شعبان عزیز و ظهرهایش
دم ِ ظهر، درسها که تمام میمیشد، یکی دو طبقه پایین میآمدیم تا برسیم به نمازخانه. پاگرد ِ آخری را که میپیچیدیم، یک نمای کاملاً باز از نمازخانه جلویمان بود و آن ته، «جعفر عقیقی» نشسته بود و داشت با دستگاه صوت ور میرفت تا تنظیمش کند. تا ما پلههای آخری را یکی دو تا کنیم و برسیم وسط نمازخانه، او هم کارش با دستگاه تمام شده بود و با تکیه دادن به دیوار ِ گچ و خاکی ِ مدرسه، صلوات شعبانیه را شروع کرده بود. صدای خاصی داشت که دقیقاً نمیدانم چطور باید توصیفش کنم؛ انگار هم مردانه بود هم نازک و ظریف!
یک دسته از بچهها میرفتند طرف سرویس بهداشتی تا تجدید وضو کنند و یک سری دیگر میرفتند سمت ِ سجادههای سبز طولانی ـ که از این سر تا آن سر ِ نمازخانه را پُر میکرد ـ تا نافلهی ظهر را شروع کنند. اما من به عشق گوش دادن به صلوات شعبانیه، استصحاب ِ طهارت میکردم تا مجبور به وضوی دوباره نشوم. بعد میرفتم کنار جعفر عقیقی و تکیه میدادم به همان دیوار و همینطور که به دولّا و راست شدن ِ اهالی ِ نافله نگاه میکردم، به بالا و پایین شدن ِ صدای جعفر دقت میکردم.
وقتی به «غیاث المضطر المستکین و ملجأ الهاربین» میرسید، صدایش میلرزید و موقع خواندن ِ «واعمر قلبی بطاعتک و لا تخزنی بمعصیتک» بغضش را قورت میداد. اما «هذا شهر نبیک سید رسلک شعبان» حال ِ دیگری داشت. آن موقع بود که نگاهم را از بچهها بر میداشتم و گوشهی چشم جعفر را میدیدم که دارد خیس میشود. انگار از این فراز یاد ِ مهربانیهای پیامبر میافتاد و دلش برای هدیههای مخصوصی که نبیِ اکرم در ماه خودش به خیلیها لطف میکند، غنج میرفت. همان جا بود که حدس میزدم آنهایی هم که دارند نماز مستحبّی میخوانند، دیگر نمیفهمند چه میگویند و حواسشان پرت که نه؛ جمع شده به این دستی که در شعبان ِ عزیز، از طرف حضرت رسول دراز شده به طرفشان ...
ـ الان کجایی جعفر جان؟ ما که حسابی خراب کردیم؛ اما خدا کند که حال و احوال تو هنوز خوب باشد.
🆔 @msnote
هدایت شده از چی سرا, سرای شادی و خنده
تقدیم به مدیر 😚
من تورا چون نان سنگک
چون تليت ماست و كنگر
مثل ماهیهای دريا
مثل ارده مثل خرما
مثل دارچين توی حلوا
مثل شلغم حين سرما
دوست دارم 😍😊😘
چاپلوسم خودتونین😜😜😜
🆔 @chisara
محمدصادق
تقدیم به مدیر 😚 من تورا چون نان سنگک چون تليت ماست و كنگر مثل ماهیهای دريا مثل ارده مثل خرما
پیام فوروارد شده توسط یکی از اعضا😁😁😁
کمین تو
بعضی موقعها هم هست که باید طوفانی بر روح بوزد. مثل جایی در اوایل ابوحمزه که حضرت سجاد تقریبا بلافاصله بعد از حمدی که در اول همهی دعاها لازم است؛ میگوید:
و اعلم انک للراجی بموضع اجابه و للملهوفین بمرصد اغاثه
شاید کلمهی «کمین» در فارسی، بار منفی داشته باشد اما من را همین «مرصد» و «کمین گاه» است که خجالت زده کرده:
می دانم که تو برای امیدوار، در جایگاه اجابتی
و در کمین نشستهای تا
به فریاد ِاندوهگین ِ مصیبت زده برسی
وقتی اغاثه و دستگیری و فریاد رسی تو را نمیبینم، مجبورم بپرسم که چرا بار مصیبتها و اندوههای من حتی به نزدیکیهای کمین تو هم نمیرسد؟ چرا به دام تو - با همهی عظمتش - گرفتار نمیشوم؟
فکرم به جایی قد نمیدهد جز اینکه
پروندهی یک دروغگوی حرفهای را ورق بزنم و بگویم:
اندوه و مصیبتی که باطنش از جنس دنیا باشد، هیچ وقت به کمین ِ نورانی و مرصد ِ ملکوتی تو نمیرسد
و من، به تو!
پینوشت: بزرگی میگفت تمام عالم مجهز است برای کمک به محبین حضرت که عرض ارادت کنند به ساحتش
اما محبین، جای دیگری سیر میکنند و دل داده اند به دنیایی که کفار، زینت کرده اند برایشان!
@msnote
آن تکّه از مناجات شعبانیه یادتان هست که میگوید:
و بـِ یدک لا بید غیرک زیادتی و نقصی و نفعی و ضرّی
زیاده و کم ِ من
و سود و ضرر ِ من
به دست توست و نه در دست غیر تو.
حالا اگر نجف مشرّف شده باشید و با فراغ بال، تمام ِ زیارتهای وارده را در مقابل ضریحش خوانده باشید، احتمالاً زیارت ششم امیرالمومنین را یادتان میآید:
و صلّ علی امیرالمومنین عبدک المرتضی و امینک الاوفی و عروتک الوثقی و یدک العلیا
صلوات بفرست بر علی، .... همان که دست تو ست؛ دست برتر ِ تو...!
*
شیخ صدوق روایتی را نقل میکند که علت نامگذاری ِ این ماه به «شعبان» را برایمان توضیح میدهد: «و انما سمّی شعبان لانه یتشعب فیه ارزاق المومنین لرمضان» این ماه به شعبان نامگذاری شد چون در آن، رزق مومنین شعبه شعبه شده و بین آنها پخش میشود؛ رزق ِ رمضانشان!
یا امیرالمومنین! زیاده و کم و سود و ضرر من در دست توست. با همان دستی که کفّار را به خاک میانداخت و منافقین را بر زمین گرم میکوبید، بیا و دوباره بر سر مومنین و محبّین دست پدری بکش. برای رمضان، رزق ایمانی من را بیشتر و بیشتر کن که «زمانه بر سر جنگ است؛ یا علی مددی!»
#مدد_ز_غیر_تو_ننگ_است_یاعلی_مددی
#شعبانیه
@msnote
لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنید. ممنون
حضرت علی اکبر (علیهالسلام)
شکّی ندارم که زیباترین و پرمحبتترین رابطهی پدر و فرزندی در کل عالم و در طول تاریخ، بین ائمّهی ما و فرزندانشان اتفاق افتاده است اما مشکل وقتی شروع میشود که روضهها و مصائب را فقط و فقط بر همین اساس بخوانیم و بدتر اینکه آن روابط پیچیده و نورانی را به بده بستانهای پدر و پسری که بین خودمان وجود دارد، تقلیل و تنزّل بدهیم.
طبق روایات حتی یک مومن عادی هم باید «حبّ فی الله» و «بغض فی الله» را ریشهی تمامی افعالش قرار دهد؛ یعنی تا جایی که میتواند دوست داشتنهایش رنگ خدا بگیرد و با اینکه آماتور است، حتی الامکان محبتهایش را بر این مبنا تنظیم کند حالا چه برسد به پیامبر و ائمّه که «التامّین فی محبت الله» هستند! مگر میشود کشش و تعلّقی که در نفس ِ نفیسشان وجود داشته، از این جنس نباشد و ظرافتهای اخلاص و توحید را در محبت پدرانه و مادرانهشان منعکس نکرده باشند و بالاترین درجات انقطاع الی الله را در خواستنها و علقههایشان جاری نکرده باشند؟!
بگذریم. میخواهم بگویم باید خیلی دقیقتر و عمیقتر از اینها به رابطهی اباعبدالله و علی اکبرش نگاه کرد. حسین وقتی پسرش را روانهی میدان میکند و میخواهد داغ دلش را با خدا در میان بگذارد، یک ذره از «پسرم» در کلامش دیده نمیشود بلکه سوز جگرش، محوری جز عشق به نبیّ اکرم ندارد: «خدایا بر این قوم شاهد باش. جوانی به سویشان میرود که در خَلق و خُلق و منطق، شبیهترین به رسول تو بود و هر گاه که مشتاق نبیّ تو میشدیم، او را به نظاره مینشستیم ...»
انگار به همان اندازهای که «پیامبر» محبوبترین مخلوق برای خداست، یک وابستگی ِ دو طرفهی شدید بین پیامبر و نوهاش وجود دارد که حتی مبنای وابستگی بین حسین و اکبر هم شده و «حسین منّی و أنا من حسین» هم همین را یادمان میآورَد. یک معنای ِ این روایت معروف شاید این باشد که حفظ خداپرستی بر روی کرهی زمین و برافراشته ماندن ِ پرچم توحید در معرکهی ظلمات الارض، همان قدر که به بعثت مرتبط است؛ نشات گرفته از عاشورا هم هست. اما روایتی در کافی دیدم که این وابستگی دو طرفه را به عمق تکوین میبرد: «حسین نه از فاطمه زهرا شیر خورد و نه از هیچ زن ِ دیگری بلکه او را نزد پیامبر میآوردند. آن حضرت زبانش را در کام حسین میگذاشت و او نیز میمکید و حسین بعد از آن، تا دو سه روز سیر بود. اینچنین بود که گوشت و خون حسین از گوشت و خون رسول الله رویید.»
محمد (ص) و حسین (ع) نه فقط در پیچیدگیهای روح، که در تار و پود ِ جسمشان هم در اوج وابستگی به یکدیگر بودند و با تنها شدن حسین، علی اکبر مظهر این کشش و تعلّق شده بود. پس حسین، درّ نایابی را به میدان فرستاد تا بالاترین تجلّی حبّش به خدا را قربانی کند. شاید بخاطر همین حقایق بود که وقتی علی اکبر ندای عطش سر داد که: «العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی»؛ حسین به شیوهی جدش متوسل شد و دوباره زبانی در کامی قرار گرفت.... و وقتی بزرگترین نماد اخلاص ِ موحّدانهی اباعبدالله بر خاک افتاد، حسین گفت: «ما أجرأهم علی انتهاک حرمه رسول الله» چقدر جسورند بر هتک حرمت پیامبر ...
عقل ما حقیرتر از آن است که مصائب
راتبهی حسین را درک کند و تن ما ناقابل تر از اینکه برای این سوگ، سرخ شود و چشم ما با همهی اشکهایش، خشکتر از آن که قابل گریه بر این فاجعه شود. یک دائم العزای سوخته جان از همین خاندان لازم داریم تا حقّ این فراز ِ ندبههای جمعه را ادا کند:
این ابناء الحسین
کجایند پسران ِ حسین؟
پینوشت: لبهای من یک بوسه بدهکارند به دستهای محسن رضوانی؛ وقتی داشت آن شعری را بر کاغذ مینوشت که قافیههایش دلم را به بازی گرفته و بیت آخرش این است:
به جُرم چهرهاش شد کشته یا اسمش؟ نمیدانم
نمــی فهمیم علت را ... نمییابیم پــــاسخ را
پینوشت:
آنی که در ذهنم بود، بیشتر از این چیزی است که میبینید اما ناتوانی الفاظ و عجز کلمات در برابر مولایم علی اکبر آن هم در «شب ولادتش» یکی از سنتهای غیرقابل تغییر ِ خلقت است!
@msnote
لطفا کانال رو به دوستانتون معرفی کنید. ممنون
قبلا نوشته بودم که چقدر این صلوات شعبانیه دوستداشتنی است و اینجا http://yon.ir/REJvA تعریف کرده بودم که سر این صلوات چه داستانهایی که با «جعفر عقیقی» داشتیم و اصلا مگر میشود از حضرت سجاد غیر از این دلبریها را انتظار داشت؟ اما راستش سابقهی خاکساری در برابر آن جملات دلنشین به قبل از اینها بر میگردد؛ به همان سال اول. موقعی که از تنبلی دست بر میداشتیم و بعد از درسها سری به مسجدِ کنار مدرسه میزدیم که معمولا دیر میرسیدیم و نماز ظهر تمام شده بود و صدای یک پیرمرد توی مسجد میپیچید که داشت تعقیبات میخواند و طبعاً تعقیباتش در ماه شعبان تبدیل میشد به چیزی که بعدا فهمیدیم اسمش صلوات شعبانیه است. نه اینکه صدای ویژهای داشته باشد یا مثلا دستگاهها و گوشهها را بلد باشد و نه اینکه خوب قیافهاش را ببینیم ـ چون بخاطر تأخیر همیشگی ته مسجد مینشستیم ـ و چون مثل بعضی از این پیرمردهای نمکین باشد، شیفتهاش شویم و نه اینکه مثلا شبیه پیرمردهای باسوادِ عربیبلد باشد و با خواندنش حسّ لعنتیِ ملانقطیِ ما را ارضا کرده باشد. هیچکدام از اینها نبود ولی واقعیت این بود که خواندنش اینقدر به دل مینشست که برویم و توی مفاتیح بگردیم و پیدا کنیم که این پیرمرد هر روز ماه شعبان چه دعایی میخواند که دل ما را برده. آنجا بود که اولین بار فهمیدم درّ و گوهری که از لب پیرمرد میبارد، همان صلوات شعبانیهی حضرت سجاد است.
چهار سال بعد که از مدرسه اخراج شدم، طبعاً راهم به آن مسجدِ کنار مدرسه هم نمیافتاد تا سیزده سال؛ تا پارسال. پارسال گمانم همین موقعها بود که داشتم از سر سه راه «زنبیلآباد» رد میشدم که البته باز هم با آن مسجد فاصله داشت ولی بعد از سیزده سال، بالاخره پیرمرد را دیدم. این دفعه تأخیر نداشتم و ته مسجد نبودم که از پشت سر یا کنار شانههایش دیده شود؛ این دفعه از روبرو به من زل زده بود اما بیحرکت و روی یک بنر بزرگ. پایین بنر نوشته بود:
«پدرِ شهید ابوالفضل رئیسیان ...»
شوکه شدم. فقط توانستم زیر لب بخوانم: «اللهم صل علی محمد و آل محمد شجرة النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و معدن العلم و اهل بیت الوحی...» و سعی کنم صدا و لحن دلبر پیرمرد را به یاد بیاورم. صدا و لحنی که دیگر راز آسمانیبودنش برملا شده بود: آن صدا و آن لحن از قلب سوختهی پیرمردی بر میآمد که جگرگوشهاش را فدای نبیاکرم کرده بود و بخاطر همین، صلوات بر نبیاکرم در ماهِ نبیاکرم را طور دیگری برای ما روایت میکرد.
#شعبانیه
@msnote
از اینکه کانال رو به دوستانتون پیشنهاد میکنید از شما متشکریم😊
همهجور ملالی هست جز...
ما خیلی دوستتان داریم:
هیات که میرویم، مداح قبل از شروع روضه، چند بار میگوید «یابن الحسن» و ما تکرار میکنیم. بعضی موقع ها، به نیت سلامتی تان، پول خُرد توی صندوق صدقات میاندازیم. اگر مسجد برویم و بین دو نماز، یکی از پیرمردهای صف اول، میکروفون را بردارد و «اللهم کن لولیک...» بخواند؛ باهاش زمزمه میکنیم. حتی نیمه #شعبان که میشود، شهرها را چراغانی میکنیم و به ملت، شیرینی و شربت میدهیم.
اما خیلی موقعها هم هست که خیلی بهمان خوش میگذرد؛ با اینکه شما نیستید. عیش مان که رو به راه باشد و رفقا دورمان باشند و زندگی بهمان چشمک بزند و خیالمان از وضعیت جیب راحت باشد، دیگر احساس احتیاجی نداریم به شما. خیلی وقتها هم که شما را صدا میزنیم، بخاطر چیزهای قشنگی از دنیاست که از دست داده ایم و دلمان بخاطر نبودنشان گرفته و آن حال بد را خرج شما میکنیم و بعد طلبکار میشویم که: «من به یادت بودم ها»!
آن قدر در همان چیزی که هستیم، غرقیم که حتی نمیدانیم دقیقا چه کاری باید برایتان بکنیم. ربط کارهایی که میکنیم و شغل و هویتی که داریم با «برگشتن شما»؛ برایمان معلوم نیست. یعنی شیعه؛ با همهی سلیقهها و مسلکهای مختلفی که درونش هست، هنوز یک جمع بندی ِ واحد ندارد از اینکه باید چکار کند تا تو برگردی! و هر گروهی، یک راه حل را نشان میدهد!
حتی دغدغه این را نداشته ایم که یکبارهم که شده با هم بحث کنیم که: چطور میشود این راه حلهای مختلف را به هم نزدیک کرد تا قدرت مان در راههای متفاوت و حتا کوره راهها خرج نشود. نه اینکه حالش را نداشته باشیم ها؛ نه! واقعش این است که اساسا ظرفیت همچین کاری را نداریم!
خلاصه اینکه اگر روزی قرار شد برایتان نامهای بنویسم، باید روی یک دروغ بزرگ قلم بگیرم که: «ملالی نیست جز دوری شما»! باید صادقانه بجایش بنویسم:همه جور ملالی هست، جز دوری شما...
پینوشت: واقعیتش این است که بدون شما، به ما خوش میگذرد و هر چیزی را که لازم داشته باشیم، برایمان فراهم میکنند. حتی بیشتر، این غیر خودیها هستند که «احساس نیاز» و «نیاز» برایمان میسازند. فکر کنم نسلها باید بگذرد تا احساس نیاز پیدا کنیم به شما؛ پس تا بعد!
@msnote
از اینکه کانال رو به دوستانتون معرفی میکنید از شما متشکریم😊
سلام. برای اموزش حذف اکانت تلگرام میتوانید به کانال زبر مراجعه کنید
@cyber_crimes_channel
مژده ای دل که شب نیمه شعبان آمد🌸
بر تن مرده و بی جان جهان جان آمد🌸
بانگ تکبیر نِگر در همه عالم بر پاست🌺
همه گویند مگر جلوه یزدان آمد🌺
اززمین نوربه بالا رود امشب زیرا💐
نور خورشید امامت همه تابان آمد💐
قائم آل محمد (عج) گل گلزار رسول🌷
حجه بن الحسن (عج)آن مظهر ایمان آمد🌷
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
🌕🌺🌕یا
🌕🌺🌕رب
🌕🌺🌕الحسین
🌕🌺🌕بحق
🌕🌺🌕الحسینِ
🌕🌺🌕اشف
🌕🌺🌕الصدر
🌕🌺🌕الحسین
🌕🌺🌕بظهور
🌕🌺🌕الحجه
🌕🌺🌕اللهم
🌕🌺🌕عجل
🌕🌺🌕لولیک
🌕🌺🌕الفرج
نیمه شعبان مبارک
ماروهم دعا کنید🙏🙏🙏🌹🌹🌺🌺💞
@msnote
پارسال همین روز و شبها بود که رسیده بودم سامرا و کنار سرداب جاخوش کرده بودم. نه اینکه روبهراه باشم و زیارتهای حضرت را پشت سر هم رج بزنم؛ نه. خسته از همه چیز، فقط جایی پیدا کرده بودم که حال و هوایش، حال و هوایم را عوض کند. کتاب دعای عربی را هم ـ که عراقیها کنار سرداب گذاشته بودند ـ فقط برای این برداشتم که مقدمهاش را بخوانم و به عربیبلدبودنم بنازم. مقدمه، کلیاتی درباره امام زمان و نواب خاصش بود اما ناگهان مطلب جدیدی رو کرد: تاریخ وفات علیبنمحمد سمری ـ که آخرین نائب خاص حضرت بود ـ پانزدهم شعبان بوده! نمیدانستم؛ اما آن موقع بود که تازه فهمیدم چرا نیمهی شعبانها اینقدر سنگین است و دل آدم به شادی راضی نمیشود.
درست است که نیمه شعبانِ سال دویست و پنجاه و پنج، روز عید بوده اما دقیقا هفتادوچهارسال بعد در همان روز، عزای عالَم و آدم شروع شده. یاد این متن yon.ir/7uOwY افتادم و فهمیدم که در واقع روضه نیمهی شعبان را نوشتهام؛ همان وقتی که از علیبنمحمد سمری پرسیدند «جانشینت کیست» و او همینطور که داشت جان میداد، گفت: «لله امرٌ هو بالغه»... امروز هم وقتی خورشید غروب کند، دقیقا هزار و صد و ده سال است که از نیمه شعبانِ سال سیصد و بیست و نُه گذشته و صدای علیبنمحمد سمری هنوز دارد توی تاریخ میپیچد و همینطور که دارد جان میدهد، جواب نالههای بشر و عنادها و انکارها یا سستیها و مستیهایش را میدهد: لله امرٌ هو بالغه...
پینوشت:
ببخشید که روز عیدی این چیزها را نوشتم اما چه میشود کرد؟ اصلن اگر پرسیدند «دوران غیبت یعنی چه؟» یکی از جوابهای پیشنهادی میتواند این باشد: «دورانی که حتی در روز تولد امامِ آن دوران هم باید روضه خواند»
@msnote