eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و عرض ادب ممنونم که پای کار حرف امام شهیدمان هستید و معتقدم اگر از تلاش ناچیز ما یک نفر به جمع فتح خوانان اضافه شود در مقدرات جنگ موثر است. یادآوری فتح خوانی ساعت ۲۲ @mtedad_org
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍ سلام و درود به آن ذخیره الهی(عج)؛ سلام و رحمت الهی به سید الشهداء انقلاب اسلامی؛ سلام و درود بیکران به امت مبعوث شده برای نابودی استکبار؛ و سلام و خداقوت به اصحاب قلم، که با بیان گویا و شیوای خود تک تک این لحظات نصرت الهی را در صفحه تاریخ ثبت می‌کنند؛ 🖊 ✅ شکر خدای متعال، حال که صدمین روایت ارسالی از شما در کانال بارگزاری شد، جا دارد یک تشکر ویژه از شما مخاطبین داشته باشیم، هم به جهت ارسال آثار ادبی هم به جهت به اشتراک گذاری آثار در کانال ها و گروه های دیگر. 💢 لازم به ذکر است صف محتوا جهت بارگزاری کمی طولانی میباشد و از صبر و شکیبایی شما سپاس گذاریم. دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امروز سراغ تعدادی از مغازه داران مقابل ستاد فراجای همدان رفتم بعد از موشک باران ستاد تمام مغازه هایشان از شدت موج انفجار درهم کوبیده شده بود ، شیشه ها خرد شد شده سقفهای کاذب از جا کنده شده و تمام اجناس و وسایل بهم ریخته و پرتاب شده بود. البته اکثر کاسبها نبودند و مغازه ها بسته بود ولی تعدادی که برای مرتب کردن اوضاع آمده بودند با دیدن من دور من جمع شدند شروع کردند به گلایه و درددل و بعضا انتقاد و اعتراض میدانستند و معلوم بود که بنده کمترین فقط یک طلبه ساده هستم شاید چهل دقیقه نشد که فضای حرفهامان عوض شد همدیگر رو در آغوش کشیدیم همگی حتی اونهایی که معترض بودند حرفهاشون یکی شده بود باتفاق میگفتند باید اینبار کار یکسره بشه وگرنه چند ماه دیگه دوباره حمله تکرار میشه خواستم بگم که نه توانی داشتم نه پولی نه قدرت کلام و ... فقط یه کم همدلی و هم دردی ✍ قصری فر 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کاربرگ ها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه ، یسنا ، علیرضا و... . ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیل هایی می دادند که صادقانه بهشان گفتم:<< اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه بخاطر همین مدرسه رو میزنه.>> آنقدر بزرگ هستند که بتوانم با آن ها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت در حالی که مشغول رنگ آمیزی بودگفت:<< ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم>> عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم:<< به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟ >> یکی گفت:<< چون بهش حسودی می کردن.>> آن یکی:<< چون فرار نکرد. >> بهشان گفتم:<< بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم.>> علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد:<< آره عزیزم ، ما دشمن رو شکست میدیم.>> و چه پایانی بهتر از این ما دشمن را شکست می دهیم.✌️ ✍ الهه مخصوص 📍 گیلان - بندرانزلی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
بنده ی خدا؛به خداپیوست شنیده ام که گفته بودید با همین متن؛شهادتتان را اعلام کنیم. چقدر مرد بودی علی آقا؛چقدر دلسوز این انقلاب بودی علی آقا. راستش من عمیقا دلتنگ میشوم؛دلتنگ رجز خوانی های شما؛دلتنگ آن لحظاتی که با توییت هایتان مشتی بودید بر دهان یاوه گویان؛دلتنگ آن سفرتان به لبنان وسخنان طوفانی تان؛دلتنگ آن چای ریختن هایتان که عکس وفیلمش منتشر شد یاحتی دلتنگ آن نماز خواندنتان در مسکو. اصلا من همان زمان که درتشییع وتدفین تمام فرماندهان شهید دیده بودم تان باید میفهمیدم که شما هم به زودی خواهید رفت. همسرتان گفته بود که زمانی که علی خانه نیست انگار دست هایم را بریده اند.بگذریم که از زمان جنگ ۱۲ روزه شما پای به خانه نگذاشته بودید وگویی تا ابد دست هایشان قطع شده. شمادقیقا مردِ پایِ کارِ میدان بودید شمابا مرتضی تان که اذان های زیبایی می گفت پرواز کردید ونشان دادید که دقیقا لایق اعتماد رهبر شهیدمان بودید واما این بار من برایتان مینویسم: شهید علی لاریجانی به رهبرخود؛شهیدسیدعلی خامنه ای پیوست. ✍ محدثه گودرزی 📍 تهران - اسلامشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دستهای مشت شده اولین باری که برای تو گریه کردم سال 77 بود، سالی که کنکور داشتم. یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که آشوب اجتماعی رخ داده بود و تو سخنرانی کردی. برایم عجیب بود که به رهبر یک کشور توهین کنند و او صبوری کند. از مدرسه به راهپیمایی رفتیم و حضورحماسی مردم کشور را آرام کرد. آشوب کوی دانشگاه که رخ داد، دوباره با مردم حرف زدی و گفتی حتی اگر عکس مرا پاره کردند، شما چیزی نگویید. با تمام نوجوانی‌ام بغض می‌کردم و این شعر را با خودم تکرار می‌کردم مگه من مرده باشم، عکس تو رو پاره کنند مگه من مرده باشم، به تو اهانت بکنند همان روزها کنکور داشتیم، آزمون را عقب نینداختند، در یک وضعیت خاصی در هجده تیرماه 78 کنکور دادم و مستقیم از آزمون کنکور به خیابان رفتم. راه پیمایی حماسی مردم در آن سال، فتنه کوی دانشگاه را جمع کرد. بعد از آن دانشجو شدم، کارمند شدم، مادرشدم و...بارها و بارها فتنه ها رخ می‌داد، می‌آمدی وسط و پدرانه همه چیز را جمع می‌کردی، از خودت مایه می‌گذاشتی تا مردم چند دسته نشوند و ایران حفظ شود. امروز خبر شهادت آمد و من نمی توانم گریه‌های بلندم را قطع کنم. اولین گریه‌ام را خوب یادم بود، اما می‌دانم از این به بعد گریه‌هایم ، آخرین نخواهد داشت. شاید هم از این به بعد گریه به کارمان نیاید، باید دستهایمان را مشت کنیم و فریاد بزنیم. غم و سوگ جای خود را به فریاد و حماسه خواهد داد. مثل دستهای مشت شدۀ رهبر شهید. ✍ مرضیه نفری 📍 قم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻ما به یادت درخت می‌کاریم چند روز بود سرما خورده بودم. نمی‌توانستم زیاد در مراسم‌های عزاداری شهادت آقا شرکت کنم. دلم خیلی گرفته بود. چهارشنبه داشتم قرآن می‌خواندم که یکباره عکس‌های آقا در روز درختکاری یادم آمد. روز درختکاری که می‌شد همیشه عکسی از ایشان منتشر می‌شد که نهال کاشتند. ایده‌ای به ذهنم رسید. تقویم را نگاه کردم که نکند گذشته باشد. خدا را شکر به پانزدهم اسفند دو روز مانده بود. تصمیم گرفتم با بچه‌های بسیج تماس بگیرم و پیشنهاد کاشت نهال به نیابت از آقا را بدهم. با دوستم، الهه، تماس گرفتم. الهه با بقیه بچه‌ها در حال تدارک افطاری برای موکب جلوی دانشکده علوم پایه بودند. گفتم: «منم مریض و نالان تو خونه نشستم، نمی‌تونم بیام بهتون کمک کنم، ببخشید.» دوستم گفت: «عیب نداره، حالا بعدا خوب شدی بیا.» پیشنهادم را که شنید با صدای ذوق‌زده گفت: «چه خوب شد که یادت اومد. آره فکر کنم بشه؛ چون اینجا چندتا نهال کاشتن باغبونا. جا هم هست برای کاشت نهال. اگه بتونیم جور بکنیم که خوب می‌شه.» خوشحال شدم و ادامه دادم: «پس قطعی شد زودتر بهم خبر بده که من پوسترش رو هم طراحی کنم. وقت باشه پخش کنیم تا بچه‌ها هم بیان.» در جوابم گفت: «ان‌شاءالله تا شب بهت خبر می‌دم.» بعد افطار در انتظار تماسش گاه و بیگاه گوشی را نگاه می‌کردم که یک دفعه دیدم صدای زنگ گوشی بلند شد. با دیدن اسم الهه روی صفحه گوشی سریع دکمه سبز را کشیدم و پاسخ دادم. گفت: «برای شنبه جور شد، پوسترش رو طراحی کن.» خوشحال از خبر دوستم لپتاپ را باز کردم و در فتوشاپ مشغول طراحی شدم. نمی‌توانستم از سایت‌ها وکتور دانلود کنم. وکتور مناسبی هم در پوشه‌های لپتاپ نداشتم. فقط عکس آقا را در حال کاشت نهال از سایت دانلود کردم و به جای وکتور هر جا که نیاز بود با قلم نوری نقاشی کشیدیم. خدا را شکر بالاخره پوستر جمع و جور شد و فرستادم برای انتشار. جمعه برای نماز و شرکت در تشییع شهدا با مامانم رفتیم مصلی. بعد از پایان مراسم تشییع، شاخه‌های بلند بین جمعیت در گوشه‌ای از میدان فرهنگ توجه‌ام را جلب کرد. جلو رفتیم. جمعیت زیادی برای گرفتن نهال دور وانتی جمع شده بودند. حتی بعضی از نهال‌ها روی زمین افتاده بود. من هم برای برنامه شنبه‌یمان نهال گرفتم. موقع برگشت به خانه سری به علوم پایه زدم. بچه‌ها داخل نمازخانه مشغول کارهای افطاری بودند. الهه آمد جلوی در. نهال‌هایی را که دیشب خریده بودند نشانم داد. سه نهال انبه و دو نهال بید مجنون کنار جاکفشی جا خوش کرده بودند. نهال‌ را به او دادم و برگشتم خانه. شنبه صبح راهی علوم پایه شدم. هوا برعکس دیروز خیلی سرد شده بود. دل ابرها پر از باران بود. حدود ۱۱:۱۵ دقیقه رسیدم علوم پایه. بچه‌ها داخل نمازخانه بودند و تصاویر آقا را با نخ کنفی روی نهال‌ها گره می‌زدند. نهال‌ها که آماده شد برداشتیم‌شان و رفتیم سمت زمین چمن دانشگاه، جایی که برای کاشت نهال در نظر گرفته بودند. چهار چاله کنار هم منتظر بودند نهال‌ها را در آغوش بگیرند. نم‌نم باران هم شروع شده بود. با کمک باغبان بنری را که آماده کرده بودیم نصب کردیم. مسئولین دانشگاه و بسیج هم رسیدند. نهال‌های انبه را از گلدان‌های مشکی پلاستیکی درآوردیم و داخل گودال گذاشتیم. بیل را گرفتم تا روی نهال سوم خاک بریزم. تا به حال بیل نزده بودم. یکبار که مامانم در خانه‌مان درخت می‌کاشت من بیل زده بودم؛ وای حالا بیل بزرگ بود و من کار کردن با آن را بلد نبودم. بالاخره با کمک آقای باغبان، بچه‌ها و کمی آزمون و خطا قلقش دستم آمد. خیلی تجربه جذابی بود برایم. یک نهال بید را کنار نهال‌های انبه کاشتیم و نهال دیگر را در باغ روبه‌روی دفتر بسیج. نهالی را هم که من آورده بودم پشت نرده‌های در امتداد خیابان منظریه کاشتیم. خیلی حس خوبی به من دست داد. خدا را شکر کردم که این ایده را در دلمان انداخت و توانستیم به یاد آقای شهیدمان درخت بکاریم. 👤 راوی: سیده فاطمه کاظمی ✍ به قلم: مهسا ساقی بیرق 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو رسیدی به آرزوی خودت چه کند این جهان با تباهی؟ خبر جگر سوز بودو دردناک،خبری که یک ملت را سیاه پوش کردو تخم انتقام و کینه را در دل ایرانیان کاشت انتقامی سخت از شرورترین و بزدل ترین جنایتکاران دنیاحرامزادگانی که در ظاهر خود را حامی کودکان می دانند ودر باطن دستان کثیف خود را به خون بی گناه آنان آلوده میکنندقاتلانی که پست تر از حیوانات هستند و هیچ بویی از انسانیت نبرده اند ۹اسفند ۱۴۰۴صدای زجه مادران داغ دیده از کوچه پس کوچه های میناب به گوش می‌رسد مادرانی که نمی دانستند برای آخرین بار دخترکان خود را به آغوش می کشندمدرسه ای که ویرانه شد،کتابی که نیمه تمام ماند،سرخی خونی که بر قرآن حک شد،از تمام آن شور و اشتیاق کوکانه تنها یادگاری، کیف خونین و دستی بی جان است، به کدامین گناه این چنین پر پر شدن؟کودکانی که همچو فرشتگان به سوی آسمان پرواز کردند و یادو خاطرشان در قلب و ذهن ما جاودانه و ابدی شد،دوباره صدای گریه به گوش می رسد اما این بار از جمعیت عاشقانی که به سوی معراجگاه رهبرشان به سرزنان به راه افتاده اندو در آسمانی شدن مردی که نه تنها عزیز ملت ایران که عزیز تمام شیعیان جهان بود خون گریستن شهادت آرزوی دیرینه او بود اویی که سالها در فراق یاران خود همچو شمعی میسوخت اما اکنون وقت ایستادگی در میدان است با حضوری پر شور مشت محکمی بر دهان دشمن کوبیده وبه او بفهمانیم اگر علم دار رفته است علم هرگز بر زمین نخواهد ماند وما تا آخرین نفس پای این حرم خواهیم ماندو به نا اهلان و آنان که خیال خام در سر می پرورانند ثابت خواهیم کرد که پیروز این میدان ماییم وشما هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید. ✍ هلیا گنجی 📍 کردستان - قروه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻زندگی جریان داره حتی در جنگ!🔻 ایندفعه را با پیشنهاد مادرم تصمیم گرفتیم به پارک باغ‌ملی برویم و آنجا حضور خودمان را نشان دهیم. آنجا هم مثل هرجای دیگر شلوغ بود. عده‌ای در اطراف چایی‌خانه جمع شده و چشمان مشتاق‌شان را دنبالهٔ دستانشان به سمت چای‌های قندپهلو دراز کرده بودند. چای‌هایی که خودش ده‌ها روایت داشت‌. از جایی که خریده شده تا اینجایی که در سینی و بعد مانند باتری‌ای دل بقیه را شارژ می‌کند. یک لیوان چای برای مادر و چای دیگری را به همراه قند برای خودم برداشتم. یک استکان چای کفاف دل مشتاق تر از چشمانم را نمی‌داد؛ برای همین افتخار دادم و یک استکان دیگر را هم نوش‌جان کردم . از حق نگذریم چای هایش برای همچون منِ چای‌خور اعظمی ‌، به خوش‌مزگی قرمه سبزی بود. در پارک خانواده‌هایی نشسته بودند و اوقات فراغت خود را همراه با صدای باند و نماهنگ‌هایش میگذراندند‌. خانواده‌ای درحال شام خوردن بودند، کودکانی تنقلات‌شان را افتتاح کرده بودند و گروهی بازی میکردند. دو نفرهم در پشت میز تنیس درحال بازی کردن بودند. ناگهان کودکی 5 ساله به سمتشان دوید ‌و خود را در آغوش پدرش انداخت. توپی که بین‌شان درگردش بود به سمت دختر آمد، پدر از خودش صدایی درآورد و همچون قهرمانان با حرکتی جانانه توپ را برگرداند. دختر صدای دل‌نشینِ خنده‌اش به آسمان رفت. لب‌های پدر بر گونهٔ دختر نشست و او را نوازش کرد. دختر نازش را به فروش گذاشته بود و پدرهم خریداری پول‌دار ‌‌و ماهر و کاربلد. این است مزهٔ خوشِ زندگی ‌. این خنده‌ها ‌، بازی‌ها ‌، با خانواده بودن‌ها ‌و لحظه‌ها و خاطرات زیبا ساختن ‌، یعنی حتی وسط جنگ‌هم زندگی جریان دارد ‌‌اما به سبک جنگیش ... ✍ راحیل باقری 📍 فارس 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org