eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
سید حجت بحرالعلومیenc_16863267749794294114487.mp3
زمان: حجم: 1.8M
آن روزها آدم بهتری بودم. آن روزها که واقعاً به دنبالت می‌گشتم. آن لحظه‌ها که واقعا با شما زندگی می‌کردم. آن روزی که پای درخت نخل گوشه‌ی حیاط مسجد سهله واقعاً چشم‌انتظارت بودم و میان رهگذرها به دنبالت می‌گشتم تا شاید اثری، ردّی.. چرا زندگی‌های ما انقدر بدون شماست و خالی و پوچ؟ از پیام قبلی‌ام به این می‌رسم که نه؛ ما قبل از این‌ها چطور توانسته‌ایم زندگی بی شما را زندگی کنیم؟ در حالی که حضرتتان فرموده‌اید از تمام اوضاع و احوال ما خبر دارید؛ و مگر این خبر حتماً و فقط اوضاع جامعه و مملکت است؟ که یقین هست. و جزئی‌تر از آن و کوچک‌تر از آن هزار بار. شما حتی به دخترکی یک ساعت از شب گوشه‌ی ایستگاه اتوبوس هم توجه دارید. به پسرکی در... به جوانی... بگذریم. ما می‌گوییم و شما به گفته‌های ما ننگرید ولیکن به حالمان چرا؛ که «حال ما بی‌ تو خراب است، بیا..»
مُراسلات
آقای فلانی اجازه هست ما کلاس رو بیاریم این‌جا؟ / خانم فلانی حقیقتاً نیاز دارند این بچه‌ها.. / توضیح توضیح توضیح.. / بچه‌ها آسّه می‌ریم آسّه میایم این‌جا تحت کنترلیم! / جیغ جیغ جیغ تعریف تعریف تعریف / حالا من یه چیزی تعریف کنم؟ / غش‌غش خنده / داستان با اسپیلت / یک، دو، سه؛ خداحافظ! / فلانی تو برای فلانی بگو چی گفتیم جلسه‌ی قبل؟ / گوشی‌ها غلاف! دلت شیرینی آوردن می‌خواد؟ / من امشب میام، نه نمیام، دیر میام / فردریک چیچی؟ / کلاس ما سه زبانه است! / خانم معلم اجازه! (مسخره و جدی) / تموم شد؟ بریم جهاد؟ / آخ‌جون بستنی کاکائویی / خسته نباشید! پرده‌ی آخر؛ نصف تخته رو پاک کردم که یادم اومد از کلاس نیمه‌رسمی‌ام عکسی نگرفتم لااقل به یادگار. حتی قبل از این و اولین کلاس رسمی‌ای که قرار بود داشته باشم هم به علت عدم حضور دانش‌آموزان لغو شد [اون موقع فهمیدم ما چه به سر معلم‌ها می‌آوردیم] و جز چهارتا صندلی خالی اثری از اون روز به جا نموند. حالا در پرده‌ی آخر حکایات این ماجرا، منم و تجربه‌های نصفه‌نیمه و شیرین که هرچی جلوتر می‌رم بیش‌تر به حرف استاد می‌رسم که «دعا می‌کنم همه‌تون طعم معلمی رو بچشید. معلمی کجا بقیه‌ی شغل‌ها کجا.. من چشیده‌ام! هر خبری هست همین‌جاست..»
مُراسلات
همه که خطاب به کنکوری‌ها حرف دارند؛ منم حرفم رو بگم که کنکوری‌های این‌جا بعد از کنکور شاید ببینند! و برای بعضی‌شونم که تکرار مکرراته و قبلاً ازم شنیدند.. من هرگز فکرشم نمی‌کردم که به این مسیر بیام! هیچ‌وقت این رشته و این دانشگاهی که تحصیل می‌کنم برام قابل تصور هم نبود. سال کنکور هم به شدت باهاش جنگیدم و مقاومت کردم در برابرش! اما در نهایت، کاملاً سپردم و واگذار کردم و گفتم "هرچی خیرمه؛ تو بهتر بلدی!". و الان با یقین بیش از قبل و با تجربه‌ی ملموس می‌گم که واقعاً «او» بهتر بلده. [اگر نگم که فقط او بلده و ما بلد نیستیم..] پس توکل کنید و بسپارید به خودش. ما هم این‌جا، گالن گالن نور دعا می‌فرستیم سمتتون که موفق حقیقی باشید!✨ [موفقیت هم که لزوماً اونی که ما فکر می‌کنیم نیست دیگه؛ درست؟]
هدایت شده از مُراسلات
يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ . .
مُراسلات
همه که خطاب به کنکوری‌ها حرف دارند؛ منم حرفم رو بگم که کنکوری‌های این‌جا بعد از کنکور شاید ببینند! و
روز کنکوری، یادم افتاد به جلسه‌ی کنکور خودمون؛ که از اون‌جایی که همه‌ی معارفی‌ها رو توی یک کلاس جمع کرده بودند (به‌خاطر دفترچه‌ی به‌خصوص)، ما رسماً جلسه‌ی رسمی کنکور رو به شوخی گرفته بودیم و [قبل از شروع که همه از استرس ناخن می‌جویدند] ما کل کلاس رو گذاشته بودیم رو سرمون از خنده و شوخی و سروصدا. از این‌طرف کلاس بلند می‌شدیم می‌رفتیم اون‌طرف سر میزهای همدیگه و با هم حرف می‌زدیم. و مراقب‌ها و بقیه‌ی داوطلبین با شگفتی و حیرت نگاهمون می‌کردند که اینا کی‌ان دیگه ؛) /از خوشی‌های مدرسهٔ معارف شهید مطهری که تا همین حالا رزق‌هاش، حال خوبش و خاطرات خوب‌ترش همراهمه..
[ یا اباصالح المهدی ادرکني و اغثني ] هیچ‌کس مثل شما مونس و غم‌خوارم نیست همدم بی‌کسی و حال بد و زارم نیست بارها تجربه کردم به پریشان‌حالی هیچ‌کس مثل شما در پِی تیمارم نیست رو زدم هرچه به بیگانه، مرا عفو کنید با شما میلْ دگر هیچ به اغیارم نیست هرکسی نام شما بُرده جوابش دادید «نه» نگفتید و نگفتید که "او یارم نیست" چون که از سینه‌ی محزون به شما راهی هست هیچ‌کس را خبر از مخزن اسرارم نیست نیستم لایق وصل تو ولی اذن بده به نگاهی و مگو "لایق دیدارم نیست" مصرعی ساده بگویم که "تو محبوب منی" شرمگینم که اگر صدق در اشعارم نیست
در این موضوعی که سال به سال، همچین روزی مطرح می‌شه واضحاً به دو گروه برخورد کردم که: یا ادعای پذیرش ولایت داشتند و "آقا" رو به آقایی قبول داشتند و باز هم روز نهم ربیع همه‌ی دغدغه‌شون می‌شد همین بحث و سرخ‌پوشی و چنین و چنان؛ که پاسخ واضحه: اگه ادعا راسته به صحبت‌های مکرر "آقا" بر پایه‌ی استدلال رجوع کنند که متوجه بشند برائت جستن چیه و حرف، حرفِ نفیِ دشمنی دشمنان آل‌الله نیست و سطح نگاه بالاتر از این حرف‌های ساده‌لوحانه است. اون آقایی که حرف از وحدت زد پای همین «تبری» به شهادت رسید و به معنای واقعی کلمه سرخ‌پوش شد. نه یک عده موشِ در سوراخ خزیده که باعث آسودگیِ خاطر دشمن خارجی‌اند. و یا عده‌ای هستند که زورشون می‌اومد "آقا" رو به آقایی و آیت‌الله‌یی و ولایت بشناسند و معتقدند به اصل بی‌‌اساس "ایشون نظری دارند و ما هم نظری" -اگر از تند و تیز تر ها نگیم که گَرد غمی هم از شهادت ایشون به دلشون ننشست هیچ؛ بلکه به اندازه‌ی کسی که دستور حمله صادر کرد خوشحال شدند و در انجمن‌های خویش دست به دعا برای ظهور برداشتند و الی آخر!- که خب این گروه هم از «تولّی» که تهی هستند بگذریم، «برائت» رو هم کلاً و فقط خلاصه در سه حرف و در سه نفر می‌بینند. تکلیف این‌ها هم که روشنه دیگه؟ بی‌بصیرت‌های نابخرد هیجانی. لازم می‌دونم اون بند رو برای به سخره گیرندگان "وحدت کلمه و کلمه‌ی وحدت" مجدد تکرار کنم که اون آقایی که حرف از وحدت زد پای همین «تبری» به شهادت رسید و به معنای واقعی کلمه سرخ‌پوش شد. نه یک عده موشِ در سوراخ خزیده که نهم ربیع به نهم ربیع از سوراخ بیرون میان و دُمی برای اربابان خارجی تکان می‌دهند باعث آسودگیِ خاطر دشمن خارجی‌اند. / از اسم وحدت آوردن هر آدمی بیزار و فراری‌ام و تا این کلمه رو می‌شنوم می‌گم خدایا یعنی قراره بعدش چی رو تطهیر کنه با گفتن این حرف؟ و در نهایت دیدم تنها کسی که معنای حقیقی وحدت رو می‌دونست و درست و به جا به کار می‌برد امام راحل و رهبر شهید و حالا هم رهبر حکیم‌مون هستند. همه‌جا که به اسم وحدت همه‌کاری انجام می‌شه؛ این‌جا که اصل حرفه، بهش ایراد وارده؟!
شیشه نازک‌تر از آن است که می‌پنداری شیشه را جای بلندی است به هر عطّاری نه عیان نیست، نهان است که آن‌سوی حصار زودرنج است دل دخترکی درباری پشت دیوار بلندی که به ظاهر دارم دلِ تنگی است از آیینه و کاشی‌کاری من همه عمر نهان داشتم این رنجوری «بیت» شد آن‌همه در پیچ و خم اشعاری الغرض، پای نَکِش نابلد آن سوی حصار بی‌مهابا نبری دست، قدح برداری.. [شاعر این‌جا زیادی اختیار شاعری به کار برده و هجا کم و زیاد کرده و زبان کهن و نو شعر رو در هم آمیخته و رشته‌کوه ساخته؛ و او را از این کارها چه باک؟]
حقيقة الدّنيا: دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ. لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا. أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ... + خطبة ٢٢٦
به خیالم که اگر یک دوست رو همراه کنم که یک مسیر آشنا رو، مسیری که سال‌های قبل از این، ساعتِ دوی بعد از ظهر، با لباس فرم و کوله روی دوش پیاده طی می‌کردیم و از خیابون معدل خودمون رو به پاتوق می‌رسوندیم، لای قفسه‌ی کتاب‌ها می‌گشتیم و احیاناً اگر کافه‌ی پاتوق تعطیل یا جمع نشده بود، سر میزی هم می‌نشستیم و چیزی می‌خوردیم، بعد هم توی آینه‌ی دم در با عکس فاضل نظری و حدادپور جهرمی عکس می‌گرفتیم و این خوشحالی و ذوق ما رو برای مدت‌ها تأمین می‌کرد؛ امروز هم می‌تونه کج کردن راه به اون سمت حالمون رو خوب کنه. ببخشید که بهت نگفتم رفیق و به بهونه‌ی خرید بردمت توی اون مسیر! فکر کردم که حال دوتایی‌مون این راه طی شده رو می‌طلبه تا شاید دوباره گَرد خاطره‌ی خنده‌هامون رو دلمون بشینه. حتی به خیالم که قدم زدن یه خیابونِ طولانی بعد از سه نفری نشستن و گپ زدن می‌تونه حال سه‌تامون رو عوض کنه و به‌تر. اما این بیش‌تر یک خیال ساده بود. تو درست گفتی که ما "خیلی بزرگ شدیم" و دیگه چیزهای کوچیک اون‌قدرها خوشحالمون نمی‌کنه. به خصوص که قیمت کتاب‌ها، کیک شکلاتی‌ها، شیک‌ها و آیس‌ها، حتی یه لیوان چایی، قیافه و رفتار آدم‌ها.. اگر پیشنهادهام برای تغییر اوضاع تک تک‌مون مؤثر نبود، ببخشید. فکر کنم ایراد کار اینه که ما برای حال خوب دنبال بهونه‌ایم و این اشتباهه. سیم حال خوبمون قطع شده و همه‌ی چیزهای دیگه حاشیه است. پروردگارا به دل‌ها نظری، که اصل تویی، که اصل تویی... / حتی شب تاریک این شهر تیره بهم یادآور شد که: تحمل کردن این شهر، کار این دل من نیست من دل‌تنگ آن شهرم که بویی از شما دارد.. [کربلاء] / عکس به پیوست است.