eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 | نشان سال ۱۴۰۵ ✍🏼 رهبر انقلاب شعار سال ۱۴۰۵ را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» اعلام کردند. 📲 @rahbar_enghelab_ir
صدای بمباران‌ها پشت هم بود. در تکان می‌خورد و ساختمان می‌لرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذره‌ای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راه‌پله فلزی. چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمب‌ها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتری‌ها را پرت کرده روی زمین و بعد زده‌اند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهی‌کرده‌اند از هم. سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده. یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجی‌های مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولین‌بار به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش می‌دادم، ذکر می‌گفتم و جلو می‌رفتم. خیابان ساحلی پرتردد است. ماشین‌ها درحال عبور بوده‌اند که جنگنده‌ها حمله می‌کنند. از شدت موج انفجار و ترکش‌ها، ماشین‌ها به حالت اوراق‌شدگی درآمده بودند. سرنشین‌ها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه. وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیک‌ترین مواجه‌ام با جنگ بود و به‌خاطر مسائل امنیتی‌، غیرقابل‌ذکرترینش. صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم می‌‌سوخت؛ نفس کشیدن سخت بود. کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفته‌ای کمک می‌کرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش می‌کرد. رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکش‌خورده روی تخت‌ها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موج‌گرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تخت‌ها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی می‌خورد و چشمش باز و بسته می‌شد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده. انتشار فیلم‌ در این لحظه‌ها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمب‌ها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضی‌شان کرد به پاک کردن فیلم‌ها. از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانه‌های آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده‌ بودند؛ شیشه‌های شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکش‌های فلزیِ توی خانه‌ها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازه‌هایشان. باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباس‌ها. رفتم سمت بازار. مغازه‌ها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکب‌ها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده ساله‌اش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما می‌دادند. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت‌، خانم‌ها شعار می‌دادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگران‌تر می‌شوند و فرصت‌طلب‌ها جرئت پیدا می‌کنند و... . ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا می‌داد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانی‌تر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمی‌خوانم. می‌خواستم آدم‌های بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدم‌ها. ساعت نُه شد. گریه‌ام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچه‌اش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زن‌های کفن‌پوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بی‌حجابی که گفت ایرانی از چیزی نمی‌ترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند. ✍ امین ماکیانی 📍لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸 عشق مان را باهم تقسیم می‌کنیم دختر جوان با چند تن از دوستانش، مشغول پخش کردن، پوستر و سربند بود، جلوی هر کسی که می ایستاد، سلام و علیک گرمی می کرد و بعد یک پوستر، هدیه میداد. چهره بشاش و ادب کلامش جوری به نظر می‌رسید که انگار مردم از مهمانانش بودند و او میزبان این محفل باشکوه. همین احساسم را به او گفتم و او به گرمی جواب داد: «مگر نه اینکه، این خاک خانه ماست و وطن همچون مادرمان. اصلا مگر ما مردم بجز همدیگر، کسی را داریم؟» ✍ ام سلمه فرد 📍گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
إن مَعِیَ رَبِّی ... بدانید که خدا با ماست امروز جنگ بین حق و باطل در جریان است. خائنین به وطن و زورگویان اجنبی آمریکا و متحدانش بدانند ، ما ملت امام حسینم. ما ملت شهادتیم قریب به ۱۷۰ دانش آموز در مدرسه میناب پرپر شدند، این جواب دارد .... شناور رزمی دنا را زدید ،این جواب دارد فرماندهان ما را هدف قرار دادید و به شهادت رساندید ، این جواب دارد . رهبرمان ، مولایمان ، فرمانده ی کل قوا را به شهادت رساندید . این مطلقا جواب دارد . تقاص خون شهید حاج قاسم هنوز گرفته نشده است . شاید فراموش کرده اید با چه کسانی طرف هستید ! شاید هنوز نمی‌دانید برگ برنده ما فقط در موشک و پهباد نیست بلکه در اتحاد مردم ایران است . تا خون در رگ داریم ، تا تفس داریم تا اتحاد داریم تا رهبر داریم تا قرآن داریم تا عزت داریم تا شهادت داریم به شرفمان قسم پای این نظام و انقلاب و ولایت خواهیم ماند. الا یا اهل عالم بدانید " إن مَعِیَ رَبِّی ... بدانید که خدا با ماست ✍ زهرا عبدالملکی 📍 کردستان- قروه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸 ساندویج هایی با طعم ایمان ✨نور انقلاب جاریست در گوشه خانه ای در جهرم، در دل آن مادر و دختری که خشکی لبهای روزه دارشان را از یاد برده اند و ساعت یک دور چرخیده و عرق ریزان با جرجر روغن میان ماهی تابه، کوکوسیب زمینی ها را مرتب و یک شکل میان روغن برشته میکنند. با کمک زنان همسایه خیار شور ها و گوجه ها را با برش هایی خلال مانند در سینی ردیف کرده اند. ▫️ و دقایقی بعد ساندویچ ها آماده و با صلوات و دعا برای رزمنده ها در نایلون ها ردیف و روی هم چیده شده . تا سهم افطار رزمنده ای باشد که نه میان خاک های شلمچه و فکه که با زبان روزه در خیابان های شهر در گرمای روز و سرمای شب، نقش امنیت را بر در و دیوار شهر مینشاند. 🤲 تا دعای سحر آن نوجوان که نیمه شب سر به تربت امام حسین اشکش بر سجاده جاری باشد و دل شهر را زلال کند. و آینه شود آفتاب ظهور را. 🌱 او که هر قطره اشکش بر سجاده ای که چفیه هدیه آقاست نورها دارد از جنس دعا که قوت میدهد بازو و ایمان ابوذری رزمنده ها را. او که آیه آخر سوره فتح نسیم سحرگاهیش شده« اشداء علی الکفار رحماء بینهم» ✍ صدیقه صادقی 📍 فارس- جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻ما پشت کشورمون ایستادیم🔻 این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که می‌گویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم. شب بیست و یکم رمضان ۱۴۰۴ است، نوزدهمین روز از آخرین ماه سال و قرار یازدهم مردم رشت در میدان شهدای ذهاب برای یک عهد، عهد ایستادگی پای ایران. ده روز گذشت، ده روز از هفته‌ای که در اولین روزش اتفاقاتی افتاد که هنوز هم باورش سخت است اما حالا ایرانم زیر این بار سنگین ایستاده و حتی خم به ابرو نیاورده است. دماسنج عدد ۸ درجه را نشان می‌دهد و هوا سرد است شاید در چنین شبی که نمی‌دانستند که دست تقدیر برای هرکدامشان چه چیزی رقم خواهد زد ترجیحشان این بود مثل هر سال در گوشه مسجد و حسینیه و مهدیه‌ای به دعا و مناجات بنشینند اما این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که می‌گویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم. در یک دست پرچم و در دست دیگرشان قرآن است و حالا آمده‌اند در کف این میدان همان میدان شهرداری یا شهدای ذهاب که هنوز ردپای شهدا در آن پیدا است آمده‌اند تا لیله‌القدرشان را به صبح برسانند و عهدی تازه کنند. شاید اگر در سالی که گذشت آنچه که در برگه‌های تقدیر این ملت نوشته شده بود را می‌دانستیم تاب و توان از دست می‌دادیم اما حالا که در وسط این معرکه هستیم رضاً به قضائک شده‌ایم چون هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. بیشتر از رویارویی با دشمن که خدا این ماموریت مهم را به مردم سپرده است حالا جای خالی یک نفر بیشتر از همه بر قلب‌ها سنگینی می‌کند، رهبری که نه فقط یک ایران که همه جهان تکیه به او داشتند و این روزها در همه‌جا صحبت از کسی است که عطر و بوی پدر را دارد. امروز اگر در جایی از زمان ایستاده‌ایم که غم نبودِ امام امت بر دل سنگینی می‌کند بغض‌هایمان را خورده‌ایم و اشک‌هایمان را نگه داشته‌ایم تا روز یوم الانتقام که الله‌اکبر گویان لوای علی بر دست با امام و شهدا وارد قدس شریف شویم. در زیر این بلندای لایتناهی با دست‌هایی که با هم به سوی آسمان بلند می‌شود این فاصله کوتاه‌تر است و پایِ تک تک دعاها مُهر استجابت خواهد خورد دعای ملتی مظلوم اما مقاوم که یک تنه در برابر ابن ملجم زمان ایستاده است. بک یا علی‌ها رنگ و بوی دیگری دارد رنگ انتقام، انتقام از دشمنی که بیش از ۱۴ قرن است که کینه علی و آل علی را در سینه دارد اما حالا طومار سیاهش به دست فرزندان علی تا ابد پیچیده خواهد شد. گرچه در دلهایشان اندوه دارند اما رنگ رجاء به خود گرفته است این اتحاد و همدلی زیر پرچم جمهوری اسلامی در شب لیله القدری که به پهنای یک ایران شکل گرفته است. حالا این مشت‌های گره کرده محکم‌تر و شعار مرگ بر آمریکایشان منزجرتر از چهل و هفت سال گذشته شده است تا حتی برای یک لحظه خیال خام تهدید از سر اجنبی گذر نکند زیرا کسی همچو حسین با مثل یزید بیعت نخواهد کرد. این روزها و شب‌ها هیچ‌گاه در لابه‌لای اوراق تاریخ گم نخواهد شد که با اراده و ایمان ملت خمینی و خامنه‌ای در کف خیابان‌های شهر شکل گرفته است وقتی که همه با هم زیر بارانِ دست به دعا برداشتیم دعای برای امام زمان وقتی که نوای الهی عظم البلاء در شهر پیچید. ✍ کوثر اشرافی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
رهبرم،چه بی‌تکلف و خانوادگی سفر آخرت را کردید. حتی شهادتتان هم روی دروغگویان را سیاه کرد!.نه در تونل در اعماق زمین بودیدونه درخارج ایران در امنیت ، بلکه درمیان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید. اقاجاوگن،هیچوقت رفتن شما را باور نمی‌کنم. شما هستید ومی مانید.الان که خریدارتان خداست، دستتان بازتراست پس ،ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.دست پدران یتان برسر فرزند شهدا و ملت ایران مستدام باد! من اطمینان دارم که بانبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده،این پرچم ،هم اکنون در دستان مبارک، امام عصر است. ماغصه داریم اما به خداوند توکل می‌کنیم که در آیات قرآن کریم آورده است: «عسی ان تکرهواشیئا وهو خیر لکم». این مصیبت شایدظهور منجی را تعجیل می کند. آقا ، دلتنگتان شدم،نمی توانم رفتن شما ونبودن تان را باور کنم. حالا بعد نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟! هربار دعای سلامتی شما را داشتیم.حالا چی باید بگویم؟! هر روز وبا هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم. سال نو منتظر تبریک سال نو.وشعار هرسال،حالا چکار کنیم؟! می دانم که خدا بخاطر دلهای شکسته شیعیان ایران وتمام مسلمانان جهان, ظهور منجی را سرعت می دهد. پس ما هم برای این تعجیل به توصیه ی شما، همه باهم سوره فتح می خوانیم. وامیدمان را از دست نمی دهیم و به آخرین نکات ارشادی شما،رهبر عزیزمان ، عمل می کنیم که همان حفظ اتحاد است وبا هم برای فرج مولا دعا می کنیم: «اللهم عجل لولیک الفرج» ✍ زهرا زرگران 📍 اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸 نوزاد، زن، پیرمرد، و جوان. ‌ " پلک راستم می‌پرد. ریتم‌ش را می‌گیرم. و با همان ریتم، دست چپ مشت‌شده ام را می‌پرانم. آنهم در میان پیاده‌راه تربیت خالی. هر فردی را میبینم که از مقابلم می‌آید، دلم خالی می‌شود. خالی‌تر. سرم را گرم می‌کنم. با نگاه کردن. به اطراف. اطراف دیدنی تربیت. نگاه می‌گردانم. درختان. مغازه‌های معدود باز. به قول پدرم، اینجا نشد بازار. جایی که بیست و یکم باز باشد که بازار نیست. ولی از حق نگذریم سیاهی هم زده اند. چیز‌هایی روی سیاهی است که نمی‌توانم از این فاصله تشخیص‌شان دهم. فاصله را کم می‌کنم. چند عکس است. عکس چند دانش‌آموز. اسم یکی‌شان را می‌خوانم : علی. علی اصغر. علی اصغر زارعی فرزند جواد. شهید علی اصغر. فرزند جواد. کاش بشود اسم‌ همه‌شان را همینجور در ذهنم هجی کنم. همه ۱۶۸ تای‌شان را. مخصوصا آن آخری. ولی گذر کردن باید. چرا که نکند نرسم؟ نکند.. رسیدم. و چشمم روشن شد از دیدن آنهایی که مانده بودند. برای من. برای من‌هایی که دیر رسیده بودند. آن تعداد کم ولی زیادی که در میدان ساعت جمع شده بودند. و در مقابل عکس بزرگ آویزان شده از ساختمان میدان، دلبری می‌کردند. آنقدر جذاب که پا‌ها را به سمت خود می‌کشید. پاهای من‌ را. و در کنار باند متحرک می‌ایستم. باندی که می‌خواند: این غم کجا برم که تو را بی هوا زدند.. . دلم از صدای باند می‌لرزد. جایم را عوض می‌کنم. می‌روم جلوی سوپرمارکتی نبش میدان. چشمم متوجه خانم مانتویی جلو سوپر مارکت می‌شود. مغازه‌دار می‌پرسد: از اینا نمی‌ترسی؟ خانم رژ سیاه نگاهی متعجب به اجتماع پرچم به دست جمع شده میان میدان ساعت می‌اندازد و جواب می‌دهد : وا، از اینا مظلوم‌تر اخه؟ فکر کردم که نوح‌خوان حرف‌ش را شنید. چرا که گفت: این غم کجا برم که تو را با عصا زدند. حسین جان.. و همه با دست‌های سرخ‌شده بر سر خود زدند. پی دستان سرخ را گرفتم. نوزاد. زن. پیرمرد. و جوان. تا رسیدم به یک مرد. مردی که داخل پالتو طوسی‌ش مچاله شده بود. جوری که برای دیدن پیراهن سیاهش باید تقلا می‌کردی. مثل خودش. که تقلا می‌کرد. که برود. یا کمی دیگر بماند. کمی بیشتر. می‌ایستاد. به دستش نگاه می‌کرد. و جوری که خودش را راضی کرد به قدم های رفتنی‌اش سرعت می‌داد. کمی بعد باز ایستاد. انگار که یادش رفته وداع کند. پس برگشت. تا چشمش به مشت‌های گره‌خورده در آسمان خورد. قدم های ماندنی‌اش برگشتند. چند قدم. خواست دستش را مشت کند. که دوباره سرخی‌ چشمش را پر کرد. سرخی دست. پس باز برگشت. و باز برگشت. و پلک راستش پرید. دیدم که پرید. ریتم‌ش را گرفتم. و با همان ریتم، دست چپ مشت‌شده ام را پراندم. " ✍ محمد غفاری 📍 آذربیایجان شرقی - تبریز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
جلوی غرفه ای که عکس و پوستر رهبر شهیدمان را پخش می‌کرد، منتظر مانده بودم. بانویی که جلوتر از من بود، مشغول گفتگو با فرزندش بود. شنیدم که به او می‌گفت: «مامان جان، اگر می‌خوای روی عکس آقا دست بکشی، بهتره وضو داشته باشی، حضرت آقا که یه آدم عادی نبود، اون نائب امام زمان بود.» چند دقیقه‌ای گذشت، زن مشغول گفتگو با چند خانم دیگر شد. از اوضاع احوال کشور و خبرهای راست و دروغی که شنیده بود، می‌گفت، عشق و ارادت عمیقش به رهبر انقلاب، در کلامش مشخص بود. رفتم کنارش، آرام صدایش کردم و گفتم: «میشه همون‌طور که عکس آقا تو بغل‌تون هست، ازتون عکس بگیرم؟» در ابتدا قبول نکرد، اما من سماجت کردم. لبخندی زدم و صورتم را نزدیک صورتش بردم تا صمیمانه سخن بگویم. آرام گفتم: « درسته که در عمل، ما پیروز این جنگ هستیم، اما وقتی رسانه‌ها ندونن که چه کسانی به این انقلاب ارادت دارند و پشتش هستند، شما هر چقدر هم که ایران رو دوست داشته باشی،چه فایده‌ای داره؟» ناگهان زن با چهره‌ای خشمگین گفت: «بی‌خود! دشمن غلط کرده. کوره؟ نمی‌بینه هر شب چه سیل جمعیتی برای انتقام رهبر شهیدمون به راه می‌افته؟ درد بگیره دشمن، الهی خار و ذلیل بشه. بیا از من عکس بگیر، هرچند تا که می‌خوای، اصلاً بیا مصاحبه کن، ویدئو بگیر تا من همین انگشتم رو بکنم تو چشم دشمن.» یک لحظه هَنگ کردم، چه زود رگ غیرتش باد کرد. ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان- رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸 غیرت مردان لر وقتی زمزمه‌های جنگ زمینی بالا گرفت، پدرم نیش‌خندی زد که بویِ تجربه‌ی سال‌های سخت را می‌داد. رو به آن‌ها که خط و نشان می‌کشیدند گفت: «ما هشت سال با دستِ خالی مقابل تمام دنیا ایستادیم، شما که عددی نیستید!» بعد تعریف کرد که چطور با همرزمانِ قدیمی‌اش، بعد جنگ دوازده روزه‌، به کانون بازنشستگان رفته‌اند و فرم اعزام پر کرده‌اند. گفت آنجا یکی از همرزمانش را دیده؛ مردی که کمتر از یک سال پیش سکته کرده و نیمی از بدنش لمس شده، چشمانش کم‌بیناست و حتی در انجام کارهای روزمره‌اش ناتوان است. با تعجب از او پرسیده: «سید! تو با این حال اینجا چه می‌کنی؟» و سید با نگاهی که هنوز شعله‌های غیرت در آن زبانه می‌کشیده، پاسخ داده: «اگر جنگ شود، چطور می‌توانم در خانه آرام بگیرم؟ درست است جسمم دیگر یاری نمی‌کند، اما هنوز که می‌توانم یک استکان چای دستِ بچه‌های رزمنده بدهم.» این مرام و غیرتِ تمام‌نشدنیِ شیرمردانِ لُر است؛ مردانی که حتی وقتی قامتشان خمیده می‌شود، زانویِ غیرتشان در برابر هیچ نامردی سست نمی‌شود. ✍ زهرا مومن‌زاده 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سلام و عرض ادب ممنونم که پای کار حرف امام شهیدمان هستید و معتقدم اگر از تلاش ناچیز ما یک نفر به جمع فتح خوانان اضافه شود در مقدرات جنگ موثر است. یادآوری فتح خوانی ساعت ۲۲ @mtedad_org
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا