⚜پویش روایتگری
🔰بهمناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای
🔹 محورهای روایت شامل:
۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان
۲. مردم و تشیع شهدا
۳.شهادت قائد امت
۴.بمباران شهرها
۵.تجمعات خودجوش مردمی
💠 ارسال روایات در قالب صوت 🎙
✅ روایات خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇
@mtedad_admin
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهویکم
سلام به وحدت آفرینان ایران که حضورشان داستانی ازحضور شبانه مردم زمان پیامبر(ص) در مدینه را تداعی می کند با این مضمون :
مسلمانان در جنگ احزاب سه هزار نفر بودند و دشمن بیش از ده هزار نفر.
به پیامبر خدا (ص) خبر دادند، یهودیان بنی قریظه داخل مدینه، پیمان شکنی کردند، و اهل مدینه در خطرند.
پیامبر با تکبیر گفتن، آن را بشارت خواندند.
رسول اکرم صلوات اللّه علیه امام علی علیه السّلام را فرمانده جنگ منصوب کردند
و زید ابن حارثه را فراخواندند
و ۵۰۰ نفر از سپاهیان را انتخاب نمودند
و فرمودند بهصورت ١٠ گروه ۵۰ نفره،
هر شب در کوچه و خیابانهای مدینه در حال تکبیر گفتن با صدای بلند حرکت( راهپیمائی )کنید.
ولولهای شهر مدینه را فرا گرفت، شبها، مدینه پر از گروههای تکبیرگو است؛
در حالی که سپاه اصلی در جبههها و جنگ احزاب است.
این حرکت بود که پیروزی مسلمانان در جنگ احزاب را به ارمغان آورد همراه با تأمین امنیت داخلی در مدینة النبی.
درود خدا بر شما که از اسوه ای حسنه سرمشق می گیرید .🌷
✍ فاطمه جبرئیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهودوم
نخل های شهرمان
🌴نخل های سربه فلک کشیده شهر، چندروزیست که خم شده اند به تعظیم راست قامتان. نخل قامت پنج شهیدی که خونشان استکبار را به لرزه انداخت و دل شهر را بیدارتر کرد.
🌿روز اول، خروش اندر خروش قدمها زیر باران راهی شد تا گلزار شهدای رضوان 🌿و روزی دیگر باز حماسه در حماسه تا گلزار فردوس پیکر شهدا بر دستان شهر تشییع میشد.
▫️پسربچه ای با کلاه بافتنی نارنجی، دست میان چادر مادر گره کرده ،از وردی گلزار وارد شد و همچنان نگاهش به تابوت سه رنگ شهید.
▫️ و دخترکی میان کاسکه، پلک پشت پلک چشمانش نشاط داشت، گویی در انبوه تشییع نزول ملایک را میدید. و عکاسی که بر بلندی بلوار کنار نخل ها ایستاده، دلکش ترین سوژه اش را شکار میکرد، دست نوجوانی که با پرچم ایران بالا بود و با سه رنگ تابوت تقارنی مستحکم داشت را در لنز دوربین خود جا میکرد.
🌿اما روز نوزدهم باز قدمها سمت گلزار روان بود. عطر شهیدی دیگر قدم ها را روان کرده بود و انبوه در انبوه دستها بالا میرفت.
🌼این بار دلها سکینه داشت، این بار تشییع، با نوای بیعت با امام جوان عجین شده بود. چقدر قدمها شوق داشت، گویی درطنین بیعت ، لبخند یوسف زهرا را میچیدند.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوسوم
✨به نام خدایی که وجودم از وجود پر وجودش به وجود آمده است
شنبه بود، ساعت حدود ۹ صبح. یه بوی جنگ میاومد و من فکر و خیالم دربارۀ امتحان زنگ سوم بود. یادم میاد زنگ دوم بود که خبر رسید چند تا از بچهها رو بردن. یه جور دلشوره عجیبی داشتم، یه نگرانی بیدلیل که تا حالا تجربه نکرده بودم.
همینطور که تو مدرسه راه میرفتم، خبر رسید که جنگ شده. مدیر از بلندگو گفت همه بریم حیاط. بچهها هم واکنشهای مختلفی نشون میدادن، یکی گریه میکرد، یکی فقط مات و مبهوت نگاه میکرد. کمکم پدر و مادرها اومدند و بچهها را بردن خونه.
من همونجا منتظر پدرم موندم. خیلی نگران بودم، اصلاً نمیدونستم چرا. تمام فکرم این بود که نکنه برای رهبرمون، برای خانوادهشون، اتفاقی افتاده باشه.
بالاخره پدرم اومد. وقتی دیدمش، دویدم و بغلش کردم. شاید ماهها بود که اینجوری بغلش نکرده بودم. رفتیم سمت ماشین. همینطور که میرفتیم، ازش پرسیدم: «بابا، رهبر حالش خوبه؟» پدرم که نگرانی من رو دید، سعی کرد آرومم کنه و گفت: «نگران نباش، حضرت آقا خوبه.»
وقتی رسیدیم خونه، تلویزیون را روشن کردم. خبر شهادت دخترهای میناب را دیدم. خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم: «این ترامپ چطور جرأت کرده همچین کاری با دخترهای ایران بکنه؟»
یکم دلم آروم گرفت چون حس میکردم رهبرمون زنده است. مخصوصاً وقتی اعلام شد قراره حضرت آقا صحبت کنه. یادمه اون شب، توصیۀ حضرت آقا را برای سورۀ فتح، دعای توسل و دعای ۱۴ صحیفۀ سجادیه برای این جنگ خوندم .
از همون شب، اون دلشوره و نگرانی تمومنشدنی بود. تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم. واقعاً خوابم نمیبرد. آخرش رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم. نمیدونم چطور شد که خوابم برد.
حدود ساعت ۵ صبح با صدای گریه از خواب پریدم. همه خونه گریه میکردند. بابام که تا حالا گریهاش را ندیده بودم، داشت گریه میکرد و به سرش میزد. حتی پسر سه سالۀ خواهرم هم داشت گریه میکرد. هیچکس حرفی نمیزد. چشمم افتاد به اون نوار مشکی تسلیت روی تلویزیون.
گفتم حتماً خواب میبینم. ولی نه، واقعیت بود. حضرت آقا، یعنی پدرم، شهید شده بود.
بهمحض اینکه فهمیدم حضرت آقا شهید شده، یه دفعه پاهام سست شد. انگار جون از بدنم رفت. همونجا کنار بابام روی زمین نشستم و فقط گریه میکردم. احساس میکردم دیگه هیچکس رو ندارم.
بابام رو دیدم. اره. بابام داشت گریه میکرد و محکم به سرش میزد. هیچوقت اونجوری ندیده بودمش. صدای گریهش همه خونه رو پر کرده بود و من فقط نگاهش میکردم و اشک میریختم. حتی بابام موقع وضو گرفتن هم اشک از چشمهاش جاری میشد. بهش گفتم: «بابا گریه نکن. الان فقط تو رو داریم. رهبرمون رفت، ولی تو هستی.»
پدرم با چشمهای قرمزش که انگار خون بود، بهم نگاه کرد و گفت: «دخترم، یا میمیریم یا انتقام حضرت آقا رو میگیریم.» اون لحظه اون حرف پدرم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. اون حرف به من یه جورایی جسارت داد.
همون موقع به این فکر کردم که تنها راه نجات، ظهور امام زمان (عج) هست. انگار این غم، پایان دنیا بود. تمام روز گریه کردم.
وقتی رفتم صورتم را بشورم، توی آینه خودم رو دیدم. رنگ و روم پریده بود و چشمهام از گریه قرمز شده بود. انگار چند ساعت گریه، چند روز خستگی را توی صورتم گذاشته بود.
روز اولی که خبر شهادت حضرت آقا اومد، همه ما حال خرابی داشتیم. اصلاً نتونستیم بریم اون تجمعات و راهپیمایی ۱۰ اسفند. همش احساس عذاب وجدان داشتم که چرا اونجا نبودم.
ولی بالاخره یکم آروم شدم. از ۱۱ اسفند به بعد، تصمیم گرفتم هر روز برم بیرون و شعارم این باشه: «یا انتقام میگیریم یا میمیریم.»
✨ از همان روز قدم هایم معنای تازه ای پیدا کرد✨
✍ خانم حسنی
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوچهارم
در میان هیاهوی شهر ،
وقتی از تمام شلوغی ها به گوشی پناه میبرم ،
وقتی استوری برخی سلبریتی هارا باز میکنم ؛
عشق و حبوطن را در آنها میبینم ..
کسانی که با وجود شهرت و آوازهٔشان ؛
مغرور نشدند .
کسانی که خودشان بودند ،
هراسی از صحبت های این و آن بعد از ارسال استوری نداشتند !
میدانستند تنها چیزی که برایشان میماند ، کشور است نه آن سلبریتی خود و وطن فروش ..
کسانی که هرگز گوش به یاوه گویی فلانکس نمیدادند .
اصلا مگر آنها هم انساناند ؟ شرافت دارند ؟
طبیعاتاً کسی که مردم را تشویق به سوزاندن قرآن میکند ، شرافت ندارد !
اما یک عده آنهارا وطنپرست مینامند .
کسی که ماممیهن را فروخت به یک یهودیالاصل ، وطنپرست است؟
( مام مهین تشبیه میهن به مادر )
ما ایرانیان به اینان وطنپرست نمیگوییم .
بلکه وطنفروش میگوییم ..
و هرگز در تاریخ ، خیانت هایشان فراموش نخواهد شد !
✍ حدیثه عابدی
📍 تهران ـ اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
آرزویتـــو؛(2).mp3
زمان:
حجم:
4.6M
#روایت_صدوپنجاهپنج
#پادپخش_اول
🎙 زهرا خراسانی
📍سمنان
✍ زهرا خراسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوششم
هر سال ماه مبارک رمضان را با حاج خانم تنها بودیم چون بچه ها تهران بودند
و نمی آمدند همدان پیش ما
هم کار آخر سال و هم خرید و خانه تکانی باعث می شد که تا آخرین روزهای سال تهران بمانند
....
هروقت تماس تلفنی می گرفتند روژینا اظهار دلتنگی می کرد و روزها را می شمرد تا بیان همدان پیش ما یا ما بریم پیش اونا ،
هی می پرسید چند روز مانده تا عید بشه بیاین پیش ما با هم بریم نماز جماعتی که
امام خامنه ای می خواند ...
که خیلی اللٌه اکبر داشت ...
شما همه ش تکرار می کردید و با هم می رفتیم
همون که همه ش قنوت داشت و
اسمش چی بود بابا حاجی؟؟
می گفتم نماز عید فطر
بعدش میریم خانه ی امام خامنه ای که عیدی هم بگیریم ؟دوستم میگه ما رفتیم و عکس هم داره که کوچولو بوده و ...ادامه می دهد
...
فکر می کنم چه خوب یادش مانده
درست میگفت من نماز عید فطر مصلیٰ تهران را خیلی دوست داشتم و براش به آب و آتیش می زدم و می رفتم
....
امسال را چه کنم ؟!
حالا که ماه رمضان نیمه هم نشده ولی چرا مثل ماه محرم همه رخت عزا برتن و آشفته ایم..
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم ؟
✍ آقای معصومی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوهفتم
*عکس حضرت آقا را پس نمیدهم*
در پایان مراسم، بعد از خواندن دسته جمعی دعای «الهی عظم البلا» صدای مجری از بلندگوها پخش شد که از مردم، درخواست کرد؛ عکسها و پوستر ها را بر روی سکو قرار دهند تا، فرداشب، دیگران نیز بتوانند از آنها بهرهمند شوند.
در میان جمعیت، زن کم حجابی که صورتش را از اشکهایش پاک میکرد، با ناراحتی به همسرش گفت: *«یعنی چی عکس هارو را اینجا بزاریم؟ چرا مجری همچین حرفی زده؟ من که عکس آقا مجتبی رو پس نمیدم.»*
زن، عکس را در تمام مسیر برگشت بالای سرش نگه داشت و با جمعیت شعار «لبیک یا خامنهای» سر داد. با اینکه مسیر طولانی ای را باید پیاده میرفت، تا به جای پارکِ ماشین شان برسد و پاهایش خسته شده بود، اما معلوم بود که حال دلش خیلی خوش است.
برای بانوان هم مسیری که اطرافش قدم بر میداشتند، میگفت: «اصلاً همین که به صورت نورانی حضرت سید مجتبی نگاه میکنم، یادم میره که چقدر استخوان درد دارم. من که سالهاست، بخاطر آرترز زانوهام، نمازمو نشسته می خونم، حالا به خاطر رهبر جدیدم و پیروزی کشورم، صدها متر پیاده میام و چند ساعت تو مرکز شهر سرپا میمونم و شعار میدم.»
زن عکس را با خود به خانه آورد و دقیقا در وسط پذیرایی، روی تابلوی ون یکاد گذاشت و گفت: *«اینجا جایش خیلی خوبه؛ هم همیشه جلوی چشمامه و هم کنار آیات قرآنه. الهی قرآن پشت و پناهش باشه.»*
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوهشتم
*خیابانهای ایران اینشبها، مسیر اربعین است*
چند شب بود که حین راهپیمایی شبانه از میدان امام حسین(ع) به سمت میدان امام(ره) در اواسط خیابان شهدا از سمت یکی از مغازهها، صدای مداحی و آهنگهای انقلابی میآمد اما به خاطر شلوغی جمعیت، مشخص نبود صدا از کجاست. برای همین پیش خودم تعبیر میکردم که حتما صدا از موکب همان حوالی میآید.
در تمام این شبها معمولا یا از سمت چپ خیابان یا در کیانه جمعیت راهپیمایی میکردم اما دیشب از سمت راست خیابان جمعیت را همراهی کردم و متوجه شدم صدا از یک مغازه کوچک عطر فروشی میآید!
داستان جالب شد. از بین جمعیت بیرون آمدم، وارد پیادهرو شدم و با کمی فاصله لحظاتی به تماشای مغازه ایستادم ببینم ماجرا چیست.
صدا متعلق به یک مغازهٔ نقلی بود که شاید سر جمع دو متر مساحت داشته باشد اما صاحب مغازه در همان فضای کوچک یک باند بزرگ را جلوی درب گذاشته بود و مداحی حماسی جدید ابوذر روحی فضای پیاده رو را پر کرده بود. روی دیوار سمت چپ مغازه، عکسی از آقا سید مجتبی خامنهای، نصب شده بود و روی پیشخوان یک سینی چای بود اما از خود صاحب عطرفروشی خبری نبود.
سادگی و خلوص این فضا برایم تداعیکننده مسیر اربعین شد و هوس خوردن چای نذری را در سرم انداخت. نزدیکانم میدانند که من علاقهٔ چندانی به چای ندارم و تنها چندجاست که با رغبت طلب چای میکنم. مسیر اربعین و حرم امام رضا(ع).
این چای و این فضایی که مشخص بود کاملا دلی برپا شده، مرا انداخت وسط بیابانهای عراق در روزهای منتهی به اربعین و مردمی که هر کدام با هر چه در توان دارند سعی میکنند زائرین اباعبدالله(ع) را تکریم کنند.
جلو رفتم و پشت پیشخوان ایستادم تا چای بردارم. چشمم خورد به صاحب مغازه که روی زمین نشسته بود و در حال ریختن چای بود. یک آقای سی و چند ساله با ظاهری امروزی و موهایی بلند که پشت سرش بسته بود. شاید اگر او را در موقعیت دیگری میدیدم اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که فردی با این ظاهر دلبسته انقلاب باشد اما همیشه هم نمیشود از روی ظاهر آدمها را قضاوت کرد.
داخل همان مغازه نُقلی، عکس بزرگی از رهبر شهیدمان هم کنار قفسهٔ عطرها خودنمایی میکرد.
صاحب مغازه ایستاد تا لیوانهای یکبار مصرف چایهایی که ریخته بود را به سینی اضافه کند، یک لیوان برداشتم و تشکر کردم. راستش هنوز کارش برایم عجیب بود و سوالی ذهنم را قلقلک میداد.
دل به دریا زدم و گفتم: هر شب که رد میشدم صدای باند ضبط شما رو میشنیدم اما گمان میکردم از موکب همین حوالی است ولی امشب متوجه شدم از مغازه شماست.
پرسیدم که: سخت نیست بین کسبه هر شب این ضبط را روشن کنید؟
در پاسخم گفت: سخت که هست ولی الان همه وظیفه داریم برای ایران کاری بکنیم.
در تایید حرفش لبخندی زدم و گفتم: کسب و کارتون پررونق باشه
و با لیوان چای برگشتم داخل جمعیت.
در روزهایی که بعضی آدمها به هزار و یک بهانه از همراهی با وطن امتناع میکنند، دیدن وطندوستان شریفی مثل همین صاحب عطرفروشی «خاطره» قلب آدم را گرم میکند.
عطرها زندهکننده خاطراتند و آقای عطرفروش برای ادای دینش به وطن، به سبک خود با عطر این چای برای من یاد شبهای روشن پیادهروی اربعین را زنده کرد.
خیابانهای ایران اینشبها، مسیر اربعین است در نزاعی تمدنی که لشکری حسینی را پای کار آورده...
✍ مرضیه زارعی
📍 تهران - ورامین
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهونهم
مجنون بیابان ها افسانه ی مهجوریست
لیلای من اینک من ، مجنون خیابان ها !
کدام را بنویسم کدام را ننویسم ؟ دوست دارم شعر بنویسم اما گاهی اتفاقات بدون هیچ چیز اضافه ای شعری کامل اند شعری که می تواند بی هیچ واژه ای شعر باشد در سکوتی عمیق و بلند ، سکوتی از جنس بی واژگی حلمای تبریز ما !
همین امشب دور میدان ساعت کنار خیابان ایستاده بودم یک آن مجری برنامه تجمع میکروفون را گرفت و اعلام کرد دختری گم شده و از پدر و مادرش خواست نگران نباشند چند نفر هم دور دختر را گرفته بودند که نکند دلش بریزد که مبادا موهای نازش پریشان شوند که مبادا بدود و زمین بخورد و زانویش زخم شود ، اشک هایش را پاک کردند و مجری نام دختر را پرسید ، دختر کوچک با صدای آرام و گریانش گفت: «حلما....»
✍ امیرحسین دوست زاده
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
رها یکی از آن ۸نفر .m4a
زمان:
حجم:
1.4M
#روایت_صدوشصت
#پادپخش_دوم
🎙نرگس تقی زاده
📍قزوین
✍ لیلا بهرامی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتویکم
یه شب که من خیلی برای دخترای شهید مدرسه ی شجره طیبه ناراحت بودم و یاد روزهای خوش مدرسه و دوستای خودم افتاده بودم رفتم با عروسکم درددل کنم ،مثل همون وقتا که مامانم می گفت با کی حرف می زنی ؟
جواب می دادم با عروسکم حرف خصوصی دارم
بعد مامان می خندید و می گفت حرف خصوصی که تا اینجا صداش نمیاد !
منم می گفتم آخه حرف خوبی بود
خوش حالی داشت
حرف های ناراحت کننده را یواش تر میگیم
تا ناراحتیش هم کمتر باشه
اما چرا امشب که رفتم با عروسکم در مورد بمباران دخترای کوچیک مینابی درددل کنم
صدای گریه های من و عروسکم تا طبقه ی پایین هم میره و مادربزرگ بیدار می کنه
من گریه می کردم و می گفتم کیف و کتاباشون دیدم که خونی و خاکی شده بود
مامان باباها گریه می کردند
حتماً عروسک هاشون تنها ماندند و منتظرند که یکی با اونا حرف بزنه
خاطره تعریف کنه و بخنده
یا دعواشون کنه چون با دوستش قهر کرده
دیدم عروسکم هم گریه می کرد
آخه خودشو جای عروسک دخترای شهید گذاشته
مثل من که خودمو جای اونا می ذارم
خدایا زودتر به مامان و باباها یه دخترای دیگه بده
✍ ریحانه سادات موسوی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org