»
#ذکریات
مُراسلات
همه که خطاب به کنکوریها حرف دارند؛ منم حرفم رو بگم که کنکوریهای اینجا بعد از کنکور شاید ببینند! و برای بعضیشونم که تکرار مکرراته و قبلاً ازم شنیدند..
من هرگز فکرشم نمیکردم که به این مسیر بیام! هیچوقت این رشته و این دانشگاهی که تحصیل میکنم برام قابل تصور هم نبود. سال کنکور هم به شدت باهاش جنگیدم و مقاومت کردم در برابرش! اما در نهایت، کاملاً سپردم و واگذار کردم و گفتم "هرچی خیرمه؛ تو بهتر بلدی!". و الان با یقین بیش از قبل و با تجربهی ملموس میگم که واقعاً «او» بهتر بلده. [اگر نگم که فقط او بلده و ما بلد نیستیم..] پس توکل کنید و بسپارید به خودش. ما هم اینجا، گالن گالن نور دعا میفرستیم سمتتون که موفق حقیقی باشید!✨
[موفقیت هم که لزوماً اونی که ما فکر میکنیم نیست دیگه؛ درست؟]
مُراسلات
همه که خطاب به کنکوریها حرف دارند؛ منم حرفم رو بگم که کنکوریهای اینجا بعد از کنکور شاید ببینند! و
روز کنکوری، یادم افتاد به جلسهی کنکور خودمون؛ که از اونجایی که همهی معارفیها رو توی یک کلاس جمع کرده بودند (بهخاطر دفترچهی بهخصوص)، ما رسماً جلسهی رسمی کنکور رو به شوخی گرفته بودیم و [قبل از شروع که همه از استرس ناخن میجویدند] ما کل کلاس رو گذاشته بودیم رو سرمون از خنده و شوخی و سروصدا. از اینطرف کلاس بلند میشدیم میرفتیم اونطرف سر میزهای همدیگه و با هم حرف میزدیم. و مراقبها و بقیهی داوطلبین با شگفتی و حیرت نگاهمون میکردند که اینا کیان دیگه ؛)
/از خوشیهای مدرسهٔ معارف شهید مطهری که تا همین حالا رزقهاش، حال خوبش و خاطرات خوبترش همراهمه..
[ یا اباصالح المهدی ادرکني و اغثني ]
هیچکس مثل شما مونس و غمخوارم نیست
همدم بیکسی و حال بد و زارم نیست
بارها تجربه کردم به پریشانحالی
هیچکس مثل شما در پِی تیمارم نیست
رو زدم هرچه به بیگانه، مرا عفو کنید
با شما میلْ دگر هیچ به اغیارم نیست
هرکسی نام شما بُرده جوابش دادید
«نه» نگفتید و نگفتید که "او یارم نیست"
چون که از سینهی محزون به شما راهی هست
هیچکس را خبر از مخزن اسرارم نیست
نیستم لایق وصل تو ولی اذن بده
به نگاهی و مگو "لایق دیدارم نیست"
مصرعی ساده بگویم که "تو محبوب منی"
شرمگینم که اگر صدق در اشعارم نیست
#ریحانه_شیرازی
در این موضوعی که سال به سال، همچین روزی مطرح میشه واضحاً به دو گروه برخورد کردم که:
یا ادعای پذیرش ولایت داشتند و "آقا" رو به آقایی قبول داشتند و باز هم روز نهم ربیع همهی دغدغهشون میشد همین بحث و سرخپوشی و چنین و چنان؛ که پاسخ واضحه: اگه ادعا راسته به صحبتهای مکرر "آقا" بر پایهی استدلال رجوع کنند که متوجه بشند برائت جستن چیه و حرف، حرفِ نفیِ دشمنی دشمنان آلالله نیست و سطح نگاه بالاتر از این حرفهای سادهلوحانه است.
اون آقایی که حرف از وحدت زد پای همین «تبری» به شهادت رسید و به معنای واقعی کلمه سرخپوش شد. نه یک عده موشِ در سوراخ خزیده که باعث آسودگیِ خاطر دشمن خارجیاند.
و یا عدهای هستند که زورشون میاومد "آقا" رو به آقایی و آیتاللهیی و ولایت بشناسند و معتقدند به اصل بیاساس "ایشون نظری دارند و ما هم نظری" -اگر از تند و تیز تر ها نگیم که گَرد غمی هم از شهادت ایشون به دلشون ننشست هیچ؛ بلکه به اندازهی کسی که دستور حمله صادر کرد خوشحال شدند و در انجمنهای خویش دست به دعا برای ظهور برداشتند و الی آخر!- که خب این گروه هم از «تولّی» که تهی هستند بگذریم، «برائت» رو هم کلاً و فقط خلاصه در سه حرف و در سه نفر میبینند. تکلیف اینها هم که روشنه دیگه؟ بیبصیرتهای نابخرد هیجانی.
لازم میدونم اون بند رو برای به سخره گیرندگان "وحدت کلمه و کلمهی وحدت" مجدد تکرار کنم که اون آقایی که حرف از وحدت زد پای همین «تبری» به شهادت رسید و به معنای واقعی کلمه سرخپوش شد. نه یک عده موشِ در سوراخ خزیده که نهم ربیع به نهم ربیع از سوراخ بیرون میان و دُمی برای اربابان خارجی تکان میدهند باعث آسودگیِ خاطر دشمن خارجیاند.
/ از اسم وحدت آوردن هر آدمی بیزار و فراریام و تا این کلمه رو میشنوم میگم خدایا یعنی قراره بعدش چی رو تطهیر کنه با گفتن این حرف؟ و در نهایت دیدم تنها کسی که معنای حقیقی وحدت رو میدونست و درست و به جا به کار میبرد امام راحل و رهبر شهید و حالا هم رهبر حکیممون هستند. همهجا که به اسم وحدت همهکاری انجام میشه؛ اینجا که اصل حرفه، بهش ایراد وارده؟!