🌷🌷🌷
#قصهدلبری
#قسمتپنجاهوچهارم
نمیدانم از کجا با متولی آنجا آشنا بود🤔. رفت خوش و بش کرد و بعد آمد که (( بیا بریم روی
پشت و بوم ))
رفتیم آن بالا و عکس گرفتیم.میخندید و میگفت(( ما که تکلیفمون رو انجام دادیم عکسمون هم گرفتیم))😅
بعد رفتیم روستای شیث نبی . روستای سرسبز و قشنگی بکو بالای کوه 🙂
بعد از زیارت حضدت شیث نبی، رفتیم مقبره شهید سید عباس موسوی ، دومین دبیر کل حزب الله.محمدحسین میگفت (( از بس مردم بهش علاقه داشتهن، براش بارگاه ساختهن ))
قبر زن و بچه اش هم در آن ضریح بود
با هم در یک ماشین شهید شده بودند 💔
هلی کوپتر اسرائیلی ها ماشینشان را با موشک زده بود.برایم زیبابود که خانوادگی شهید شده اند
🙃
پشت آرامگاه یه ماشین سوخته شهید هم سری زدیم
ناهار را در بعلبک خوردیم.هم من غذاهای لبنانی را میپسندیدم هم او با ولع میخورد.خداراشکر
میکرد بعد هم در حق آشپزش دعا. آخر سر هم گفت (( به به عجب چیزی زدیم به بدن 😄))
زود میرفت دستور پخت آن غذا را می گرفت که بعدا در خانه بپزیم.نماز مغرب را در مسجد رأسالحسین خواندیم .
مسجد بزرگی که اسرای کربلا شبی در آنجا بیوته کردند
در این مسجد مکانی به عنوان جایگاه عبادت امام سجاد مشخص شده بود. قسمتی هم به عنوان محل نگهداری از سر مبارک امام حسین علیه السلام ، همانجا نشست به زیارت عاشورا خواندن، لابهلایش روضه هم میخواند😞
.(( راس تو میرودبالاینیزهها
من زار میزنم در پای نیزه ها
آه ایستارۀدنباله دار من
زخمی ترین سر نیزه سوار من
با گریه آمدم اطراف قتلگاه
گفتی که خواهرم برگرد خیمه گاه
بعد از دقایقی دیدم که پیکرت
در خون فتاده و بر نیزه ها سرت
ای بی کفن چه با این پاره تن کنم؟
با چادرم تو را باید کفن کنم
من میروم ولی جانم کنار توست
تا سال های سال شمع مزار توست 💔
بعد هم دم گرفت(( عمه جانم،عمه جانم، عمه جان مهربانم .
عمه جانم عمه جانم،عمه جان نگرانم
عمه جانم، عمه جانم، عمه جان قدکمانم 😭😭😭
موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه.از هتل تا حرم حضرت رقیه ، راهی نبود پیاده میرفتیم.حرم حضرت زینب که نمیشد پیاده رفت ، ماشین میگرفتیم
حال و هوای حرم حضرت زینب را شبیه حرم امام رضا و امام حسین دیدم.بعد از زیارت، سر صبر نقطه به نقطه مکان ها را نشانم داد و معرفی کرد
((دروازهٔ ساعات مسجد اموی،خرابه شام ، محل سخنرانی حضرت زینب س .
هر جا را هم که بلد نبود از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی میپرسید
#ادامهدارد....