eitaa logo
امتداد
990 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🗂 بسته‌ محتوایی «دستاوردهای انقلاب اسلامی» ♨️ مجموعه‌ای جامع از تولیدات رسانه‌ای و فرهنگی با محوریت: تبیین دستاوردهای انقلاب اسلامی در حوزه‌های علمی، پزشکی، صنعتی، نظامی، فرهنگی، مردم‌سالاری، زنان و... ✅ بیش از ۴۷۰ محتوای کاربردی در قالب‌های متنوع رسانه‌ای 🔗 دسترسی به بسته محتوایی: https://jebhemarket.ir/dastavard-enghelab/ ─────────────── 🔰 بازار محتوای جبهه جامع‌ترین بانک محتوای کنشگری فرهنگی ـ اجتماعی 🆔 @Jebhemarket_ir 🌐 jebhemarket.ir
📸 گزارش تصویری کارگاه 🔻 ویژه فعالین و رابطین مناطق 22 گانه شهر تهران | دور اول ✅ستاد مردمی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان شهر تهران 🗓 شنبه 18 بهمن 📍 تهران- مجموعه شهدای سرچشمه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
هدایت شده از خبرگزاری ایکنا
رونمایی از کتاب تجربه‌نگاری فعالیت‌های قرآنی؛ پلی میان دانش ضمنی و عملی سیدحسین حسینی، مسئول مرکز تجربه‌نگاری امتداد: 🔹کتاب «تجربه‌نگاری و مدل‌سازی ۱۰ فعال موفق قرآنی» حاصل دو سال تلاش جمعی پژوهشگران این مرکز است و به بازآفرینی و مدل‌سازی تجربه‌های موفق کنشگران قرآنی کشور می‌پردازد. 🔹در این پروژه، ۱۵ پژوهشگر از سراسر کشور به‌صورت میدانی، مصاحبه‌ای و تحلیلی مشارکت داشتند تا امروز ثمره این تلاش در قالب یک اثر جامع و چندلایه در اختیار جامعه قرآنی و فرهنگی کشور قرار گیرد. iqna.ir/00IC93 @iqnanews
هدایت شده از KHAMENEI.IR
بسم الله الرحمن الرحیم مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از خبرگزاری فارس
رهبر انقلاب به شهادت رسید @Farsna
سکانس اول. در دفتر مدیر نشسته بود. داشتند صحبت می کردند که یک تماس، باعث شد فروریختن کسی را درون خودش احساس کند. رویه ی گفتگوی مدیر با تلفن، می‌گفت اتفاقی افتاده است. رنگ پریده می‌پرسد و دست پاچه دنبال راهی برای خبری! - میگن نزدیک بیت را زده اند... چشم هایش تار می شود. بی هیچ توضیح اضافه ای پشت سیستم مدیر ، خبرگزاری ها را جستجو می کند و انگار درست است. اسرائیل ،پیش دستانه حمله کرده است. نمی داند چگونه خود را با آن حال به خانه می رسد و همان طور که بر سر می زند پای تلویزیون ، می نشیند به دیدن. به دیدن و شنیدن . دلش ،هنوز آرام نگرفته اما با خود می گوید آقا نباید الان بیت باشد! حتما یک جای امنی،چیزی... به شب نرسیده چندین بار می گویند آقا قرار است پیام تلویزیونی بدهد اما خبری نمی شود. برخی هم می گویند آقا ،شخصا درون اتاق جنگ دارد فرماندهی می کند. طاقتش کم شده بود. هر که آیه ی یأس خواند و چیزی گفت ، تهاجمی پاسخ داد که آقای ما خودش گفته ظهور نزدیکه و این حوادث آخرالزمانه داریم بهای ظهور را می‌دهیم.ظهور هزینه داره! اما باز هم دلش آرام نیست... سکانس دوم. سحر ، مثل روال همیشگی هرسال، می‌نشیند به شنیدن از تاریخ اسلام و صحابه ی رسول الله با میزبانی آقای حامد عسکری در افق. همان طور که در اتاق صداها را می شنود ، می‌خواهد کمی اوضاع را در فضای مجازی بیابد... درست، پنج دقیقه مانده به اذان صبح وسط صحبت های آقای طباخیان ، مجری می گوید انالله و انا الیه راجعون.. بی آنکه اختیار افعالش را داشته باشد، خودش را می رساند جلوی تلویزیون. پدر ، داشت برای نماز به مسجد می‌رفت در را باز کرده نکرده، دوباره برمی گردد داخل. رنگ مجری پریده. با مکث هایی که جان را به لب می رساند می گوید : [اعلام عمومی شد من اهل کلام و نوشته بودم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم در وسط ۴۴ سالگی ام بخواهم چنین خبری بدهم، قبل آن نام مبارک بنویسید شهید خانم ها آقایان از این پس می‌گوییم شهید آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه ای..] بقیه اش را نمی شنود. آن چیزی که صبح درونش فروریخته بود، حالا دارد رخ نشان می دهد. دستش می رود روی سرش می‌خواهد جیغ بکشد و ضجه بزند اما فرمان مغز ، از پا افتادن است. می افتد. اشک هایش بلند بلند است . صدایش شاید تا هفت خانه آن ورتر هم برود. صدای خبر در سرش اکو می شود این ها چه می گویند ؟! داد می زند کجا رفتی ؟ مگر قرار نبود تو بمانی ؟ فقط بگو کجا رفتی؟ . هرکه پیام می دهد توان پاسخ ندارد غم ، بیشتر از توانش است . نمی تواند هضمش کند،نمی تواند.. به سختی و بدون تعادل ، خودش را می رساند پای سجاده.. نمی فهمد چگونه نمازش را می‌خواند. هربار که کنار اسمش شهید را می شنود ،می افتد هربار که روی عکس آقا ، قرآن ختم را می شنود ، نفسش می رود. همه نگران اند با زبان روزه حالش بد شود. نگرانی هم دارد. غم بیشتر از توانش بود..خیلی بیشتر. ادامه دارد... 🔰 امتداد حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سکانس سوم. میان جمعیت است. با قد خمیده و چشمی که دیگر هیچ نمی بیند، فقط ضجه می زند . هرکه را می‌بیند می‌گوید همه ی امیدم رفت،زندگیمون رفت.. بگید دروغه بگید مویه می کند ،بر سر می زند، حالش دست خودش نیست ..تا می گویند رهبر شهید، تا حرفی از شهادت می زنند داد میزند که اینها چه می گویند؟ می گوید و زار میزند ، می گوید و می‌میرد [آقامون تشنه رفت..آقامون روزه بود دارن هلهله می کنن دارن هلهله می کنن برای رفتنش ..] چند باری در راه ، زمین میخورد. مدام می افتد و بلندش می کنند...توان راه رفتن که ندارد ، پاهایش را روی زمین می کشاند.. تا نوای رهبر من طلایه دار لاله هایی را می شنود ،انگار کسی روی آتش بی قراری هایش نفت می ریزد.. کسی جلو دار این همه حال بدش نیست. عزیز، زیاد از دست داده اما این یکی فرق می کند احساس می کند در همین روزهای اولیه ی جوانی اش ، پشتش خالی شده. تکیه گاهی نمی یابد تا جسم ناتوانش را به آن تکیه بدهد. پس از رفتن هر عزیز بزرگی، می گفت: « غم داریم ولی لااقل سر آقایمان سلامت..هست ،می آید دل داری مان می دهد.» حالا همان پناه را از دست داده. پناه ، واژه ی عجیبی است آنقدر عجیب که شاید نشود تعریفش کرد .. داد میزند: «پناه عالم نرفت پناهگاه بخاطر ما برای رفتنش هلهله کردن...هلهله.. قرار بود ما جان فدایش شویم ، او فدای ما شد . سرباز فدای فرمانده می شود حالا فرمانده فدای سربازهایش شد. حالا بدون فرمانده،سربازها چه کنند؟» نفس هایش دیگر نمی آیند و بروند.. از بس گریه کرده است ،رمق پاهایش هم رفته. اگر رهایش می کردند همان جا ، وسط خیل آدم های عزادار جان می داد. روضه خوان می خواند و او به این فکر می‌کند که شب های قدر باید برای فرق شکسته ی چه کسی گریه کنیم؟ رهبر این امت؟ روضه خوان می خواند حسین قامتش خمید، فدای سرت و او به این فکر می کند که دیگر کدام حسین؟ آقا رفته است .آقای ما دیگر نیست ... دیگر نیست که در غم از دست دادن یارانش ، کمرش خم شود..علمدار دیگر نیست... روضه ها، ته مانده ی شیره ی وجودش را می کشند ، درخیابان آستانه ، کنار جدول می افتد در آستانه ی از دست دادن او، دیگر نمی‌خواهد زنده بماند. هرکه می پرسد :خوبی؟ با صدای ته افتاده اش می‌گوید : «من خوبم...آقامون دیگه نیست.» نمی‌فهمد چرا هنوز او زنده است و مولایش رفته. حق داشت. غم برایش بیشتر از توانش بود؛خیلی بیشتر. می‌خواستند آب به خوردش دهند دستانشان را می گرفت و می گفت :«آقامون تشنه شهید شد من آب بخورم؟!» دیگر نفهمید چه دارد به سرش می آید. مهم نبود. عزیزتراز جان داشت که از دست داده بود. حالا جانی که برای او فدا نشده بود را می خواست چه کند؟ چشم که باز کرد ، از لامپ های مربعی بالای سرش فهمید بیمارستان است. سرم درون دستش گزگز می کرد. از حال رفته بود و این ها ،با سرم روزه اش را از او گرفته بودند. جان اعتراض کردن نداشت. به خود که آمد ، یادش آمد چه خاکی بر سرش شده. زیر لب با همان اشک های آرام که بی وقفه روی صورتش رد می انداخت، زیر لب می گفت:« بابا..» داشت کمی آرام تر ، داغ دیدگی را مزه مزه می کرد و رمق رفته را کم کم درحد پایین و کمرنگ ،بدست می آورد که خبر شهادت سرداران ،مخصوصا سرلشکر موسوی دوباره داغش کرد. با همان دستِ خونی به سمت پدر که جلوی پذیرش اورژانس ایستاده بود، رفت. خودش را روی شانه ی پدر انداخت و گفت:» سرلشکر هم رفت بابا همه رفتند.» بابا، آرام دست او را می گیرد در دستش و می گوید رفت که رفت همه رفته باشند .امام زمان هست . بنشین همین جا... سکانس چهارم شب است ، روزاول یتیمی ، او را به اندازه ی چندسال پیر کرده ؛ نفس که هیچ ، صدایش هم در نمی آید اما عزاداری را در دل گذاشته و حالا با حکم جهاد ،با خشم مقدس انتقام ، نوای حیدر حیدر سر می دهد. این بار سعی می کند محکم بایستد . محکم بایستد تا مبادا یزیدیان زمان فکر کنند زینب بعد حسین شکسته است و تسلیم آنان شده... ولی در پس ایستادگی ، خودش خوب می داند اگر این بی پناهی خیلی طول بکشد ، می میرد. در دل خداخدا می کند اگر قرار است زندگی ذلت باری را با یزیدیان ادامه بدهد، خدا اورا پیش خودش ببرد و اگر نه آخرین پناه، منجی بشریت را برساند... تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی... جان که باید برود، سفت به من چسبیده! ✍زهرا خراسانی 📍سمنان 🔰 امتداد حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
جهت ارسال روایت‌ها خود از کنش‌های مردمی با ادمین در ارتباط باشید... دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد @mtedad_admin