🌱🌱🌱
#قصهدلبری
#قسمتشصدودوم
بعد از غسل و کفن چند لحظه ای با هم کنارش تنها نشستیم.خیلی بچه را بوسیدیم و با روضۀ حضرت علی اصغر(ع) با او وداع کردیم،با آن روضه ای که امام حسین(ع) متأصل،قنداقه را بردند پشت خیمه.می ترسیدم بالای سر بچه جان بدهد😔.تازه میفهمیدم چرا میگویند امان از دل رباب! سعی میکردم خیلی ناله و ضجه نزنم.می دانستم اگر بی تابی ام را ببیند،بیشتر به او سخت می گذرد و همه را می ریختم در خودم.
بردیمش قطعه نونهالان.خودش رفت پایین قبر.کفن بچه را سرِ دست گرفته بود و خیلی بی تابی می کرد.شروع کرد به روضه خواندن.همه به حال او و روضه هایش می سوختند.😭حاج آقا مهدوی نژاد وسط روضه خواندنش دم گرفت تا فضا را از دستش بگیرد. بچه را گذاشت داخل قبر اما بالا نمی آمد.کسی جرئت نداشت بهش بگوید بیا بیرون.یک دفعه قاطی می کرد و داد میزد.پدرش رفت و گفت:《دیگه بسه!》فایده نداشت.من هم رفتم و بهش التماس کردم ،صدقه سر روضه های امام حسین(ع) بود که زود به خود آمدیم.چیز دیگری نمیتوانست این موضوع را جمع کند.برای سنگ قبر امیرمحمد،خودش شعر گفت: 《ارباب من حسین،
داغی بده که حس کنم تو را داغ لب ترک ترکِ اصغر تو را
طفلم فدای روضۀ صدپاره اصغرت داغی بده که حس کنم ان ماتم تو را》
#ادامهدارد