👆👆این عکس، ترکیب عجیبی است از
آرامش توصیفناپذیر و طمانینهی بیمانندی که درست در وسط عکس نشسته و شلوغی و ازدحام و التهابی که دور تا دور ِ صحنه را پُر کرده و گرداگرد ِ یک محور جمع شده.
از این عمامهی سیاهی که پشت به عکس است و صاحبش احتمالا حاج سید احمد است که با آن نگاه ِ نگرانش دارد اوضاع را میپاید؛ تا این مردی که در سمت چپ، دست انداخته در یقهی نفر روبروییاش و سعی میکند او را دور کند. از آن دو نفری که رو به عکاس هستند و با اضطراب ادامهی مسیر را زیر نظر گرفتهاند که به خیال خودشان جلوی مشکل احتمالی را بگیرند؛ تا آن مردی که فقط پلیور سفیدش معلوم است و دو دستش را هر چقدر توانسته باز کرده تا همه را عقب بزند.
اما از بین همهی اینها من دوست دارم جای این جوان ِ دست راستی باشم. در عین حال که تمام توانش را بکار گرفته تا فشاری به امام وارد نشود، با چشمهایش مشغول یک تحسین ِ متواضعانه است و برای لذت بردن از این همه یقین و طمأنینه، یک لحظه را هم از دست نداده. با این که کارش را رها نکرده ولی انگار بیخیال ِ همه چیز شده و فقط مبهوت ِ ابّهت و مجذوب ِ جذبهی خمینی است. وقتی این عکس را میبینم، یاد آن آدمهایی در این کشور ـ و یا حتی در این منطقه ـ میافتم که تنها دلیلشان برای زندگی کردن در این دنیای پر از کثافت و لجن و تمام دلگرمیشان برای به آب و آتش زدن در این زمانهی زمینگیر شده، مردی بود به اسم «خمینی» و مردی هست به نام «خامنهای». و بعد آرزو میکنم که کاش من هم با همین جماعت محشور شوم.
پینوشت: آنهایی که لطف میکنند و تگ #جمعهناک را دنبال میکنند، شک نکنند که این هم یک جمعه ناک دیگر است. نامردی و بیمروّتی است اگر از «عذاب غیبت» دم بزنیم و از «زندگی ِ بدون امام» فغان کنیم؛ اما به یاد کسانی نباشیم که حصنی برای مومنین درست کردند و در این دوران ِ بی «صاحب» ی، نگذاشتند موج ِ کفر و نفاق، محبین اهل بیت را هم با خود ببرد. که اگر از ایمان چیزی باقی مانده و از میانهی سنگلاخهای سماجت انسان، آبباریکهای از حق طلبی جاری است و در تاریکخانهی «ظلمات الارض»، هنور اشعهای از هدایت بر ما میتابد؛ بخاطر مردانی است که توانستند شعاعی از نور ِ «الشموس الطالعه» را به ما منعکس کنند.
آن کسی که در نوک پیکان کارزار است بجای آن که مثل بعضی از مومنین، سادهاندیش و سستعنصر و سرخوش باشد، میفهمد که همهجانبه بودن ِ هجمههای هواپرستان و پیچیدگی ِ حیلههای اهل طغیان تا کجا پیش رفته و خنجرشان چطور دارد پهلوی بیدفاع ِ ایمان را میدرد. همچین مردی است که عمیقتر از بقیه، فاجعهای به نام «فقدان معصوم» را درک میکند و اضطرار و سوز قلبش جنس دیگری دارد؛ وقتی زار میزند که :
این مستأصل اهل العناد و التضلیل و الالحاد
کجاست آن که اهل عناد و الحاد را به استیصال میکشاند؟
@msnote
با سلام
از شما برای نصب اپلیکیشن رضوان، تنها برنامک رسمی حرم مطهر رضوی، دعوت شده است:
https://app.razavi.ir
اگر دوست دارید مهمان غذای متبرک حرم امام رضا باشید این نرم افزار را نصب کنید سپس در زمان تشرف به حرم, به بخش غذای متبرک حضرتی مراجعه کنید تا اسم شما ثبت شود.
توجه داشته باشید فقط زمانی که در محدوده حرم باشین میتونین درخواست غذای متبرک رو ثبت کنید.
بخش ادعیه, احادیث و ایات قران و بخش های دیگه این نرم افزار هم جالبه.
توی قسمت همراهان هم میتونین موقعیت همراهانتون رو در محدوده حرم مشاهده کنید.
التماس دعا
@msnote
شکایت از شکور
(به بهانه پنجم جمادی الاولی, ولادت حضرت زینب سلام الله علیها )
@msnote
همان اوائل سورهی اسراء است که خدا تصمیم گرفته حسابی بندهاش را نوازش کند و طنین نام «نوح» را در فضای تاریخ بپراکند. همهی انسانها را صدا میزند که: آهای نسل و ذریهی کسانی که با نوح سوار کشتی شدند! نوح بندهی شکرگزاری بود. «ذریه من حملنا مع نوح انه کان عبدا شکورا».
بعد حضرت باقر برایمان توضیح داده که خدا چرا همچین مهربانی ویژهای را برای اولین پیامبر اولواالعزم تدارک دیده: نوح بخاطر این «عبد شکور» نامیده شد که هر صبح و هر شب، سه بار اینطور خدا را شکر میگفته: اللهم إني أشهدك أنه ما أمسى و أصبح بي من نعمة أو عافية في دين أو دنيا فمنك، وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها عليّ حتى ترضى و بعد الرضا.
اگر به من ِ فرومایهی عافیتطلب ِ فراری از مبارزه باشد، اولین تصوری که در ذهنم میآید این است: نوح عبا بر صورت میانداخته و گوشه میگرفته و تند تند این ذکر را تکرار میکرده و شکر خدا را میگفته. اما آدم که نباید به نفهمی خودش اکتفا کند و یادش برود که هر روز، قبل و بعد از این ذکر چه بر سر نوح میآوردهاند.
حتی تصورش را هم نمیشود کرد که نوح چه جرأت و یقینی داشته که وسط صحرا و در مقابل قوم کافرش، داشته کشتی میساخته؛ چه برسد به اینکه بداند هر وقت بزرگان قوم از کنارش رد میشدند، مسخرهاش میکردند «و یصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه» و کسی را که بزرگان مسخرهاش کنند، حقیرترین افراد جامعه هم به خودشان جرات میدهند که تحقیرش کنند. بعد نوح ِ خدا را به فحش میکشیدهاند و میگفتند دیوانه است و به شدت زجرش میدادهاند: «و قالوا مجنون و ازدجر»؛ طوری که وقتی نصرت الهی میرسد، خود خدا با همهی عظمتش میگوید نوح را از کرب عظیم نجات دادیم «فنجیناه و اهله من الکرب العظیم».
اما قضیه به همین جا ختم نمیشود؛ مخصوصا وقتی زحمات شیخ صدوق در «کمالالدین» را بخوانیم که حال نوح را از زبان حضرت صادق نقل کرده: «در سیصدمین سال نبوّت نوح، کار به جایی رسید که نوح را کتک میزدند و خون از گوش مبارکش جاری میشد و از شدت ضرب و جرح، تا سه روز بیهوش بود. بعد از سیصد سال تحمل، وقتی خواست دعا کند تا عذاب نازل شود، سه فرشته از آسمان هفتم نازل شدند و گفتند: خواستهای داریم یا نبیالله! این اولین خشم خدا بر اهل زمین است؛ پس دعایت را به تاخیر بینداز. نوح دست از دعا برداشت و و قوم نوح سیصد سال دیگر همان کارها را ادامه دادند...»
نوح کتک میخورده و فحش میشنیده و تحقیر میشده و سیصدسال سیصدسال به کفار مهلت میداده و باز، صبحها سه بار و شبها سه بار میگفته: اللهم إني أشهدك أنه ما أمسى و أصبح بي من نعمة أو عافية في دين أو دنيا فمنك، وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها عليّ حتى ترضى و بعد الرضا.
ـ این شبها فکر میکنم به مصیبتی که اعظم از مصائب تمام انبیاست و به زینب؛ وقتی که سر بلند کرد و به کوفیها نگاهی حیدری انداخت و در اول خطبهاش گفت: الحمدلله... و وقتی از سجدهی رکعت دومش برمیخاست و سرش را پایین میانداخت و با صدایی گرفته، ذکر تشهد میگفت: الحمدلله ... و شکایت میکنم از ناتوانی و بیچارگی ِ کلمهای مثل «شکور» که به شکل حقارتآمیزی میخواهد حال زینب را در برابر خدایش، برایمان حکایت کند ...
پینوشت:
امثال من که هیچ؛ گمان میکنم فقهای عظام شیعه ـ که پرچم توحید را از لا به لای انبوهی از خون و زخم به ما رسانده اند ـ نیز، به گرد پای یک «الحمدلله ِ» زینب هم نمیرسند ...
ble.im/join/YTE1NWNhM2
«تاریکی» و «تارِ مویِ یکی»
یا
*کرنشی در برابر عمیقترین عاشقانهی تاریخ*
«شب» و «زن» به هم پیوستهاند و هر تلاشی برای گسستشان، یک شکست سنگین را نصیب آدم میکند. چون چیزی که این دو را به هم پیوند زده، همان گمشدهی بشریت است: «آرامش». انگار که «تاریکی» باید با «تارِ مویِ یکی» تکمیل شود و آدم با این دو تا «رام» میشود و «آرام» میشود. شاید برای همین است که شب نقطهی وصل عشّاق است تا در کنار آرامِ جانشان در آرامش شب، بیارامند. شاید برای همین است که از یک طرف با *جعل لکم الیل لتسکنوا فیه* آرامش را به شب موکول کرده و از طرف دیگر، با *خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها* از زوج و زن، یک خط مستقیم به سمت سکونت و طمأنینه کشیده.
اما این، داستانِ همه نیست. ذهن ما آدمهای معمولی از زن و شب و آرامش، به چیزهایی منتقل میشود که در سطح خودمان است؛ اما کسانی که «محور خلقت» و «هدف آفرینش» هستند، ماجرای دیگری دارند. «شب» برای آنها به طوفانیترین حالتش یعنی به «لیلهالقدر» تعریف میشود و لیلهالقدر هم که گفتهاند همان «فاطمه» است. آرامش آنها هم با «هو الذی انزل *السکینه* فی قلوب المومنین» شکل میگیرد و در «و ما جعله الله الا بشری لکم و *لتطمئن* قلوبکم» به اوج میرسد. تمام آرامش علی، به نور و نعمت و نصرتی است که خدا به او هدیه میدهد و همگی اینها در شب قدر نازل میشود و آن شب هم، همان فاطمه است. انگار تمام لذت و بهجت و سکونت و طمأنینهای که قرار است به علی برسد، در وجود فاطمه قرار داده شده. احتمالاً حسین هم همین حالات را میدیده که وقتی سورهی قدر را با صدای علی شنید، گفت: «این سوره از زبان شما حلاوت دیگری دارد.»
خب؛ حرفی نمیماند الا اینکه به سراغ فورانِ غم و موجهای سنگین ماتم برویم که عقل و ادراک بشری را در خودش غرق کرده و تعظیم کنیم در برابر ساحت مقدّس کلماتی که علی پس از دفن فاطمه و صافکردن خاکِ قبرش، با پیامبر در میان گذاشت: «امّا حزنی فسرمدٌ و اما *لَیلی* فمسهّدٌ» آنجا بود که علی دوباره پای «شب» را وسط کشید که دیگر «آرامش» ندارد چون آرامِ جان ندارد: «شب من بعد از دخترت، بیخوابی است.»
ـ علی دیگر خواب ندارد، آرامش ندارد، شب ندارد؛ از بس زهرا ندارد ...
#فاطمه لیلهی #قدر است علی میداند
@msnote
«الف»، «ب»، «ج» و در آرزویِ «د»
الف) سیزده چهاردهسال قبل از این، مثل همهی نوجوانها دل پاک و سادهای داشتم و فکر میکردم نمازِ با توجه و با حال، همهچیز را درست میکند. سعی میکردم روی عظمت خدا و خوبیهایش و حقارت خودم و بدیهایم تمرکز کنم تا وسط نماز، بغضی بیاید و اشکی بریزد و حالی برود. به سبُکیِ بعد نماز دلخوش بودم و کلّی با حضور قلب خودم صفا میکردم. حتی دنبال عبارت و دعاهای قشنگ و جدید میگشتم که در رکوعها و سجدهها خرجشان کنم تا هر رکعت برایم رنگ متفاوتی داشته باشد. خلاصه که من بودم و خدا و ارتباط مستقیمی که با هم داشتیم.
ب) چند سال بعد از این قضایا بود که چند روایت، بزرگواری کردند و پنبهی «ارتباط مستقیم» را برایم زدند. در کافی نقل کرده بود: «کسی که نماز بخواند و در نمازش، پیامبر و خاندان او را یاد نکند، با نمازش به راهی غیر از راه بهشت میرود.» یا زراره از حضرت صادق روایت کرده بود: «هر کس از روی عمد، صلوات در نماز را ترک کند، نمازی ندارد.» یا هشام بن حکم زرنگی کرده بود و از علّت وجوب نماز پرسیده بود و شنیده بود: «خدا اراده کرده که مردم، محمّد را از یاد نبرند و بخاطر همین نماز را واجب کرد تا روزی پنج بار به یاد پیامبر بیفتند و او را فراموش نکنند.» آن وسط، احادیث معراج هم خودنمایی میکرد و در کمال ظرافت توضیح میداد که چگونه هستی ِنماز از ارادهی نبیّ اکرم نشأت گرفته. وقتی آن قضایایی که در فوق عرش اتفاق افتاده میخواندی، از نماز چیزی نمیماند جز یک آینه؛ آینهای که حالات پیامبر در هنگام دیدار با خدا، در آن منعکس شده و هر کس ارتباط با خدا را بخواهد، باید به آن آینه نگاه کند ... خلاصه که چند روایت بزرگواری کردند و آن ارتباط مستقیمِ خیالی را برای من، به یک راه پرپیچ و خم واقعی تبدیل کردند که «صاحب» داشت. و مگر راهی در زمین پیدا میشود که بیصاحب باشد تا بعد بتوانیم معراج المومن و راههای آسمان را بیصاحب فرض کنیم؟!
ج) مدّتی است که «المزار الکبیر» را دستم گرفتهام. همان کتابی که «ابنالمشهدی» برایمان به یادگار گذاشته و با زیارات بینظیری که به ما رسانده، خودش را به صف بلندبالای بزرگانی که مدیونشان هستیم، اضافه کرده. «زیارت آل یاسین» در این کتاب، نسبت به آن نسخهای که در مفاتیح آمده، اضافاتی دارد که اغلب ندیدهایم و نشنیدهایم. در یک فراز از این نسخهی مفصّلتر، خطاب به صاحبان نماز میگوییم: *أنتم جاهُنا اوقات صلواتنا* «شما در اوقات نماز *آبروی ما* هستید.»
من حدس میزنم که این فراز در دوران غیبت، از یک فرود حکایت میکند. انگار به همان اندازهای که خودمان را از شما محروم کردهایم و به همان مقداری که نداریمتان، عبادتهایمان هم رسوبِ *رسوایی* گرفته. ارتباط مستقیم که کشک است. سِیر با صاحب نماز هم که به ما نیامده و خیلی وقت است که این ادعاها را کنار گذاشتهایم و از این غلطهای اضافی نمیکنیم؛ چون عمق فاجعه خیلی گستردهتر از این حرفهاست. امّتی که هنوز نتوانسته به امامش اقتدا کند، با چه رویی به خدا رو بزند و نماز بخواند؟! از وقتی که از آستان شما کنار کشیدیم، از نمازهایمان هم چیزی باقی نمانده جز یک مشت *بیآبرویی* که بعد از هر سلام باید به رویمان بکوبند یا به کمرمان بزنند. اگر عرضهی زندگیکردن با شما را داشتیم، حداقل در اوقات نماز، کمی آبرو قرض میگرفتیم و موقع تکبیره الاحرام، اینطور به خفّت و خواری نمیافتادیم... انتم جاهُنا اوقات صلواتنا ...
د) یک روز خوبی هم میآید که بالاخره ربط «نماز» با «ولایت» را به ما هدیه کنند و از این همه عبادتهای جاهلانه یا بچهگانه نجاتمان دهند...
روایت اول متن: إِذَا صَلَّى أَحَدُكُمْ وَ لَمْ يَذْكُرِ النَّبِيَّ وَ آلَهُ ص فِي صَلَاتِهِ يُسْلَكُ بِصَلَاتِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْجَنَّة (کافی باب الصلاه علی النبی محمد و اهل بیته علیهم السلام روایت 19)
روایت دوم متن: و من صلى و لم يصل على النبي (صلى الله عليه و آله) و ترك ذلك متعمدا فلا صلاة له، إن الله عز و جل بدأ بها قبل الصلاة، فقال: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى* وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى». (تهذیب جلد ص 157)
روایت سوم متن: علل الشرایع باب العله التی من اجلها فرض الله عزوجل الصلاه
و برای احادیث معراج که حقیقت نماز را توضیح میدهند: علل الشرایع باب علل الوضوء و الاذان و الصلاه
🙏🙏 لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنید
@msnote
ممنون🌹🌹
زيارة فاطمة الزهراء عليها السلام :
اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ نَبِىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ حَبيبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَليلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ صَفىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ اَمينِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ اَفْضَلِ اَنْبِياءِ اللهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِّيَةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا سِيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمينَ مِنَ الاَْوَّلينَ وَالاْخِرينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللهِ وَخَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ الشَّهيدَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَيْكِ اَيَّتـُهَا الْفاضِلـَةُ الزَّكِيـَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَيْكِ اَيَّتـُهَا الْحَوْراءُ الاِْنْسِيَّة
🌺شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد.🌺
@msnote
سادهسازیِ یک روضهی پیچیده
خدا هم اگر نگفته بود، خودمان با این همه زیباییهای طبیعی و تکوینی، عشقبازی میکردیم و بخش بزرگی از عمر و پول و حیثیتمان را خرجشان میکردیم. چه برسد به اینکه خودش، کلّی از «جمال» و «زینت» و «حُسن» در کتابش برایمان گفته. از «لکم فیها *جمال* » که در توصیف همراه شدنمان با طبیعت است؛ تا «إنّا جعلنا ما علَی الارض *زینه* لها» و « *زینّا* السماء الدنیا بمصابیح» که زیباییِ آسمان و زمین را حکایت میکند. در آخر، از جریان «حُسن» در بین تمامی آفریدههایش خبر داده و کار را تمام کرده: «الذی *أحسن* کلّ شیء خلَقه»: خدایی که هر چیزی را آفریده، زیبا آفریده.
اما به نظرم، در توضیح این آیات باید خیلی احتیاط کرد. چرا؟ به خاطر حرف کسی که تمام علم قرآن، از قلب پیامبر به قلب او منتقل شده و نور ولایتش در وجود همهی مخلوقات جاری شده. به خاطر حال کسی که در اوج احساس هم، در قُلّهی عقلانیت ایستاده. یعنی به خاطر روضهای که علی بعد از دفن زهرایش برای پیامبر خواند: *ما أقبح الخضراء و الغبراء یا رسولالله* «بعد از فاطمه، چقدر آسمان و زمین زشت شده است؛ای پیامبر خدا!» مگر حقیقت قرآن در گفتار و رفتار علی مجسم نشده؟ پس همهی آن آیات زیبایی را باید بر اساس این حدیث شیدایی تفسیر کرد.
البته عقل غیرمعصوم در برابر این حقائق، کاری از دستش بر نمیآید مگر برداشتی سادهانگارانه از مسائل پیچیده. نمیدانم؛ شاید در این وانفسای نادانی، تعریفِ نبیّاکرم از پارهی تنش راهگشا باشد: «لو کان *الحُسن* شخصاً لکان فاطمه* «اگر امکان داشت که همهی زیبایی و حقیقت آن، به شکل یک انسان در بیاید، میشد فاطمه.» اگر زیبایی و ظرافت و لطافتی در دنیا دیده میشد، بند به وجود زهرا بود و حُسن و جمال و زینت تنها وقتی در مخلوقات جاری میشد که ارادهی دختر پیامبر به میان میآمد. پس عجیب نیست که علی سر از مزار فاطمه بردارد و تمام دنیا را زشت ببیند. ببیند که با شکستن پهلوی زهرا، یک پایهی خلقت شکسته شده و دنیا بدون منشأ زیبایی، دارد تلو تلو میخورد و لَق میزند. وقتی حقیقتِ حُسن زیر خاک برود، نباید شکّ کرد که عالَم، مقهور قُبح شده است. انگار علی بعد از مصیبت زهرا، جهان را شهود کرد و حاصل مکاشفهاش اینقدر سنگین بود که فقط میتوانست با پیامبر در میان بگذارد: «ما اقبح الخضراء و الغبراء یا رسولالله ...»
اصلاً من یک پیشنهاد میدهم؛ میگویم حتی اگر قرار است قرآن فقط با قرآن تفسیر شود، بعد از شهادت صدّیقهی کبری باید تمام آیات جمال و حسن و زینت را زیرمجموعهی این آیه قرار داد: *ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت ایدی الناس* فساد در خشکی و دریا آشکار شده بخاطر آنچه که «دستهای مردم» فراهم آورده. میدانید که؟ «دستهای مردم»؛ دستهای بعضی از مردم مدینه، سنگین بوده و بدجور با گونههای حُسن و جمال تا کردهاند. بعد از آن، زمین و آسمان زشت شده و خشکی و دریا به آتش کشیده شده و فساد، سر و رویمان را گرفته است ...
ـــــــــــ
«امّالائمّه» به فکر ما بود و حُسن و جمال را برای فرزندانش به ارث گذاشت. یعنی بعد از زشت شدن دنیا، امیدِ «زیبایی» به «پسران فاطمه» بود؛ اما امروز تکتکشان را از دست دادهایم و در وضعیتی هستیم که هر جمعه باید بگوییم: «این السبیل بعد السبیل؛ این الخیره بعد الخیره؛ این بقیهالله ...». شما را نداریم و دلهایمان را به جاهای دیگری بُردهاند و به اسم فهم عقلاء، تجارب بشری و دستاوردهای مدرن، میل و پسندِ امّت پیامبر را عوض کردهاند و ذائقه و زیباییشناسی ما را تغییر دادهاند. حالا بدون شما، برای رسیدن به زندگی زیبا و زیباییهای زندگی سگدو میزنیم... همینقدر نفهم ... همینقدر بدسلیقه ... همینقدر بیامام ...
#جمعه_ناک
پینوشت: من نمیدانم کاظم بهمنی، از این شعر دقیقا چه مقصودی داشته اما من آن را بنا بر تخیّلی که از مکاشفهی امیرالمومنین برایتان نوشتم، زمزمه میکنم:
همین که روح زخمیت سبک شد از لباسها
زدند روی دستشان مکاشفهشناسها
تو درد و روضه نیستی تو راز آفرینشی
تو را زدند کافران پرت شود حواسها
@msnote
خلوا عن ابن عمی
دلهای ما که زکام شده و بسیاری از دردها را نمیچشد و خیلی از مصیبتها را حسّ نمیکند. پس چرا وقتی فاطمیه میرسد، همین دلها از دودلی در میآیند و با روضههای #فاطمیه میسوزند و میلرزند و میگدازند؟ من گمان میکنم این تغییر حال در جای دیگری ریشه دارد و به ما بر نمیگردد. مثلا میتواند برگردد به سوز آن فریادی که فاطمه بر سر #سقیفه ایها زد؛ وقتی داشتند #علی را به زور از خانه بیرون میکشیدند. آنجا بود که ناموس خدا به دنبال شیر خدا به راه افتاد و با ندایش باطن هستی را به تلاطم درآورد:
*خلّوا عن ابن عمّی* پسرعمویم را رها کنید ...
سوز آن فریاد را کسی نتوانسته برایمان توصیف کند اما سلمان از آثارش برایمان تعریف کرده: «هنگام آن فریاد، در کنار #فاطمه بودم. به خدا قسم دیوارهای مسجد رسولالله را دیدم که از جا کنده شد و آن قدر از زمین فاصله گرفت که گرد و خاکش در مشاممان پیچید.»
دل ما کمتر از آن سنگها و گِلها که نیست؛ هست؟!
ـ علیاکبر لطیفیان چه خوب گفته:
خواست تا زود خودش را برساند به علی
سرِ این خواستنِ خود، دو سه باری افتاد
نالهای زد که ستونهای حرم لرزیدند
به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد
غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد
همه دیدند سقیفه به چه خواری افتاد
اما خب؛ بعدش:
وقت برگشت به خانه، همهجا خونی بود
چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد
@msnote
مردی که به قول زیارت جامعه کبیره، «التامّین فی محبه الله» و «المخلصین فی توحید الله» است و تمام وجودش را توحید و حبّ خدا پر کرده، عشق را طور دیگری معنا میکند. طور دیگر؟! همان طوری که به پیامبر گفت وقتی فردای ازدواج از علی پرسیده بود: «همسرت را چگونه یافتی؟» و علی در پاسخ، چه موحّدانه محبوبهاش را معرفی کرد: «بهترین یار بر طاعت خدا». البته که عظمت این پاسخ را کسی جز نبیاکرم درک نمیکرد؛ پیامبری که میگفت: «قرّه عینی فی الصلاه» و بعد به فاطمهاش هم میگفت: «یا قرّه عینی» و انگار به همان اندازهای که ارتباط با خدا نورچشمش بود، زندگی با فاطمه و ارتباط با جمال الهی و دیدن زیبایی خدا از آینهی فاطمه، چشمش را روشن میکرد.
خلاصه من حدس میزنم که محمّد و علی خیلی خوب میدانستند وابستگی خداپرستیِشان به فاطمه تا به کجاها اوج گرفته. مثلا تا جایی که فاطمه هر روز با نمازش برای علی میدرخشید و خانهی امیرالمومنین را پر از خداپرستی به رنگ فاطمه میکرد: «تزهر لامیرالمومنین فی النهار ثلاث مرات بالنور» و مردم مدینه که با این رنگها جور نبودند، با تعجب نزد پیامبر میرفتند و از رنگها و نورها سوال میکردند و پیامبر هم خانه علی و محراب فاطمه را به آنها نشان میداد. شاید به خاطر همین بود که پیامبر سه روز مانده به شهادتش، علی را به کناری کشید و گفت: «تو را به دو گُلم یعنی حسن و حسین سفارش میکنم [چون به جز آنها کس دیگری برایت نخواهد ماند] پس به زودی، دو رکن وجودت از هم پاشیده خواهد شد.» و بعد تسکینش داد که: «خدا جایگزین من برای توست.»
خیلی زود، اولین رکن علی رفت و علی، بیپیامبر شد. کمی بعد هم رکن دوم شکسته شد، و علی بیفاطمه. همه وجود علی را تکهتکه و پارهپاره کردند و حالا کسی نمانده بود جز خود خدا که باید جای خالی فاطمه را برای علی پُر میکرد. اصلا روایت شیخ صدوق که «علی، در یک شبانهروز هزار رکعت نماز میخواند» باید همینجا معنا شود آن هم در کنار روایت شیخ کلینی: «هر گاه چیزی علی را به سختی و نگرانی میانداخت، به نماز پناه میبرد.» انگار هر یک شبانهروز زندگی با فاطمهای که «بهترین یار بر طاعت خدا» بود، به اندازه هزار رکعت نماز، علی را به خدا بیشتر نزدیک میکرد و حالا که همه وجودش را متلاشی کرده بودند و #فاطمه را، رکن توحیدش را، تکیهگاه عبودیتش را از او جدا کرده بودند و به سختترین سختی افتاده بود، باید پناه میبرد به هزااااار رکعت نماز در یک روز.... اصلا میشود عقلانیت عاجز بشر را توجیه کرد تا از این به بعد اگر خواست «فاطمه» را تعریف کند، این طور دست و پا بزند: «جای خالیش، روزانه هزار رکعت نمازِ مردی را میطلبید که یک ضربت شمشیرش، از عبادت جن و انس برتر بود.»
#و_ما_ادراک_ما_لیله_القدر
@msnote
ناچاریهایی برای تعظیم خاضعانهتر
[برای مُریدِ «غزل» و مربّیِ «رباعی»]
پیامبری که مکارم اخلاق در برابرش زانو زده و حلم و تحمّل پیش پایش خم شده، اگر به یک بچّه بگوید «او وزغ پسر وزغ است»، حتماً حجم متراکمی از کثافت و رذالت را به چشم خود دیده و عاقبت پر از عناد و عداوتش را به او خبر داده تا شاید برگردد. چون وزغ همان حیوانی است که از دم و بازدمِ بیمقدارش هم فروگذار نمیکرده و در آتش نمرود میدمیده تا ابراهیم بیشتر بسوزد.
شاید به همین دلیل بود که وقتی نوادهی ابراهیم در حجاز قیام کرد، «حَکَم بن ابیالعاص» آنقدر پیامبر را مسخره کرد و مثل همان وزغ، به آتشی که قریش برای محمّد افروخته بودند، دمید که نبیّخدا او را از مدینه بیرون کرد و وقتی پسرش «مروان بن حکم» را دید، فرمود: «او وزغ پسر وزغ است.» پدر و پسر به حدی در تاریکخانههای ظلمات فرو رفته بودند که حتی خلیفهی اول و دوم هم جرأت نکردند تا شفاعت عثمان دربارهی «مروان» بپذیرند و او را به مدینه راه دهند. اما خلیفهی سوم وقتی روی مرکب غصبیش پرید، دخترش را به مروان سپرد تا تبعیدیِ دوران پیامبر، داماد خلیفه شود و آنقدر در دارالخلافه بتازد که یکی از بهانههای مخالفان برای کشتن عثمان جور شود.
بعد از آن، گرچه مروان با پسر ابوطالب بیعت کرده بود، غائلهی جمل را به راه انداخت اما «شترِ» آن زن به خاک افتاد و «وزغ» هم اسیر شد. حسنین شفاعتش کردند و پدرشان قبول کرد اما گفت: «نیازی به بیعتش ندارم؛ دستش دست یهودی است و اگر با دست بیعت کند، با پشتش آن را میشکند ... او پرچم گمراهی را به دوش خواهد کشید» معاویه که به سلطنت رسید، مروان برای سبّ علی پیشتاز شد و در مقابل چشمان حسنبنعلی، تا جایی در شهر پیامبر لجن پراکند که پسر ابوسفیان، فدک را به او بخشید و «تبعیدشده از مدینه»، برای چند سال «امیر مدینه» شد. وقتی هم که نامهی یزید به والی مدینه رسید و از اهل شهر بیعت خواست، مروان از «ولید بن عتبه» خواست تا حسین را ـ همان که بعد از جمل شفاعتش کرده بود و هنوز حتی به سوی کوفه حرکت نکرده بود ـ بکشد...
اگر همهی اینها را گفتم و تمامی این خطوط را به نام نجس مروان آلوده کردم، از روی ناچاری بود. چون تا درکی از عمق ضلالت پیدا نکنیم، عظمت نور معلوم نمیشود. حالا شاید بهتر بتوانیم در مقابل آن شیرزن و روضههایش خم شویم. شیرزنی که در بقیع، مجلس به راه میانداخت و طوری برای «عباس»ش روضه میخواند که سیاهترین قلب را میسوزاند و «مروان» را هم به گریه میانداخت. همسر علی باید هم اهل اعجاز باشد و با توسل به نور شوهرش، قرآن را هر روز، تر و تازه کند. خدا گفته: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره أو اشدّ قسوه...» اما امّالبنین است دیگر؛ دل شقیِّ معروفی مثل مروان را هم میشکافد و آب چشم او را از درون قلبش بیرون میکشد و با روضههایش آیات قرآن را کامل میکند: «... و إنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء» ... مگر شوخی است؟ تاریخ باید شهادت بدهد که ائمّهی ضلالت چطور در برابر عظمت علیامخدّرات علوی به انفعال افتادهاند ...
ـــــــ
چند وقتی است که به «محسن رضوانی» بدهکار شدهام. بدهکار چند بوسه به دستهایش به خاطر شعری که در آن، *چهار* فداییِ #امالبنین را در قالب یک *رباعی* معرفی کرده:
*رباعی* گفتی و تقدیمِ *سلطان غزل* کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی
رباعی گفتی و مصراعی از آن را توای بانو
میان اهل عالم در وفا ضربالمثل کردی
فرستادی به قربانگاه اسماعیلهایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی
کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی
*رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد*
*به تیغ اشک خود، اعرابشان را بیمحل کردی*
میشود چند حرف از آن مصرعهای تکّهتکّهشدهتان را به ما هم یاد بدهید تا ما هم کمی وفا و ادب یاد بگیریم و با آستانبوسیِ پسران شما عباس و عبدالله و جعفر و عثمان، خرجِ پسر زهرا شویم؟
@msnote
سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها را تسلیت عرض میکنیم. التماس دعا