آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم +اونجا رو ببین یه ایستگاه متروکه اس خیلی جا دار و نامحسوسه قشنگ میشه یه جسد
#ماجراهای_منو_ویراستارم
_(برگشتن و نگاه کردن به نیلو درحالی که دارم سعی میکنم نخندم)
+دیدم دیدم
_بذار بنویسم تو يادداشت هام واسه کتاب
+میخوای بنویسی یکی انقدر هول بود بنده خدا در مترو روش بسته شد؟
_نخیر مینویسم ایده ی خوبیه اگه یکی رو توی شلوغی های مترو بُکّشن و بعدم با جمعیت پرت بشه اینور اونور و یهو گیر کنه بین در مترو اونوقت...
@mrxcollection
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی توی نوشتن همون کتابی که شروع کردی موندی ولی ایده های جدید واسه کتاب جدید داری!
@mrxcollection
آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم _(برگشتن و نگاه کردن به نیلو درحالی که دارم سعی میکنم نخندم) +دیدم دیدم _بذ
#ماجراهای_منو_ویراستارم
_خب، بگو...
+الان اخه؟ نمیشه مردم دور و بر مونن!
_مردم همیشه دور و بر مونن...
+خب ببین آدرین میره دانشگاه، دقیقا بعد از اینکه یکی رو کشته...
_چطوری یکی رو کشته؟
+توی سه مرحله، اول خشاب تفنگ رو جا کرده،بعد نشونه گرفته و شلیک کرده، من از کجا بدونم چطوری؟! یکی رو کشته دیگه!
_آدرین تک تیراندازه، صرفا گفتم بدونی(نگاه عاقل اندر سفیه)
+خب؟
_خب میگم یعنی این شلیک های مستقیم راست کارش نیست!
+(نگاهِ "نه بابا راست میگی؟!" ) داشتم میگفتم؛ خلاصه میرن دانشگاه و یکم دلقک بازی درمیاره...
@mrxcollection