#روایت_صدوپنجاهوششم
هر سال ماه مبارک رمضان را با حاج خانم تنها بودیم چون بچه ها تهران بودند
و نمی آمدند همدان پیش ما
هم کار آخر سال و هم خرید و خانه تکانی باعث می شد که تا آخرین روزهای سال تهران بمانند
....
هروقت تماس تلفنی می گرفتند روژینا اظهار دلتنگی می کرد و روزها را می شمرد تا بیان همدان پیش ما یا ما بریم پیش اونا ،
هی می پرسید چند روز مانده تا عید بشه بیاین پیش ما با هم بریم نماز جماعتی که
امام خامنه ای می خواند ...
که خیلی اللٌه اکبر داشت ...
شما همه ش تکرار می کردید و با هم می رفتیم
همون که همه ش قنوت داشت و
اسمش چی بود بابا حاجی؟؟
می گفتم نماز عید فطر
بعدش میریم خانه ی امام خامنه ای که عیدی هم بگیریم ؟دوستم میگه ما رفتیم و عکس هم داره که کوچولو بوده و ...ادامه می دهد
...
فکر می کنم چه خوب یادش مانده
درست میگفت من نماز عید فطر مصلیٰ تهران را خیلی دوست داشتم و براش به آب و آتیش می زدم و می رفتم
....
امسال را چه کنم ؟!
حالا که ماه رمضان نیمه هم نشده ولی چرا مثل ماه محرم همه رخت عزا برتن و آشفته ایم..
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم ؟
✍ آقای معصومی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوهفتم
*عکس حضرت آقا را پس نمیدهم*
در پایان مراسم، بعد از خواندن دسته جمعی دعای «الهی عظم البلا» صدای مجری از بلندگوها پخش شد که از مردم، درخواست کرد؛ عکسها و پوستر ها را بر روی سکو قرار دهند تا، فرداشب، دیگران نیز بتوانند از آنها بهرهمند شوند.
در میان جمعیت، زن کم حجابی که صورتش را از اشکهایش پاک میکرد، با ناراحتی به همسرش گفت: *«یعنی چی عکس هارو را اینجا بزاریم؟ چرا مجری همچین حرفی زده؟ من که عکس آقا مجتبی رو پس نمیدم.»*
زن، عکس را در تمام مسیر برگشت بالای سرش نگه داشت و با جمعیت شعار «لبیک یا خامنهای» سر داد. با اینکه مسیر طولانی ای را باید پیاده میرفت، تا به جای پارکِ ماشین شان برسد و پاهایش خسته شده بود، اما معلوم بود که حال دلش خیلی خوش است.
برای بانوان هم مسیری که اطرافش قدم بر میداشتند، میگفت: «اصلاً همین که به صورت نورانی حضرت سید مجتبی نگاه میکنم، یادم میره که چقدر استخوان درد دارم. من که سالهاست، بخاطر آرترز زانوهام، نمازمو نشسته می خونم، حالا به خاطر رهبر جدیدم و پیروزی کشورم، صدها متر پیاده میام و چند ساعت تو مرکز شهر سرپا میمونم و شعار میدم.»
زن عکس را با خود به خانه آورد و دقیقا در وسط پذیرایی، روی تابلوی ون یکاد گذاشت و گفت: *«اینجا جایش خیلی خوبه؛ هم همیشه جلوی چشمامه و هم کنار آیات قرآنه. الهی قرآن پشت و پناهش باشه.»*
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوهشتم
*خیابانهای ایران اینشبها، مسیر اربعین است*
چند شب بود که حین راهپیمایی شبانه از میدان امام حسین(ع) به سمت میدان امام(ره) در اواسط خیابان شهدا از سمت یکی از مغازهها، صدای مداحی و آهنگهای انقلابی میآمد اما به خاطر شلوغی جمعیت، مشخص نبود صدا از کجاست. برای همین پیش خودم تعبیر میکردم که حتما صدا از موکب همان حوالی میآید.
در تمام این شبها معمولا یا از سمت چپ خیابان یا در کیانه جمعیت راهپیمایی میکردم اما دیشب از سمت راست خیابان جمعیت را همراهی کردم و متوجه شدم صدا از یک مغازه کوچک عطر فروشی میآید!
داستان جالب شد. از بین جمعیت بیرون آمدم، وارد پیادهرو شدم و با کمی فاصله لحظاتی به تماشای مغازه ایستادم ببینم ماجرا چیست.
صدا متعلق به یک مغازهٔ نقلی بود که شاید سر جمع دو متر مساحت داشته باشد اما صاحب مغازه در همان فضای کوچک یک باند بزرگ را جلوی درب گذاشته بود و مداحی حماسی جدید ابوذر روحی فضای پیاده رو را پر کرده بود. روی دیوار سمت چپ مغازه، عکسی از آقا سید مجتبی خامنهای، نصب شده بود و روی پیشخوان یک سینی چای بود اما از خود صاحب عطرفروشی خبری نبود.
سادگی و خلوص این فضا برایم تداعیکننده مسیر اربعین شد و هوس خوردن چای نذری را در سرم انداخت. نزدیکانم میدانند که من علاقهٔ چندانی به چای ندارم و تنها چندجاست که با رغبت طلب چای میکنم. مسیر اربعین و حرم امام رضا(ع).
این چای و این فضایی که مشخص بود کاملا دلی برپا شده، مرا انداخت وسط بیابانهای عراق در روزهای منتهی به اربعین و مردمی که هر کدام با هر چه در توان دارند سعی میکنند زائرین اباعبدالله(ع) را تکریم کنند.
جلو رفتم و پشت پیشخوان ایستادم تا چای بردارم. چشمم خورد به صاحب مغازه که روی زمین نشسته بود و در حال ریختن چای بود. یک آقای سی و چند ساله با ظاهری امروزی و موهایی بلند که پشت سرش بسته بود. شاید اگر او را در موقعیت دیگری میدیدم اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که فردی با این ظاهر دلبسته انقلاب باشد اما همیشه هم نمیشود از روی ظاهر آدمها را قضاوت کرد.
داخل همان مغازه نُقلی، عکس بزرگی از رهبر شهیدمان هم کنار قفسهٔ عطرها خودنمایی میکرد.
صاحب مغازه ایستاد تا لیوانهای یکبار مصرف چایهایی که ریخته بود را به سینی اضافه کند، یک لیوان برداشتم و تشکر کردم. راستش هنوز کارش برایم عجیب بود و سوالی ذهنم را قلقلک میداد.
دل به دریا زدم و گفتم: هر شب که رد میشدم صدای باند ضبط شما رو میشنیدم اما گمان میکردم از موکب همین حوالی است ولی امشب متوجه شدم از مغازه شماست.
پرسیدم که: سخت نیست بین کسبه هر شب این ضبط را روشن کنید؟
در پاسخم گفت: سخت که هست ولی الان همه وظیفه داریم برای ایران کاری بکنیم.
در تایید حرفش لبخندی زدم و گفتم: کسب و کارتون پررونق باشه
و با لیوان چای برگشتم داخل جمعیت.
در روزهایی که بعضی آدمها به هزار و یک بهانه از همراهی با وطن امتناع میکنند، دیدن وطندوستان شریفی مثل همین صاحب عطرفروشی «خاطره» قلب آدم را گرم میکند.
عطرها زندهکننده خاطراتند و آقای عطرفروش برای ادای دینش به وطن، به سبک خود با عطر این چای برای من یاد شبهای روشن پیادهروی اربعین را زنده کرد.
خیابانهای ایران اینشبها، مسیر اربعین است در نزاعی تمدنی که لشکری حسینی را پای کار آورده...
✍ مرضیه زارعی
📍 تهران - ورامین
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهونهم
مجنون بیابان ها افسانه ی مهجوریست
لیلای من اینک من ، مجنون خیابان ها !
کدام را بنویسم کدام را ننویسم ؟ دوست دارم شعر بنویسم اما گاهی اتفاقات بدون هیچ چیز اضافه ای شعری کامل اند شعری که می تواند بی هیچ واژه ای شعر باشد در سکوتی عمیق و بلند ، سکوتی از جنس بی واژگی حلمای تبریز ما !
همین امشب دور میدان ساعت کنار خیابان ایستاده بودم یک آن مجری برنامه تجمع میکروفون را گرفت و اعلام کرد دختری گم شده و از پدر و مادرش خواست نگران نباشند چند نفر هم دور دختر را گرفته بودند که نکند دلش بریزد که مبادا موهای نازش پریشان شوند که مبادا بدود و زمین بخورد و زانویش زخم شود ، اشک هایش را پاک کردند و مجری نام دختر را پرسید ، دختر کوچک با صدای آرام و گریانش گفت: «حلما....»
✍ امیرحسین دوست زاده
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
رها یکی از آن ۸نفر .m4a
زمان:
حجم:
1.4M
#روایت_صدوشصت
#پادپخش_دوم
🎙نرگس تقی زاده
📍قزوین
✍ لیلا بهرامی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتویکم
یه شب که من خیلی برای دخترای شهید مدرسه ی شجره طیبه ناراحت بودم و یاد روزهای خوش مدرسه و دوستای خودم افتاده بودم رفتم با عروسکم درددل کنم ،مثل همون وقتا که مامانم می گفت با کی حرف می زنی ؟
جواب می دادم با عروسکم حرف خصوصی دارم
بعد مامان می خندید و می گفت حرف خصوصی که تا اینجا صداش نمیاد !
منم می گفتم آخه حرف خوبی بود
خوش حالی داشت
حرف های ناراحت کننده را یواش تر میگیم
تا ناراحتیش هم کمتر باشه
اما چرا امشب که رفتم با عروسکم در مورد بمباران دخترای کوچیک مینابی درددل کنم
صدای گریه های من و عروسکم تا طبقه ی پایین هم میره و مادربزرگ بیدار می کنه
من گریه می کردم و می گفتم کیف و کتاباشون دیدم که خونی و خاکی شده بود
مامان باباها گریه می کردند
حتماً عروسک هاشون تنها ماندند و منتظرند که یکی با اونا حرف بزنه
خاطره تعریف کنه و بخنده
یا دعواشون کنه چون با دوستش قهر کرده
دیدم عروسکم هم گریه می کرد
آخه خودشو جای عروسک دخترای شهید گذاشته
مثل من که خودمو جای اونا می ذارم
خدایا زودتر به مامان و باباها یه دخترای دیگه بده
✍ ریحانه سادات موسوی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتودوم
در میان انبوه جمعیت، دخترک ریز جثهای نشسته بود که گویی در لابلای چادرهای نماز زنان، گم شده بود. با چشمانی پر از اشتیاق، مدام میپرسید: «چقدر دیگه مونده تا نماز شروع بشه؟» خانمهایی که در اطرافش بودند با نگاههای محبت آمیز، قربان صدقه اش میرفتند و درد و بلای دخترک را بر سر دشمنان اسلام می کوبیدند.
دخترک قرآن کوچکی در دست داشت، تا در این فرصت اندک باقی مانده تا اقامه نماز، چند سوره کوتاه را بخواند. دلش به تندای دل گنجشکی می تپید. سجاده اش را با دقت مرتب کرد، آماده بود تا خود را در لحظه های مقدس نماز غرق کند. وقتی نماز آغاز شد، به آرامی گفت: «نیت کنم نماز عید؟»
به او گفتم: «بله عزیزم، ۲ رکعت نماز عید فطر» امید در چشمانش میدرخشید و قنوت برایش انگار به وقفی بیپایان تبدیل شده بود، اما شور و شوقی که در وجودش موج میزد، او را به ادامه دادن ترغیب میکرد. بعد از پایان نماز با خوشحالی گفت: «خیلی راحت بودا، کاش میتونستیم همیشه نماز عید بخونیم، اینجا رو هم خیلی دوست دارم، حس آرامش داره، انگار مثله فرشته ها بال دارم و میتونم چشمامو ببندم و تو آسمون پرواز کنم.»
بازم فکر می کنم روزه دارم
یکی از خانمها شکلاتی را به او تعارف کرد. او با لبخندی دلنشین شکلات را گرفت و گفت: « وای همش فکر میکنم هنوز ماه رمضانه، میترسم چیزی بخورم و روزه م باطل بشه.» و بعد دستش را جلوی دندان هایش گرفت و خندید، خنده هایش مُسری بود، خانم های اطرافش هم با او می خندیدند و باز هم قربان صدقهاش میرفتند و درد و بلایش را بر سر دشمنان اسلام می کوبیدند.
اینجا، در این لحظه و در این مکان، عشق به ایمان و شور و شوق در دل یک دختر کوچک، صحنه ای از امید و وحدت را به تصویر کشید.
دلم برای نماز جماعت مدرسه تنگ شده
انگار دست و دل دخترک به جمع کردنِ سجاده کوچکش نمی رفت. در رفتارش احساس تعلق و ارتباط عمیق با این فضا وجود داشت. تا آخرین لحظه نشست و ذکر گفت، گویی دلش نمیخواست این لحظهها به پایان برسد. سپس آرام آرام راهی رفتن شد، اما با ناراحتی گفت: «از زمانی که به خاطر جنگ اسرائیل، مدرسهم تعطیل شده، دلم برای نماز جماعت مدرسه خیلی تنگ شده، من همیشه دعا می کنم که خدا اسرائیل رو نابود کنه چون که نمیزاره من با دوستان برم مدرسه. آخه من هر روز نماز جماعت میخوندم، کلی هم ستاره از خانم معلم گرفته بودم.»
تا همین چند دقیقه پیش، با خودم فکر می کردم که بنا بر وظیفه دینی ام آمدهام، تا پس از یک ماه روزهداری و بندگی، نمازم را بخوانم و پرونده ماه رمضانم را کامل کنم و با خیال راحت ببندم، اما وقتی شور و شوق بچههای کوچک را میدیدم که چگونه مشتاقانه به بندگی پرداختهاند و با تمام وجود قلبهایشان را به معبودشان تقدیم میکنند، حقیقتاً شرمنده شدم.
این دختر کوچک، با دل پاک و عشق به خدا، می تواند، آدم های اطرافش را به یاد ارزش واقعی نماز جماعت و ارتباط عمیق با خدا بیاندازد. گاهی ما آدم ها بزرگترین درسها را از کوچکترینها میآموزیم.
نماز عید فطر امسال
امروز نماز عید فطر در خیابان مصلی رشت، بسیار باشکوه برگزار شد. حضور چشمگیر مردم بابصیرتی که در همه صحنه ها آگاهانه، حاضر می شوند، که نشان دهندهی روحیهای قوی و عزمی راسخ برای ایستادگی و مقاومت در برابر چالشها و مشکلات است و یادآوری میکند که اتحاد و تکیه بر قدرت ایمان، میتواند منجر به شکوفایی و صلابت ملی شود.
✍ ام سلمه فرد
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوسوم
روز شنبه بود بعد اینکه نماز صبح خوندم وبرای سلامتی رهبر ایت الکرسی خوندم ؛آماده شدم و به مدرسه رفتم. زنگ سوم یهو مدیرمون با بلندگو گفت:« بچه ها آرامش تونو حفظ کنید .اول نفهمیدم چی شده بعد از اینکه از دبیر ها پرس وجو کردم ،فهمیدم جنگ شده؛ وقتی فهمیدم خشکم زد .خیلی ترسیدم اشک تو چشام حلقه زد تو دلم گفتم :«خدایا واسه رهبر مون اتفاق بدی نیفته ،از رهبر مون مواظبت کن. به خانواده هامون زنگ زدیم. اومدن دنبالمون تو ماشین از بابام هی میپرسیدم:« رهبر حالش خوبه ؟بابام میگفت:« رهبر سالمه نگران نباش .رسیدیم خونه سریع وضو گرفتم و رفتم نماز خوندم بعد با آبجیم سوره فتح خوندیم؛ چون رهبر مون سفارش کرده بودند که برای پیروزی در جنگ «سوره فتح» رو بخونید. تلویزیون روشن بود،میگفتن که قراره رهبر صحبت بکنه به همین دلیل کمی از نگرانی هامون کم شده بود؛ ولی ساعت ها گذشت و صحبت رهبر رو نذاشتن. ساعت۳بعد اینکه نماز شب خوندم و سحری خوردم از شدت خستگی سر سجاده خوابم برد. ساعت۵ وخورده ای بود که بابام اومد بیدارم کردو گفت:« رهبرشهید شده.انگار دنیا جلو چشمام خراب شد،خشکم زد یعنی چی ؟باور نمی کردم .
سرور مون ،آقامون ،بزرگ مون رفت ؟
رفت پیش سردار سلیمانی؟ رفت پیش شهید رئیسی؟ رفت پیش شهید حاجی زاده ؟رفت پیش دوستاش ؟
آخه قرار بود رهبر بیاد وصحبت بکنه ،دل ما رو آروم بکنه .اشک از چشم هام سرازیر میشد؛
اما به خودم قول دادم این گریه کردن رو بزارم بعد پیروزی. این اشک ها دیگه یه قطره نبودن تبدیل شده بودن به یک تنفر ،به یک نفرت، به یک شمشیر تیز و برنده که قراره انتقام رهبر مون رو بگیره. هی تو ذهنم تکرار میشد :آقاجان انتقام خون پاک تو رو میگیریم ...
✍ خانم حسنی
📍آذربایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوچهارم
«دروازههای باز بهشت»
ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲
ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه.
روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:
- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد.
گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.
ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:
- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
✍ صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
پادکست رمضان.m4a
زمان:
حجم:
1.7M
#روایت_صدوشصتپنج
#پادپخش_سوم
🎙 نرگس تقی زاده
📍اسلامشهر_واوان
✍️ تقی زاده
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوششم
...وقتی شب ها که برای دفاع از ایران جان به اجتماعات خیابان می رویم
دوست های زیادی پیدا کردیم
هم من و هم آبجیم
که فقط تو مدرسه و کلاس زبان دوست داشتیم
...اسم همدیگر را می پرسیم
لبخند می زنیم و علامت پیروزی می فرستیم و دوست میشیم
با هم پرچم می چرخانیم،
با هم شعار می دهیم
با هم عکس می اندازیم
به ماشین ها سلام و لبخند هدیه می دهیم
... و اگر بچه های از ما کوچک تر پرچم ما را بخواهند به آن ها می دهیم تا عاشق ایران بشن
مثل مادر بزرگ و پدربزرگ
مثل مامان و بابا
مثل همه ی مردم ایران
...ما با هم برای ایران عزیز دعا می کنیم
✍ فاطمه حورا ملکی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوهفتم
🔻انقلابی خوشتیپ🔻
چهارشنبهسوری اولین شبی بود که غرفه بسیج دانشگاه آزادِ ما سر خیابان امام دایر شده بود. رفته بودم برای کمک. از بچهها میشنیدم انگار آقای لاریجانی شهید شدهاند. باور نمیکردم. حتی با یکی از دوستانم دعوا کردم، گفتم: «شایعه نکن. خدا نکنه. دور از جونش.» بعد از تجمع رفتم خانه. اخبار را باز کردم. وقتی دیدم که شهید شدند حالم خیلی بد شد. همه خانواده ارادت داشتیم به آقای لاریجانی. همه گریه میکردیم. بابا انگار که یکی از اعضای خانوادهاش را از دست داده بود، در این حد ناراحت شد. من هم تا اذان صبح گریه کردم. حتی سحری هم نخوردم. یاد خاطره دوران کودکیام افتادم. تهران که بودیم، پدرم در مسجد امام حسینِ گوشهی میدان امام حسین خادم بود.
حاج آقا ابوترابی آنجا نماز میخواندند. آقای لاریجانی یکبار با حاج آقا ابوترابی آمدند به آن مسجد. فکر کنم همین دم دمای عید بود، همین بیست و هفتم بیست و هشتم اسفند. من حدوداً چهار و نیم پنج سالم بود، همیشه با پدرم سمت مردانه میرفتم. آن روز هم رفتم آنجا. حاج آقا ابوترابی از جیبشان دویست تومن به من عیدی داد.
آقای لاریجانی لباسی مشکی پوشیده بود که جیبی داخلش داشت. دست کرد از آن جیب اسکناسی درآورد و به من داد. گفت: «عید نزدیکه. این هم عیدی من به تو کوچولو.» دقیق یادم نیست چقدر بود؛ ولی یادم است که خیلی زیاد بود؛ چون من توانستم با آن کلی چیز برای خودم بخرم. هیچ وقت این خاطره یادم نمیرود.
برای من آقای لاریجانی یک انسان انقلابی خوشتیپ بود. خوشتیپ بودنش را همیشه میپسنیدم. نشان میداد یک فرد انقلابی همیشه نباید با یک استایل خاص شناخته بشود. میشود لباس خارج از تیپ عرف انقلابیون پوشید و باز هم از ته دل انقلابی بود و باز هم شهید شد. توییتهایش که دلبر بود. اصلا یکی از داغهایی که الآن در دلم دارم همین است که چه کسی میخواهد آن طوری رجز بخواند برای دشمن؟ چه کسی مشت بزند الآن در دهان دشمن و بنشاندشان سر جایشان. میدانم اینقدر آتش به دل دشمن زد که دشمن آتش زد به دل ما. جایگاهشان که قطعا بهشت است. ان شاءالله ما هم به عاقبت ایشان دچار بشویم و شهید بشویم.
✍ مخاطب خ. ق
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org