#روایت_نودوهشتم
🔸 نوزاد، زن، پیرمرد، و جوان.
" پلک راستم میپرد. ریتمش را میگیرم. و با همان ریتم، دست چپ مشتشده ام را میپرانم. آنهم در میان پیادهراه تربیت خالی. هر فردی را میبینم که از مقابلم میآید، دلم خالی میشود. خالیتر. سرم را گرم میکنم. با نگاه کردن. به اطراف. اطراف دیدنی تربیت.
نگاه میگردانم. درختان. مغازههای معدود باز. به قول پدرم، اینجا نشد بازار. جایی که بیست و یکم باز باشد که بازار نیست. ولی از حق نگذریم سیاهی هم زده اند. چیزهایی روی سیاهی است که نمیتوانم از این فاصله تشخیصشان دهم. فاصله را کم میکنم. چند عکس است. عکس چند دانشآموز. اسم یکیشان را میخوانم : علی. علی اصغر. علی اصغر زارعی فرزند جواد. شهید علی اصغر. فرزند جواد. کاش بشود اسم همهشان را همینجور در ذهنم هجی کنم. همه ۱۶۸ تایشان را. مخصوصا آن آخری.
ولی گذر کردن باید. چرا که نکند نرسم؟ نکند.. رسیدم. و چشمم روشن شد از دیدن آنهایی که مانده بودند. برای من. برای منهایی که دیر رسیده بودند. آن تعداد کم ولی زیادی که در میدان ساعت جمع شده بودند. و در مقابل عکس بزرگ آویزان شده از ساختمان میدان، دلبری میکردند. آنقدر جذاب که پاها را به سمت خود میکشید. پاهای من را.
و در کنار باند متحرک میایستم. باندی که میخواند: این غم کجا برم که تو را بی هوا زدند.. . دلم از صدای باند میلرزد. جایم را عوض میکنم. میروم جلوی سوپرمارکتی نبش میدان.
چشمم متوجه خانم مانتویی جلو سوپر مارکت میشود. مغازهدار میپرسد: از اینا نمیترسی؟ خانم رژ سیاه نگاهی متعجب به اجتماع پرچم به دست جمع شده میان میدان ساعت میاندازد و جواب میدهد : وا، از اینا مظلومتر اخه؟
فکر کردم که نوحخوان حرفش را شنید. چرا که گفت: این غم کجا برم که تو را با عصا زدند. حسین جان.. و همه با دستهای سرخشده بر سر خود زدند. پی دستان سرخ را گرفتم. نوزاد. زن. پیرمرد. و جوان.
تا رسیدم به یک مرد. مردی که داخل پالتو طوسیش مچاله شده بود. جوری که برای دیدن پیراهن سیاهش باید تقلا میکردی. مثل خودش. که تقلا میکرد. که برود. یا کمی دیگر بماند. کمی بیشتر. میایستاد. به دستش نگاه میکرد. و جوری که خودش را راضی کرد به قدم های رفتنیاش سرعت میداد. کمی بعد باز ایستاد. انگار که یادش رفته وداع کند. پس برگشت. تا چشمش به مشتهای گرهخورده در آسمان خورد. قدم های ماندنیاش برگشتند. چند قدم. خواست دستش را مشت کند. که دوباره سرخی چشمش را پر کرد. سرخی دست. پس باز برگشت. و باز برگشت.
و پلک راستش پرید. دیدم که پرید. ریتمش را گرفتم. و با همان ریتم، دست چپ مشتشده ام را پراندم. "
✍ محمد غفاری
📍 آذربیایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودونهم
جلوی غرفه ای که عکس و پوستر رهبر شهیدمان را پخش میکرد، منتظر مانده بودم. بانویی که جلوتر از من بود، مشغول گفتگو با فرزندش بود. شنیدم که به او میگفت: «مامان جان، اگر میخوای روی عکس آقا دست بکشی، بهتره وضو داشته باشی، حضرت آقا که یه آدم عادی نبود، اون نائب امام زمان بود.»
چند دقیقهای گذشت، زن مشغول گفتگو با چند خانم دیگر شد. از اوضاع احوال کشور و خبرهای راست و دروغی که شنیده بود، میگفت، عشق و ارادت عمیقش به رهبر انقلاب، در کلامش مشخص بود.
رفتم کنارش، آرام صدایش کردم و گفتم: «میشه همونطور که عکس آقا تو بغلتون هست، ازتون عکس بگیرم؟» در ابتدا قبول نکرد، اما من سماجت کردم.
لبخندی زدم و صورتم را نزدیک صورتش بردم تا صمیمانه سخن بگویم. آرام گفتم: « درسته که در عمل، ما پیروز این جنگ هستیم، اما وقتی رسانهها ندونن که چه کسانی به این انقلاب ارادت دارند و پشتش هستند، شما هر چقدر هم که ایران رو دوست داشته باشی،چه فایدهای داره؟»
ناگهان زن با چهرهای خشمگین گفت: «بیخود! دشمن غلط کرده. کوره؟ نمیبینه هر شب چه سیل جمعیتی برای انتقام رهبر شهیدمون به راه میافته؟ درد بگیره دشمن، الهی خار و ذلیل بشه. بیا از من عکس بگیر، هرچند تا که میخوای، اصلاً بیا مصاحبه کن، ویدئو بگیر تا من همین انگشتم رو بکنم تو چشم دشمن.»
یک لحظه هَنگ کردم، چه زود رگ غیرتش باد کرد.
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان- رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدم
🔸 غیرت مردان لر
وقتی زمزمههای جنگ زمینی بالا گرفت، پدرم نیشخندی زد که بویِ تجربهی سالهای سخت را میداد. رو به آنها که خط و نشان میکشیدند گفت: «ما هشت سال با دستِ خالی مقابل تمام دنیا ایستادیم، شما که عددی نیستید!» بعد تعریف کرد که چطور با همرزمانِ قدیمیاش، بعد جنگ دوازده روزه، به کانون بازنشستگان رفتهاند و فرم اعزام پر کردهاند. گفت آنجا یکی از همرزمانش را دیده؛ مردی که کمتر از یک سال پیش سکته کرده و نیمی از بدنش لمس شده، چشمانش کمبیناست و حتی در انجام کارهای روزمرهاش ناتوان است. با تعجب از او پرسیده: «سید! تو با این حال اینجا چه میکنی؟» و سید با نگاهی که هنوز شعلههای غیرت در آن زبانه میکشیده، پاسخ داده: «اگر جنگ شود، چطور میتوانم در خانه آرام بگیرم؟ درست است جسمم دیگر یاری نمیکند، اما هنوز که میتوانم یک استکان چای دستِ بچههای رزمنده بدهم.»
این مرام و غیرتِ تمامنشدنیِ شیرمردانِ لُر است؛ مردانی که حتی وقتی قامتشان خمیده میشود، زانویِ غیرتشان در برابر هیچ نامردی سست نمیشود.
✍ زهرا مومنزاده
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
سلام و عرض ادب
ممنونم که پای کار حرف امام شهیدمان هستید و معتقدم اگر از تلاش ناچیز ما یک نفر به جمع فتح خوانان اضافه شود در مقدرات جنگ موثر است.
یادآوری فتح خوانی ساعت ۲۲
@mtedad_org
#اطلاعیه_دوم
#پویش_قائد_امت
✍ سلام و درود به آن ذخیره الهی(عج)؛
سلام و رحمت الهی به سید الشهداء انقلاب اسلامی؛
سلام و درود بیکران به امت مبعوث شده برای نابودی استکبار؛
و سلام و خداقوت به اصحاب قلم، که با بیان گویا و شیوای خود تک تک این لحظات نصرت الهی را در صفحه تاریخ ثبت میکنند؛ 🖊
✅ شکر خدای متعال، حال که صدمین روایت ارسالی از شما در کانال بارگزاری شد، جا دارد یک تشکر ویژه از شما مخاطبین داشته باشیم، هم به جهت ارسال آثار ادبی هم به جهت به اشتراک گذاری آثار در کانال ها و گروه های دیگر.
💢 لازم به ذکر است صف محتوا جهت بارگزاری کمی طولانی میباشد و از صبر و شکیبایی شما سپاس گذاریم.
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدویکم
امروز سراغ تعدادی از مغازه داران مقابل ستاد فراجای همدان رفتم
بعد از موشک باران ستاد تمام مغازه هایشان از شدت موج انفجار درهم کوبیده شده بود ، شیشه ها خرد شد شده سقفهای کاذب از جا کنده شده و تمام اجناس و وسایل بهم ریخته و پرتاب شده بود.
البته اکثر کاسبها نبودند و مغازه ها بسته بود ولی تعدادی که برای مرتب کردن اوضاع آمده بودند با دیدن من دور من جمع شدند شروع کردند به گلایه و درددل و بعضا انتقاد و اعتراض
میدانستند و معلوم بود که بنده کمترین فقط یک طلبه ساده هستم
شاید چهل دقیقه نشد که فضای حرفهامان عوض شد
همدیگر رو در آغوش کشیدیم
همگی حتی اونهایی که معترض بودند حرفهاشون یکی شده بود
باتفاق میگفتند باید اینبار کار یکسره بشه وگرنه چند ماه دیگه دوباره حمله تکرار میشه
خواستم بگم که
نه توانی داشتم
نه پولی
نه قدرت کلام
و ...
فقط یه کم همدلی و هم دردی
✍ قصری فر
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدودوم
کاربرگ ها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه ، یسنا ، علیرضا و... . ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیل هایی می دادند که صادقانه بهشان گفتم:<< اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه بخاطر همین مدرسه رو میزنه.>> آنقدر بزرگ هستند که بتوانم با آن ها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت در حالی که مشغول رنگ آمیزی بودگفت:<< ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم>> عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم:<< به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟ >> یکی گفت:<< چون بهش حسودی می کردن.>> آن یکی:<< چون فرار نکرد. >> بهشان گفتم:<< بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم.>> علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد:<< آره عزیزم ، ما دشمن رو شکست میدیم.>> و چه پایانی بهتر از این ما دشمن را شکست می دهیم.✌️
✍ الهه مخصوص
📍 گیلان - بندرانزلی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسوم
بنده ی خدا؛به خداپیوست
شنیده ام که گفته بودید با همین متن؛شهادتتان را اعلام کنیم.
چقدر مرد بودی علی آقا؛چقدر دلسوز این انقلاب بودی علی آقا.
راستش من عمیقا دلتنگ میشوم؛دلتنگ رجز خوانی های شما؛دلتنگ آن لحظاتی که با توییت هایتان مشتی بودید بر دهان یاوه گویان؛دلتنگ آن سفرتان به لبنان وسخنان طوفانی تان؛دلتنگ آن چای ریختن هایتان که عکس وفیلمش منتشر شد یاحتی دلتنگ آن نماز خواندنتان در مسکو.
اصلا من همان زمان که درتشییع وتدفین تمام فرماندهان شهید دیده بودم تان باید میفهمیدم که شما هم به زودی خواهید رفت.
همسرتان گفته بود که زمانی که علی خانه نیست انگار دست هایم را بریده اند.بگذریم که از زمان جنگ ۱۲ روزه شما پای به خانه نگذاشته بودید وگویی تا ابد دست هایشان قطع شده.
شمادقیقا مردِ پایِ کارِ میدان بودید شمابا مرتضی تان که اذان های زیبایی می گفت پرواز کردید ونشان دادید که دقیقا لایق اعتماد رهبر شهیدمان بودید
واما این بار من برایتان مینویسم:
شهید علی لاریجانی به رهبرخود؛شهیدسیدعلی خامنه ای پیوست.
✍ محدثه گودرزی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهارم
دستهای مشت شده
اولین باری که برای تو گریه کردم سال 77 بود، سالی که کنکور داشتم. یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که آشوب اجتماعی رخ داده بود و تو سخنرانی کردی. برایم عجیب بود که به رهبر یک کشور توهین کنند و او صبوری کند. از مدرسه به راهپیمایی رفتیم و حضورحماسی مردم کشور را آرام کرد.
آشوب کوی دانشگاه که رخ داد، دوباره با مردم حرف زدی و گفتی حتی اگر عکس مرا پاره کردند، شما چیزی نگویید. با تمام نوجوانیام بغض میکردم و این شعر را با خودم تکرار میکردم
مگه من مرده باشم، عکس تو رو پاره کنند مگه من مرده باشم، به تو اهانت بکنند
همان روزها کنکور داشتیم، آزمون را عقب نینداختند، در یک وضعیت خاصی در هجده تیرماه 78 کنکور دادم و مستقیم از آزمون کنکور به خیابان رفتم. راه پیمایی حماسی مردم در آن سال، فتنه کوی دانشگاه را جمع کرد.
بعد از آن دانشجو شدم، کارمند شدم، مادرشدم و...بارها و بارها فتنه ها رخ میداد، میآمدی وسط و پدرانه همه چیز را جمع میکردی، از خودت مایه میگذاشتی تا مردم چند دسته نشوند و ایران حفظ شود.
امروز خبر شهادت آمد و من نمی توانم گریههای بلندم را قطع کنم. اولین گریهام را خوب یادم بود، اما میدانم از این به بعد گریههایم ، آخرین نخواهد داشت. شاید هم از این به بعد گریه به کارمان نیاید، باید دستهایمان را مشت کنیم و فریاد بزنیم. غم و سوگ جای خود را به فریاد و حماسه خواهد داد. مثل دستهای مشت شدۀ رهبر شهید.
✍ مرضیه نفری
📍 قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجم
🔻ما به یادت درخت میکاریم
چند روز بود سرما خورده بودم. نمیتوانستم زیاد در مراسمهای عزاداری شهادت آقا شرکت کنم. دلم خیلی گرفته بود. چهارشنبه داشتم قرآن میخواندم که یکباره عکسهای آقا در روز درختکاری یادم آمد. روز درختکاری که میشد همیشه عکسی از ایشان منتشر میشد که نهال کاشتند. ایدهای به ذهنم رسید.
تقویم را نگاه کردم که نکند گذشته باشد. خدا را شکر به پانزدهم اسفند دو روز مانده بود. تصمیم گرفتم با بچههای بسیج تماس بگیرم و پیشنهاد کاشت نهال به نیابت از آقا را بدهم. با دوستم، الهه، تماس گرفتم. الهه با بقیه بچهها در حال تدارک افطاری برای موکب جلوی دانشکده علوم پایه بودند. گفتم: «منم مریض و نالان تو خونه نشستم، نمیتونم بیام بهتون کمک کنم، ببخشید.» دوستم گفت: «عیب نداره، حالا بعدا خوب شدی بیا.» پیشنهادم را که شنید با صدای ذوقزده گفت: «چه خوب شد که یادت اومد. آره فکر کنم بشه؛ چون اینجا چندتا نهال کاشتن باغبونا. جا هم هست برای کاشت نهال. اگه بتونیم جور بکنیم که خوب میشه.» خوشحال شدم و ادامه دادم: «پس قطعی شد زودتر بهم خبر بده که من پوسترش رو هم طراحی کنم. وقت باشه پخش کنیم تا بچهها هم بیان.» در جوابم گفت: «انشاءالله تا شب بهت خبر میدم.»
بعد افطار در انتظار تماسش گاه و بیگاه گوشی را نگاه میکردم که یک دفعه دیدم صدای زنگ گوشی بلند شد. با دیدن اسم الهه روی صفحه گوشی سریع دکمه سبز را کشیدم و پاسخ دادم. گفت: «برای شنبه جور شد، پوسترش رو طراحی کن.» خوشحال از خبر دوستم لپتاپ را باز کردم و در فتوشاپ مشغول طراحی شدم. نمیتوانستم از سایتها وکتور دانلود کنم. وکتور مناسبی هم در پوشههای لپتاپ نداشتم. فقط عکس آقا را در حال کاشت نهال از سایت دانلود کردم و به جای وکتور هر جا که نیاز بود با قلم نوری نقاشی کشیدیم. خدا را شکر بالاخره پوستر جمع و جور شد و فرستادم برای انتشار.
جمعه برای نماز و شرکت در تشییع شهدا با مامانم رفتیم مصلی. بعد از پایان مراسم تشییع، شاخههای بلند بین جمعیت در گوشهای از میدان فرهنگ توجهام را جلب کرد. جلو رفتیم. جمعیت زیادی برای گرفتن نهال دور وانتی جمع شده بودند. حتی بعضی از نهالها روی زمین افتاده بود. من هم برای برنامه شنبهیمان نهال گرفتم.
موقع برگشت به خانه سری به علوم پایه زدم. بچهها داخل نمازخانه مشغول کارهای افطاری بودند. الهه آمد جلوی در. نهالهایی را که دیشب خریده بودند نشانم داد. سه نهال انبه و دو نهال بید مجنون کنار جاکفشی جا خوش کرده بودند. نهال را به او دادم و برگشتم خانه.
شنبه صبح راهی علوم پایه شدم. هوا برعکس دیروز خیلی سرد شده بود. دل ابرها پر از باران بود. حدود ۱۱:۱۵ دقیقه رسیدم علوم پایه. بچهها داخل نمازخانه بودند و تصاویر آقا را با نخ کنفی روی نهالها گره میزدند. نهالها که آماده شد برداشتیمشان و رفتیم سمت زمین چمن دانشگاه، جایی که برای کاشت نهال در نظر گرفته بودند. چهار چاله کنار هم منتظر بودند نهالها را در آغوش بگیرند.
نمنم باران هم شروع شده بود. با کمک باغبان بنری را که آماده کرده بودیم نصب کردیم. مسئولین دانشگاه و بسیج هم رسیدند. نهالهای انبه را از گلدانهای مشکی پلاستیکی درآوردیم و داخل گودال گذاشتیم. بیل را گرفتم تا روی نهال سوم خاک بریزم. تا به حال بیل نزده بودم.
یکبار که مامانم در خانهمان درخت میکاشت من بیل زده بودم؛ وای حالا بیل بزرگ بود و من کار کردن با آن را بلد نبودم. بالاخره با کمک آقای باغبان، بچهها و کمی آزمون و خطا قلقش دستم آمد. خیلی تجربه جذابی بود برایم. یک نهال بید را کنار نهالهای انبه کاشتیم و نهال دیگر را در باغ روبهروی دفتر بسیج. نهالی را هم که من آورده بودم پشت نردههای در امتداد خیابان منظریه کاشتیم. خیلی حس خوبی به من دست داد.
خدا را شکر کردم که این ایده را در دلمان انداخت و توانستیم به یاد آقای شهیدمان درخت بکاریم.
👤 راوی: سیده فاطمه کاظمی
✍ به قلم: مهسا ساقی بیرق
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org