مکاتبه با قطب قدرت
یا
نامهای از یک خلیفهی مستأصل
مرحوم کلینی در کافی نقل کرده از یکی از اصحاب که:
نسخهای از نامه متوكل به امام هادى عليه السلام را در سال 243 از يحيى بن هرثمه گرفتم. اينست متن آن نامه:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
اما بعد، همانا امير المؤمنين، قدر تو را ميشناسد و خويشاوندى تو را رعايت ميكند و حق تو را لازم ميداند و براى اصلاح حال تو و خاندانت و عزت و خوشبختى و آسودگى تو و ايشان هر چه لازم باشد، فراهم ميكند و از اين رفتار خشنودى پروردگار و انجام دادن حقى كه از تو و ايشان بر او واجب است، طلب ميكند.
امير المؤمنين عقيده دارد «عبد اللَّه بن محمد» را از توليت جنگ و نماز در مدينه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله عزل كند، زيرا چنان كه تذكر داده بودى، حق شما را نشناخته و ارزشت را سبك گرفته و شما را بكارى متهم ساخته و نسبت داده كه امير المؤمنين بركنارى و درستى نيت شما را در عدم اراده براى آن كار ميداند و امير المؤمنين منصب و مأموريت عبد اللَّه را به «محمد بن فضل» داد و او را باحترام و تعظيم و شنوائى از شما و اينكه با اين رفتار تقرب بخدا و امير المؤمنين جويد دستور داد.
امير المؤمنين مشتاق ديدار و تجديد عهد با شماست. شما هم اگر ديدار و اقامت نزد او را تا هر مدتى كه خواهى، حركت كن و هر كس را كه دوستدارى از خانواده و غلامان و اطرافيانت همراه بياور، و مسافرتت با مهلت و آرامش باشد، هر زمان خواهى كوچ كن و هر زمان خواهى بار انداز و هر گونه خواهى راه بپيما. و اگر دوست دارى «يحيى بن هرثمه»، پيشكار امير المؤمنين و سربازانى كه همراه او است، پشت سرت بيايند و در كوچ كردن و راه پيمودن دنبال شما باشند، باختيار و دستور شماست، هر گونه خواهى حركت كنيد تا نزد امير المؤمنين برسيد. كه هيچ يك از برادران و فرزندان و اهل بيت و ويژگانش منزلتى پرمهرتر و حسب و شرافتى پسنديدهتر از تو ندارند و امير المؤمنين نسبت بايشان دلسوزتر و مهربانتر و خوش رفتارتر و خاطرجمعتر از تو نيست.
ان شاء اللَّه تعالى
و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.
نويسنده ابراهيم بن عباس و صلّى اللَّه على محمد و آله و سلم.
پینوشت 1: در حدیث دیگری در کافی هم نقل شده که متوکل به اطرافیانش گفت: لقد اعیانی امر ابن الرضا...؛ مسالهی ابن الرضا [امام #هادی ] مرا درمانده کرده است!
پینوشت 2: معلوم است که ائمه معصومین در طول زمان و برآیند تاریخ، پیروز بودهاند اما مهم این است که گزارشهای تاریخی را بر این اساس تحلیل کنیم که در وهله و در زمان حیات خودشان هم، بزرگترین ضربهها را به نقاط ثقل قدرت ِ ائمهی نفاق وارد کرده اند و بارها و بارها در مقابل چشم همه، آنان را به افتضاح و انفعال کشاندهاند در موضوعات و قضایای مختلف. و با موضع گیریهای رسوا کننده، اتمام حجت کرده اند برای همه. چنین قدرتی را که در مقابل داشته باشی، باید هم در مقابل افکار عمومی، اینطور نامه بنویسی؛ حتی اگر به یک خطش هم ایمان نداشته باشی و سرتاسرش را دروغ گفته باشی! اگر این نگاه بعنوان یک اصل قرار گیرد باید گزارشهای تاریخی از زندگی ائمه را دوباره و بسیار دقیقتر از اینها معنا کرد....
@msnote
*و عباد الرّحمن ...*
ـ بالاخره مسجدیه که با کمکهای مادربزرگِ مرحومت راه افتاده. شما هم باید یه سهمی داشته باشی دیگه. این بچهها حیفن به خدا. بیا یه برنامهای، چیزی براشون راه بنداز. هفتهای یه شب که دیگه کاری نداره ...
این آخرین اصرارهای آقای جعفری بود که بالاخره بر تنبلی و ترسم غلبه کرد. به جز تنبلی، میترسیدم که چطور و با چه زبانی میشود مقولهی پیچیدهای مثل دین را برای چند کودک، ساده کرد. ولی دستآخر گیر افتادم و قرار شد یکشنبهها بعد از نماز عشا، بچههای یک مسجد در فقیرترین محلّهی «نیروگاه» را دور خودم جمع کنم و برایشان یک داستان از زندگی ائمّه تعریف کنم و یک سوال بپرسم و بعدش به برندهها، هزار تومانی و دوهزار تومانی جایزه بدهم.
یکبار یادم رفت قبل از رفتن به مسجد، پول خُرد جور کنم: وقتی از خواب بیدار شدم، نزدیک اذان بود و کلّی راه تا نیروگاه داشتم. با ناامیدی جلوی اولین سوپری ترمز کردم و پریدم تو. ملتمسانه گفتم: «آقا میشه من کارت بکشم و شما بجاش چند تا دو هزاری و هزاری لطف کنی و کار ما رو راه بندازی؟» جوانکِ فروشنده، اول منّومن کرد و تهریش روی چانهاش را خاراند. بعد نگاهی به دخل انداخت و همینطور که اسکناسها را میجورید، گفت: «حالا برا چه کاری میخوای؟» داشتم قضیهی مسجد و بچهها و جایزه را تعریف میکردم که سه تا دوهزاری و دو تا هزاری را روی میز گذاشت. کلّی تشکر کردم و کارت کشیدم. وقتی کارتخوان، رسید را بیرون داد، جوانک دست کرد توی جیب خودش و یک اسکناس دیگر هم به قبلیها اضافه کرد و چشمهایش برق زد که:
ـ اینم از طرف من به جایزهها اضافه کن. یه حاجتی دارم.
از برق چشمها و لبخند لبها و ذوقی که توی چهرهاش بود، حدس زدم که دلش برای دلبری از دختری تپیده. بعد به خودم نهیب زدم که: «پس چی شد حسن ظنّ؟ شاید خواستگاری رفته و منتظر جوابه. دختربازی تو قم که به شدّت و حدّت تهران نیست.» لبخند زدم و گفتم: لطف کردی! ایشالا حاجتروا شی.
تنبلی و حواسپرتیام هفتهی بعد هم ادامه پیدا کرد و بخاطر پولخُرد دوباره جلوی همان سوپری ترمز کردم و همان جوانک با حالتی رفاقتآمیزتر از قبل، اسکناسها را داد و کارت را کشیدم. بعد دوباره دست به جیب شد. اصرار کردم که خجالتم ندهد. اما با گفتنِ «من که نمیخوام به شما پول بدم؛ میخوام خرج کار خیر و اون بچهها کنم تا حاجت بگیرم» ساکتم کرد و گفتم حتما بخاطر آن حاجتی که دارد، دعایش میکنم. خداحافظی کردم اما دم در ماشین متوجه شدم که از سوپری بیرون آمده و پشت سرم ایستاده. وقتی صورتم را برگرداندم، سرش را جلو آورد و دستی به موهای مدلدارش کشید و گفت:
ـ دعا کن درست شه. من آموزش رفتم؛ قبول هم شدم. مدارکم هم کامله. چند وقته منتظرم که رفتنم جور بشه. #سوریه .
از درون در هم شکستم. خیلی خُردتر از آن پولخُردها. دندانهای عقلم را روی هم فشار دادم تا بغضم نترکد. چشمها را به نحو مسخرهای گشاد کردم تا اشکها بیرون نپاشد. با حسادت یا حسرت یا حقارت و فقط برای اینکه مقدار فروپاشیام معلوم نشود، گفتم: «شنیدم دیگه سخت میگیرن و نمیبرن.» گفت: «نه بابا! همین دیروز دوستم شهید شد. سعید سامانلو.» انگار صاحب مغازه هم فهمید که حرفی برای گفتن نمانده. از داخل سوپری، جوانک را صدا زد و از من جدایش کرد.
آنجا کنار ماشین، از «من» چیزی باقی نمانده بود جز یک مذکّرِ تحقیرشده که به زور لفظ «مرد» را رویش گذاشته بودند تا این کلمه هم مثل سایر کلمات به لجن کشیده شود. از آن طرف، مردی که نذر و نیّت کرده بود و پول خرج میکرد تا #شهید شود؛ اسمش شده بود «جوانک» یا «شاگرد مغازه».
ــــــــــ
میبینید که چطور داریم هرز میرویم و چه قدر بد خرج میشویم؟ میبینید که الفاظ الکن شدهاند و کلمات کودتا کردهاند؟ که واژهها ژست گرفتهاند و حروف تحریف شدهاند؟ بله؛ همهی اینها را میبینید. اما ما را هم میبینید که چطور داریم از شما فرار میکنیم و با عجله و اضطراب و دغدغه به سمت دنیا میدویم... در این شلوغی، تنها چیزی که نصیبمان میشود، تنهخوردن از مردانی است که دارند خلاف مسیر حرکت میکنند و با طمأنینه و آرامش، به طرف شما میآیند: *و عباد الرحمان الذین یمشون علی الارض هونا ...*
#جمعه_ناک
@msnote
سراوان؛ از اذان تا اقامه
مهم نبود که اوضاع شهر، امنیتی شده بود و مهم نبود که تهدید کرده بودند روز #عید هم عملیات میکنیم. مهم این بود که روز عیدی، گرفتار یک شهر ِ سوت و کور شده بودم.
«حالا نصب امیرالمومنین را قبول ندارید ولی بالاخره پیامبر اکرم در 18 ذی حجه، جلوی آن همه آدم، کلی کار انجام داده و کلی صحبت کرده که در 17 و 19 ذی حجه، خبری از این رفتارها و گفتارها نبوده. پس چرا بی خیالید؟ چرا به روی خودتان نمیآورید؟ همین سکوتتان، حجت قاطع ما نیست بر حقیقتی که پنهانش کرده اند، بزرگانتان؟»
داشتم به این چیزها فکر میکردم چون غربتِ سراوان ـ که اکثریت جمعیتش را اهل تسنّن تشکیل میدهند ـ حالی برایم نگذاشته بود. پشت سر امام جماعت ِ تنها مسجد شیعیان نشسته بودم و منتظر بودم اذان ظهر بگویند و مفاتیح را ورق میزدم تا برسم به اعمال روز #غدیر که چشمم گرد شد. شیخ عباس از امام رضا نقل کرده بود که: *خدا، دو برابر تمام کسانی که در ماه رمضان و شب قدر و شب عید فطر از آتش آزاد کرده را، در این روز از آتش آزاد میکند*
عجب! چه شبی برتر از شب قدر و چه ماهی بهتر از رمضان؟! این همه ریاضت شرعی میکشیم و سی روز، روزه و نماز و دعا و قرآن به بدن میزنیم، تا بالاخره در اواخر ماه مبارک، لیاقتی برای بخشیده شدن پیدا کنیم. حالا در یک روز، آن هم در روز شادی، دو برابر همه ماه رمضان از جهنمیها را آزاد میکنی؟!؟
وسط همین بگومگوها بود که دیدم اذان شد ولی فکر، ولم نمیکرد و جولان میداد تا رسید به این آیهی قشنگ که: *یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر* خدا راحتی تان را میخواهد و نه سختی تان را» بعد به خودم گفتم: خب خدا خواسته زود ببخشد و راحت بگذرد. تو چه کار داری؟! ولی باز هم راضی نشدم تا وقتی که روایت حضرت باقر روحی فداه به دادم رسید که: *الیسر: امیرالمومنین علی علیه السلام و العسر: فلانٌ و فلانٌ*
فقط کمی که رویت را به طرف علی کنی، جهنم که فرار میکند هیچ؛ راحتی و آسایش و آرامش و یقین هم به دنبالت میدود. چون خدا راحتی را برایت خواسته؛ چون خدا علی را برایت خواسته ...
همین جا بود که اشکم چکید روی گونههای عرق کرده از هیجان؛ چون امام جماعت رسیده بود به اواسط ِ اقامه و شمرده شمرده و قرّاء و با تأکید میخواند:
اشهد ان علیاً ولی الله ....
@msnote
ممنونتیم آقا
به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بینالحرمین باعث میشد تا قبل از اینکه به حرم عباسبنعلی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گرهای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازهگیری از بیخیالی و بیوفایی و بیغیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجهی مشخصی برسم. نمیدانستم با این سابقهی خراب، چه کلماتی را میتوان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم».
با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر امالبنین. نه اینکه فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور میکرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسمالخط ِ مفاتیح خانهی پدری، جلوی چشمانم رژه میرفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج حوائج امام معصوم، جرأت نمیکرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل کسی که به شهادت زیارتنامهی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ...
وسط ِ همین رفت و برگشتها و ردّ و اثباتها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با اینکه ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لاتها مو نمیزد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود:
ـ ممنونتیم آقا!
مرد انگار تکتک خرابکاریهایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از اینکه با وجود همهی اینها باز هم راهش دادهاند، میخواست به سجدهی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطرهی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم:
ـ ممنونتیم آقا!
پینوشت:
میگفت: مقام «نصرت»، بالاترین درجه برای غیر معصوم در نظام درجات ایمانی است که تنها از طریق تمسک به سلوک حضرت اباالفضل(علیهالسلام) و توسل به ساحت آن حضرت، قابل تحقق است : «فنعم الأخ الصابر المجاهد المحامی *الناصر* ...»
@msnote
سلام علیکم. ضمن عرض تسلیت ایام عزاداری امام حسین علیه السلام, عرض کنم خدمتتون که چند روزی هست موبایلم برگشته به نسل نوکیا 1100 و به خاطر همین نتونستم در این چند روز مطلب جدیدی توی کانال بزارم. این مطلب و مطلب بعدی رو هم با گوشی حاج خانم پست میکنم.
خلاصه اینکه التماس دعا
زلزله در کاخ امپراتور
عبدالملک مروان داشت از خوشحالی بال در میآورد و با خودش میگفت: عجب خبطی کرده پسر حسین! شکستن ابهتش در میان مردم را آسان کرده؛ وقت عرض اندام من را جلو انداخته با این کارش. یادم باشد برای این جاسوس مان در مدینه، خلعتی گرانبها بفرستم. بعد کاتب دربار را صدا کرد و با صدایی ذوق زده انشاء کرد:
شنیدهام که شوی کنیزکان شده ای! کنیزت را آزاد کردهای و سپس او را به همسری گرفتهای؛ با اینکه کفو تو در قریش فراوان است و با دامادی شان و فرزندآوری از آنها مجدت افزون گردد. پس نه جایگاه خودت را در نظر گرفتهای و نه آبرویی برای فرزندانت گذاشتهای. والسلام
نامه را پرت کرد به سمت پسرش و با غیظ، چشمان قرمز شدهاش را تنگ کرد و گفت: بخوان. سلیمان بن عبدالملک زمزمه کرد: نامه ات در سرزنش من به دستم رسید و گمان کردهای که در زنان قریش کسی هست که من به دامادیاش افتخارش کنم. بدان که کسی در مجد و کرم از رسول خدا بالاتر نیست و او با کنیزش ازدواج نمود. من کنیزم را به اراده الهی آزاد کردم و سپس بر اساس سنت او را به همسری گرفتم. کسی که در دین خدا پاک باشد، هیچ چیز بر او خلل وارد نمیکند خصوصا که خداوند پستی و نقص را با اسلام از بین برد و بر هیچ انسان مسلمانی اعم از آزاد و برده، پستی و سرزنشی نیست و پستی و سرزنش، تنها مربوط به دوران جاهلیت است و ناشی از آن. والسلام؛ علی بن الحسین.
نگاهی بهت زده انداخت به پدر و گفت: عجب فخری کرده بر توای پدر!
عبدالملک آه عمیقی کشید و گفت: این طور نگو! او سخنورترین بنی هاشم است که صخرهها را میشکافد و دریا را با یک مشت در بر میکشد.
امپراطور ورشکسته،خوب که ریش هایش را جوید و چندتا از آنها را که با دندان کند، صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت: خبر دهید به من! چه کسی است که وقتی کارهای موجب تحقیر در میان مردم را انجام میدهد، جز شرافت چیزی به او افزوده نمیشود؟ درباریان یکصدا گفتند: کسی را نمیشناسیم که اینگونه باشد جز امیرالمومنین عبدالملک مروان!
گفت: نه به خدا قسم! من چنین کسی نیستم؛ او علی بن الحسین است؛ دقیقا از همان جایی شرافتش افزون میشود که مردم از همان موضع تحقیر میشوند...
پینوشت: به فدای امامی که با کوچکترین افعالش در مدینه، پایههای یک امپراطوری در شام را میلرزاند...
@msnote
#صحیفه
وسط «دنیا»یی که در آن «آخرت» به بازی گرفته شده و دست همهمان از زندگی با معصوم کوتاه است، وقتی معانی و الفاظی پیدا میشوند که دست میبرند در اعماق روحت و دلت را زیر و رو میکنند، آدم باید مطمئن شود که درهای آسمان در میان همان کلمات است که باز شده. درست است که خدا با «ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر»، داشته بارانی را توصیف میکرده که طوفان نوح را پدید آورده؛ اما «ماء منهمر» برای من، همین ضرباهنگ واژهها و دلربایی مضامین و اعجاز در فراز و فرودهایی است که لا به لای «صحیفه»ی شما جاگیر شده و دارد با طراوات هر چه تمامتر بر سر و صورت ِ قلب ما میبارد و به دل ما نور میپاشد و فنّ شریف ِ «ترجمه» را به عجز رسانده و مترجمان خوشذوق را هم به خاک مذلّت نشانده.
من نمیدانم خدا در بهشت هم، بساط «ماه مبارک» را به پا میکند یا نه؛ ولی آرزویم این است که آنجا راهم بدهند بعد شما #ابوحمزه بخوانید و دعاهای صحیفه را زمزمه کنید، صوت حجازیتان در بهشت بپیچد و ما هم از شوق و لذت و بهجت، هی بمیریم و هی زنده شویم ...
پینوشت:
ـ برای کسی که دین و عقیده و ایمانم، خیلی خیلی بیشتر از برهان صدیقین و استدلال بر واجبالوجود و بقیهی دستوپازدنهای عقل، مدیون دعاهای معجزهگون اوست؛
برای سیّد کلمات، سرور سجدهها و راهبر روضهها؛ همان کسی که عبایش، عبادت را عبد ِ خودش کرده...
@msnote
سلام. بخاطر اینکه مدتیه موبایل ندارم نتونستم مطالب مناسبتی براتون بزارم. الان هم موبایل قرضیه! و باید زود پس بدم.
پس یک متن براتون میزارم تحت عنوان سوره قیام که اگرچه طولانی و چند قسمتیه اما ارزش یک بار خوندن رو داره.
التماس دعا
سورهی قیام
بسم الله الرحمن الرحیم
حتی اگر به ما خبر نداده بودند که «ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه» سمت راست ِ عرش خدا را زینت بخشیده، ما زمینیها باز هم میتوانستیم دل خوش کنیم به تصوّرات کودکانهای از این حقیقت بزرگ که حسین، چراغ هدایت است. چون خودمان هر سال میبینیم که عاشورا چهطور چشمها را تر و قلبها را ذوب میکند و زنگارهایی را که کفر و نفاق بر دل مومنین حکّ کردهاند، میشوید و بر پیشانی ِ کید ابلیس، مُهر «هباء منثورا» میزند.
«چراغ هدایت» همان چیزی است که خدا برای روشنماندن آن، انبیائش را فرستاده و اوصیائش را جایگزین آنها کرده و کتابهایش را در میان آنها به یادگار گذاشته. بعد هی نهیب زده که هدایت من از همین مسیر میگذرد: «آیه فرستادهام و نشانه نشانتان دادهام.» انگار که به انسانها و امّتها گفته: همهی شما محکوم قدرت قدرتمندان هستید و چارهای جز تبعیت از روابطی که آنان رقم زدهاند ندارید. اما من آیههایی میفرستم که همین قدرتمندان به خاک مذلّت بیفتند و به عجز برسند و مجبور شوند ناتوانیشان را فریاد بزنند؛ آنهم در مقابل همهی مردم نگونبختی که توانایی حاکمان خود را با تمام وجود حس کردهاند. آنوقت است که حتی برای ضعیفترین عقلانیتها هم حجّت تمام میشود؛ چون غافلترینها هم تازیانهی زور حکّام را بر گردههای خودشان حس میکنند اما بعد از نزول آیات، قدرتی غیرمادّی را میبینند که روی دست همهی قدرتمندان بلند شده و خودش یک قطب جدید از قدرت را ایجاد کرده. هر چند راه انکار و عناد باز است و اشقیاء بعد از دیدن عجز و ناتوانی خود، باز هم به سراغ یک فریب جدید و یک طرّاحی نو خواهند رفت؛ اما حجّت بر همه تمام شده و هیچ عذری برای کسی باقی نمانده است.
از همین جاست که آیه و نشانه و اعجاز دست به دست هم میدهند: معجزه یعنی به عجز درآورندهی اهالی باشگاه ِ قدرت و به خفّت کشانندهی ملأ و مترفین و اکابر مجرمین و نابود کنندهی ابهّت مادّی ِ ائمّهی کفر و پیشوایان نفاق؛ که اگر اینها بشکنند و زنجیر اقتدارشان پاره شود، مستضعفین و محرومین و مغلوبین جرأت رهایی خواهند یافت و از میانهی ظلمات ِ «واللیل اذا عسعس»، روزنههایی از نور ِ «والصبح اذا تنفّس» بر آنها خواهد تابید.
پس اگر حسین چراغ هدایت است و هدایت نیز از مسیر معجزه و آیه عبور میکند و معجزه نیز اثری جز خُردشدن استخوانهای قدرتمندان ندارد، عاشورا و مقدمات و موخراتش باید در چارچوبی از «اعجاز» معنا شود و تکتک افعال حسین همانند «آیه« های غیرقابل تحدّی ِ قرآن تفسیر گردد و هر حلقه از زنجیرهی مصبیتهای راتبهی او از «نشانه» های الهی به حساب بیاید.
و من شهادت میدهم که عقل جمعی ِ و حتی همکاری سازمانی ِ هزاران فقیه نیز نمیتواند ادعایی در این وادی داشته باشد و سلمانها و مقدادها و اباذرها حتی در بهشت هم به حقیقتِ این حقائق دست پیدا نمیکنند. پس این چند آیه از سورهی قیام را بگذارید به پای جسارتهای بچهگانه و اطوارهای کودکانه؛ آن هم با فاصلهای به اندازهی صدها سالها نوری از گستردهترین کهکشان هدایت و بزرگترین معجزهی تاریخ ...
سیریکم آیاته فتعرفونها .... فأیّ آیات الله تنکرون
🆔 @msnote
ادامه دارد...
سورهی قیام
آیهی اول: و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله...
لینک قسمت اول:
https://eitaa.com/msnote/90
گزارهی معروفی هست که همیشه با آن مشکل داشتهام. در وصف جامعهای که از اطاعت معصومین سرباز زد و به دور دشمنان آنها جمع شد، میگویند: «مردم حق را از باطل تشخیص نمیدادند و نادانی و بیخبری بیچارهشان کرده بود و ...» همیشه با خودم میگویم اگر اینطور باشد، پس تکلیف آیات و نشانههای خدا چه میشود؟ مگر هدایت تعطیلپذیر است؟ درست است که اهل طغیان بر مردم خیمه زدهاند و آنها را در سیاهچالهای فریب و رفاه به اسارت درآوردهاند اما قدرت خدا کجا رفته؟ مگر میشود رشتهی معجزات خدا پاره شود و اتمام حجّت که حرفهی بیحریف انبیاء و اولیاء بوده، کنار گذاشته شود؟ آن هم وقتی مشعشعترین انوار الهی داشتند بر ظلمات زمین میتابیدند و برهان الهی را به همه نشان میدادهاند ...
در جامعهای که هنوز نام پیامبر خدا در آن برده میشود و روسایش خود را خلیفهی نبیّ میدانند، وقتی شخصیتی مثل حسینبنعلی که تجسّم فرهنگ بعثت و وارث بیت نبوّت است، بیعت نکند و در شهر خود و حرم پیامبر قرار نگیرد و از مدینه خارج شود و با مخدّرات بنیهاشم سر به صحرا بگذارد و شعبان و رمضان و شوال و ذی القعده را در مکّه بماند و سرپیچی و سازشناپذیریش را در موسم حج و در مرکز اجتماع مسلمین به نمایش بگذارد و پنج ماه تمام، آوارگی خود را فریاد بزند و دائماً هشدار بدهد که میخواهند او را بکشند و هیچ نقطهای از بلاد مسلمین برای او امن نیست، آیا جز دیوانگان و مجانین، کسی باقی خواهد ماند که در بیخبری باشد و با جهل دمخور شود و اتمام حجّت حسین به گوش او نرسیده باشد؟
مساله آنقدر واضح بود که وقتی اباهرّه در راه کوفه از حسین پرسید که «چه چیزی تو را حرم جدّت [مدینه] و حرم خدا [مکّه] خارج کرد، اباعبدالله اول فرمود: «ویحک یا اباهره» انگار که اصل چنین سوال و استفهامی جای توبیخ داشت. بعد حضرت در جواب این سوال ابلهانه دوباره ناامنی و خطر جانی برای تنها وارث فرهنگ بعثت را فریاد کرد: اخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت «مالم را گرفتند و صبر کردم. ناموس و آبرویم را شتم کردند و صبر کردم. خواستند مرا بکشند که هجرت کردم». وضعیت به نحوی روشن بود که سلیمان بن صرد وقتی خواست مردم کوفه را بشوراند، در توصیف شرایط امام گفت: «صار الی مکّه هاربا من طواغیت آل ابیسفیان». قصد بنیامیه برای کشتن تنها باقیمانده از خاندان رسول به قدری واضح بود که ابن عباس پس از دیدار با حسین در مکه و در مقابل چشمان مردم فریاد زد: «وا حسیناه» و فرزند خلیفهی دوم پس از دیدن امام گریست و با حضرت برای همیشه خداحافظی کرد.
با اینکه حسین، تهدید حکومت نسبت به جان خود را به یک خبر عمومی تبدیل کرد، اما این یک خبر عادی نبود و حتی دشمنان امام هم میدانستند که کشتن اباعبدالله چقدر مهیب و خطرناک است و معنایی جز هدم دین ندارد. کار به جایی رسید که وقتی مروان به حاکم اموی ِ مدینه پیشنهاد کرد تا قبل از خروج امام از مدینه، به قتل حسین مبادرت کند، ولید بن عتبه گفت: «ویحک انک اشرت الیّ بذهاب دینی و دنیای». قتل حسین و تصمیم یزید برای تحقق آن، فاجعهای بود که حتی عبدالله بن مطیع را ـ که از زبیریان بود و امام را در راه کوفه مشاهده کرد ـ مجبور به اعترافات عجیبی کرد: «با کشتن تو حرمت پیامبر هتک میشود. حرمت اسلام از بین میرود. حتی حرمت قریش نابود میشود و اصلاً حرمت عرب لگدمال میشود و پس از قتل تو آنان از هیچکس نخواهند ترسید.» این گناه اینقدر عظیم بود که همسان کفر و شرک انگاشته شد؛ نه از طرف شیعیان که از سوی یک عالم اهل شام؛ شهری که مرکز دشمنی با اهلبیت بود. سید بن طاووس نقل میکند که عالم شامی وقتی سر اباعبدالله را دید، یک ماه تمام خود را از تمام اصحابش مخفی کرد و وقتی پیدایش کردند، این شعر را میخواند: «یکبّرون بأن قتلت و انّما / قتلوا بک التکبیر و التهلیلا» بخاطر شهادت تو ندای الله اکبر سر میدهند در حالیکه با کشتن تو تکبیر و تهلیل و توحید را کشتهاند.
با وجود فشارها و تنهاییها و مظلومیتها و بدون هیچگونه امکانات حکومتی، هجرت الهی ِ حضرت حسین باعث شد که تهدید جانی وعزم یزید برای به شهادت رساندن حضرت، در سراسر دنیای اسلام پخش شود و خواصّ دربارهی آن نظر دهند و عوامّ آن را به موضوعی برای بحث و جدل روزمرّهشان تبدیل کنند. موضعگیریها و رفتارهای اباعبدالله همان نشانهها و آیههای خدایی بودند که حجّت الهی را بر همه تمام کرد و تشخیص حق و باطل را در میان تمامی مردم تعمیم داد.
ادامه این بخش:
https://eitaa.com/msnote/93
همه فهمیدند که این خطر چقدر بزرگ است و چه معنایی دارد، پنجماه تمام آوارگی حسین و خاندانش را دیدند یا شنیدند، تنهایی و مظلومیتش را چشیدند و فهمیدند که شهادت چقدر به او نزدیک شده اما هیچکس و هیچ قوم و هیچ شهری تکان نخورد. وضع کوفه هم که از اسمش معلوم بود. این سکوت سمّی و این خواب و خرناس ِ دستهجمعی در جهان اسلام آن هم در طول حدود شش ماه مداوم، یزید را مطمئن کرد که به مقصودش خواهد رسید و مقابلهای در برابر او نخواهد بود و همین تحلیل بود که باعث شد ترسوها، گستاخترینها شوند، دستگاه حاکم جرأت پیدا کند و پاکترین خون در طول تاریخ به زمین ریخته شود و محترمترین نوامیس عالَم به اسارت روند.
به قول سورهی نهم، «آیا آنها نمیبینند که هر سال، یکی دو بار امتحان می شوند؟! اما باز هم توبه نمیکنند و عبرت نمیگیرند» وقتی قرار است امتحانی به عظمت عاشورا رقم بخورد، ارادهی خدا و فداکاریهای اولیائش حجّت را بر پایینترین سطوح عقلانیت هم تمام میکنند. سیدالشهدا قرآن مجسّم بود که با هجرتش داشت «و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله» را دوباره تفسیر میکرد تا آیهها و نشانههای الهی، متواتر و متراکم بر سر امّت پیامبر فرو ببارند... تا شاید کسی از عمق کثافات، دستی دراز کند و از او دستگیری شود... لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حیّ عن بینه...
🆔 @msnote
سورهی قیام
آیهی دوم: و اُلقی السحره ساجدین قالوا آمنا برب العالمین
هنوز هم که هنوز است، نظامیان با همهی کسانی که برای حکومتها کار میکنند، فرق دارند و قوانین و مقررات و مجازات و تشویقهایشان با تمامی کارکنان دولتها تفاوت دارد. چون هر حکومتی ـ حق یا باطل ـ به ناچار روی موجی از خون بنا شده و ـ به عدل یا ظلم ـ لاجرم باید بکشد و کشته بدهد تا باقی بماند. این وسط، نظامیان و لشگریان هستند که ریسک میکنند و خطر میپذیرند و جان میدهند و فداکاری میکنند و بالاترین مراتب تعلّق و طرفداری از هیأت حاکمه را به نمایش میگذارند تا ائمّهی نار یا ائمّهی نور، سریر سلطنت مادّی یا خرقهی خلافت الهی را از دست ندهند.
این ماجرا برای حرّبنیزید ریاحی هم صادق بود ولی از اینها هم فراتر میرفت چون به نفع امیری شمشیر میزد که تا چند روز قبل از آغاز محرّم، در تندترین طوفانهای سیاسی دستوپا میزد اما وفاداری حرّ به امیر متزلزل نشده بود و نام او پای هیچیک از هزاران نامهی کوفیان به حسینبنعلی دیده نمیشد. قاعدتاً همین وفاداری قرص و قطعی بود که عبیدالله را قانع کرد تا یک مأموریت بیسابقه را به عهدهی او بگذارد: اولین کسی که بعد از سالها دوریِ اهلبیت پیامبر از جنگ و کارزار، در مقابل آنها شمشیر بکشد و برق تیغ را به سوی چشمان اهل حرم رسولالله روانه کند؛ آن هم در حالی که کاروان امام، نشانی از آرایش نظامی به همراه ندارد. راستش را بخواهید وقتی کسی مثل عبیدالله برای کاری مثل شمشیر کشیدن بر نوهی پیامبر، سرداری را به پیشقراولی سپاهش انتخاب کند، باید آن شخص را فداکارترین فداییِ امیرکوفه به حساب آورد. مخصوصاً اینکه امراء در جنگهای حیاتی، پیشآهنگیِ سپاه را به هر کسی نمیدهند؛ مثل علی که در صفین، مالک اشتر را برای این منصب انتخاب کرده بود. من حتی حدس میزنم که حرّ وعدههای بسیاری از عبیدالله شنیده بود و قولهای زیادی گرفته بود تا چنین کاری را در چنان شرایطی به عهده بگیرد؛ مثل سحرهی فرعون که زبونی و ذلّت او را در مقابل موسی دیده بودند و در روزگاری که طبق روایات، قدرت فراعنه بر سحر استوار بود، اصرار کرده بودند تا بیشترین امتیازها را بگیرند: «أ إنّ لنا اجراً ان کنا نحن الغالبین؟» و فرعونِ کوفه مثل فرعون مصر، مجبور بوده به خواستهی تکیهگاه حکومتش تن دهد و در مقابل حرّ حرفی جز این نداشته: «نعم و إنکم لمن المقرّبین»
اما عاشورا صحنهی بزرگترین معجزات الهی است و کدام معجزه بالاتر از ذوبکردنِ قلب فداییان اهل طغیان و دستگیری از غرقشدگان در امواج عصیان با همهی تعلّقی که به روسای خود دارند و با تمام عادات دنیایی و محاسبات مادّی که گرفتارش شدهاند؟ فقط کافی است تا طرف پشت نکند و رو برنگرداند و بیادبی را کنار بگذارد. آنوقت است که مظلومیت حسین و مروّت او به سپاه تشنهی حرّ و انتساب او به تکدختر پیامبر و دهها چیزی که شاید بین حر و حسین گذشته و ما نمیدانیم، دست به دست هم میدهد و سردار سپاه کوفه را نه تنها از اردوگاه مقابل به کنارهای میکشاند بلکه او را به لشگری پیوند میدهد که نه تنها هیچ احتمالی از پیروزی و غلبهی نظامی برایش متصوّر نیست که مُردن و تکهتکهشدن، حاصل قطعیِ همراهی با آن است.
ولی حرّ همان کاری را کرد که سحرهی فرعون، وقتی قدرت عصای موسی را دیدند و آیهی الهی برای هدایت را چشیدند، انجام دادند: «و ألقی السحره ساجدین قالوا آمنّا برب العالمین رب موسی و هارون» البته حرّ در میدان جنگ بود و الا بعید نبود که به سجده بیفتد. شاید هم دستگذاشتن بر سر یا آویزان کردن چکمهها از گردن در وسط معرکه، چیزی از قبیل سجده حساب شود. به هرحال فکر میکنم ذکر زیبایی برای سجدهاش انتخاب کرده بود:
ـ «جعلت فداک... هل تری لی من توبه؟»
+ نعم. یتوب الله علیک. فأنزل!
ـ انا لک فارساً خیر لک منّی راجلاً و الی النزول یصیر آخر امری...
🆔 @msnote