#روایت_صدوشصتویکم
یه شب که من خیلی برای دخترای شهید مدرسه ی شجره طیبه ناراحت بودم و یاد روزهای خوش مدرسه و دوستای خودم افتاده بودم رفتم با عروسکم درددل کنم ،مثل همون وقتا که مامانم می گفت با کی حرف می زنی ؟
جواب می دادم با عروسکم حرف خصوصی دارم
بعد مامان می خندید و می گفت حرف خصوصی که تا اینجا صداش نمیاد !
منم می گفتم آخه حرف خوبی بود
خوش حالی داشت
حرف های ناراحت کننده را یواش تر میگیم
تا ناراحتیش هم کمتر باشه
اما چرا امشب که رفتم با عروسکم در مورد بمباران دخترای کوچیک مینابی درددل کنم
صدای گریه های من و عروسکم تا طبقه ی پایین هم میره و مادربزرگ بیدار می کنه
من گریه می کردم و می گفتم کیف و کتاباشون دیدم که خونی و خاکی شده بود
مامان باباها گریه می کردند
حتماً عروسک هاشون تنها ماندند و منتظرند که یکی با اونا حرف بزنه
خاطره تعریف کنه و بخنده
یا دعواشون کنه چون با دوستش قهر کرده
دیدم عروسکم هم گریه می کرد
آخه خودشو جای عروسک دخترای شهید گذاشته
مثل من که خودمو جای اونا می ذارم
خدایا زودتر به مامان و باباها یه دخترای دیگه بده
✍ ریحانه سادات موسوی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتودوم
در میان انبوه جمعیت، دخترک ریز جثهای نشسته بود که گویی در لابلای چادرهای نماز زنان، گم شده بود. با چشمانی پر از اشتیاق، مدام میپرسید: «چقدر دیگه مونده تا نماز شروع بشه؟» خانمهایی که در اطرافش بودند با نگاههای محبت آمیز، قربان صدقه اش میرفتند و درد و بلای دخترک را بر سر دشمنان اسلام می کوبیدند.
دخترک قرآن کوچکی در دست داشت، تا در این فرصت اندک باقی مانده تا اقامه نماز، چند سوره کوتاه را بخواند. دلش به تندای دل گنجشکی می تپید. سجاده اش را با دقت مرتب کرد، آماده بود تا خود را در لحظه های مقدس نماز غرق کند. وقتی نماز آغاز شد، به آرامی گفت: «نیت کنم نماز عید؟»
به او گفتم: «بله عزیزم، ۲ رکعت نماز عید فطر» امید در چشمانش میدرخشید و قنوت برایش انگار به وقفی بیپایان تبدیل شده بود، اما شور و شوقی که در وجودش موج میزد، او را به ادامه دادن ترغیب میکرد. بعد از پایان نماز با خوشحالی گفت: «خیلی راحت بودا، کاش میتونستیم همیشه نماز عید بخونیم، اینجا رو هم خیلی دوست دارم، حس آرامش داره، انگار مثله فرشته ها بال دارم و میتونم چشمامو ببندم و تو آسمون پرواز کنم.»
بازم فکر می کنم روزه دارم
یکی از خانمها شکلاتی را به او تعارف کرد. او با لبخندی دلنشین شکلات را گرفت و گفت: « وای همش فکر میکنم هنوز ماه رمضانه، میترسم چیزی بخورم و روزه م باطل بشه.» و بعد دستش را جلوی دندان هایش گرفت و خندید، خنده هایش مُسری بود، خانم های اطرافش هم با او می خندیدند و باز هم قربان صدقهاش میرفتند و درد و بلایش را بر سر دشمنان اسلام می کوبیدند.
اینجا، در این لحظه و در این مکان، عشق به ایمان و شور و شوق در دل یک دختر کوچک، صحنه ای از امید و وحدت را به تصویر کشید.
دلم برای نماز جماعت مدرسه تنگ شده
انگار دست و دل دخترک به جمع کردنِ سجاده کوچکش نمی رفت. در رفتارش احساس تعلق و ارتباط عمیق با این فضا وجود داشت. تا آخرین لحظه نشست و ذکر گفت، گویی دلش نمیخواست این لحظهها به پایان برسد. سپس آرام آرام راهی رفتن شد، اما با ناراحتی گفت: «از زمانی که به خاطر جنگ اسرائیل، مدرسهم تعطیل شده، دلم برای نماز جماعت مدرسه خیلی تنگ شده، من همیشه دعا می کنم که خدا اسرائیل رو نابود کنه چون که نمیزاره من با دوستان برم مدرسه. آخه من هر روز نماز جماعت میخوندم، کلی هم ستاره از خانم معلم گرفته بودم.»
تا همین چند دقیقه پیش، با خودم فکر می کردم که بنا بر وظیفه دینی ام آمدهام، تا پس از یک ماه روزهداری و بندگی، نمازم را بخوانم و پرونده ماه رمضانم را کامل کنم و با خیال راحت ببندم، اما وقتی شور و شوق بچههای کوچک را میدیدم که چگونه مشتاقانه به بندگی پرداختهاند و با تمام وجود قلبهایشان را به معبودشان تقدیم میکنند، حقیقتاً شرمنده شدم.
این دختر کوچک، با دل پاک و عشق به خدا، می تواند، آدم های اطرافش را به یاد ارزش واقعی نماز جماعت و ارتباط عمیق با خدا بیاندازد. گاهی ما آدم ها بزرگترین درسها را از کوچکترینها میآموزیم.
نماز عید فطر امسال
امروز نماز عید فطر در خیابان مصلی رشت، بسیار باشکوه برگزار شد. حضور چشمگیر مردم بابصیرتی که در همه صحنه ها آگاهانه، حاضر می شوند، که نشان دهندهی روحیهای قوی و عزمی راسخ برای ایستادگی و مقاومت در برابر چالشها و مشکلات است و یادآوری میکند که اتحاد و تکیه بر قدرت ایمان، میتواند منجر به شکوفایی و صلابت ملی شود.
✍ ام سلمه فرد
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوسوم
روز شنبه بود بعد اینکه نماز صبح خوندم وبرای سلامتی رهبر ایت الکرسی خوندم ؛آماده شدم و به مدرسه رفتم. زنگ سوم یهو مدیرمون با بلندگو گفت:« بچه ها آرامش تونو حفظ کنید .اول نفهمیدم چی شده بعد از اینکه از دبیر ها پرس وجو کردم ،فهمیدم جنگ شده؛ وقتی فهمیدم خشکم زد .خیلی ترسیدم اشک تو چشام حلقه زد تو دلم گفتم :«خدایا واسه رهبر مون اتفاق بدی نیفته ،از رهبر مون مواظبت کن. به خانواده هامون زنگ زدیم. اومدن دنبالمون تو ماشین از بابام هی میپرسیدم:« رهبر حالش خوبه ؟بابام میگفت:« رهبر سالمه نگران نباش .رسیدیم خونه سریع وضو گرفتم و رفتم نماز خوندم بعد با آبجیم سوره فتح خوندیم؛ چون رهبر مون سفارش کرده بودند که برای پیروزی در جنگ «سوره فتح» رو بخونید. تلویزیون روشن بود،میگفتن که قراره رهبر صحبت بکنه به همین دلیل کمی از نگرانی هامون کم شده بود؛ ولی ساعت ها گذشت و صحبت رهبر رو نذاشتن. ساعت۳بعد اینکه نماز شب خوندم و سحری خوردم از شدت خستگی سر سجاده خوابم برد. ساعت۵ وخورده ای بود که بابام اومد بیدارم کردو گفت:« رهبرشهید شده.انگار دنیا جلو چشمام خراب شد،خشکم زد یعنی چی ؟باور نمی کردم .
سرور مون ،آقامون ،بزرگ مون رفت ؟
رفت پیش سردار سلیمانی؟ رفت پیش شهید رئیسی؟ رفت پیش شهید حاجی زاده ؟رفت پیش دوستاش ؟
آخه قرار بود رهبر بیاد وصحبت بکنه ،دل ما رو آروم بکنه .اشک از چشم هام سرازیر میشد؛
اما به خودم قول دادم این گریه کردن رو بزارم بعد پیروزی. این اشک ها دیگه یه قطره نبودن تبدیل شده بودن به یک تنفر ،به یک نفرت، به یک شمشیر تیز و برنده که قراره انتقام رهبر مون رو بگیره. هی تو ذهنم تکرار میشد :آقاجان انتقام خون پاک تو رو میگیریم ...
✍ خانم حسنی
📍آذربایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوچهارم
«دروازههای باز بهشت»
ظهر روز عید فطر، عید نوروز قطعه ۴۲
ته دلم تردید دارم که بردن بچهها کار درستی هست یا نه. اگر فضا پر از سوگ باشد خاطرهی تلخی برایشان به جا میماند. توکل بر خدا میکنم و راهی میشویم. برخلاف دفعههای قبل از موکبهای پذیرایی و غرفههای کودک خبری نیست. قطعه شلوغ است. صدای همهمه بر فضا غالب است. اکثر مزار شهدای جنگ دوازده روزه، گلپوش هستند. روی بعضیها هفتسین قشنگی هم چشمنوازی میکند. شهدا در قاب عکسهای زیبا از مردم با لبخند استقبال میکنند. ردیفهای سایهبان را رد میکنیم. چند ردیف آخر شهدای جنگ رمضان هستند که سنگ ندارند اما قبور پر از گل هستند. دست دخترها را گرفتهام و بین ردیفها قدم میزنم. حالا دیگر اسامی شهدا فقط مردانه نیست. دختر کلاس اولی با سواد نصفه نیمه بلند میخواند: مریم سادات، علیرضا، فاطمه.
روحانی جوان بالای سر مزاری ایستاده. رنگ به صورت ندارد. چشمانش نیمه باز است. با صدا و لحن معمولی روضه میخواند:
- من تازه معنی روضههای عاشورا رو میفهمم، برادرم مهدی جسمش سالم بود، از حسین فقط یک دست پیدا شد، از علی چیزی پیدا نشد.
گوش تا گوش مزار آدم نشسته است. روضه را میشنوند اما کسی جیغ نمیزند، شیون نمیکند. به جایش اشکها روی صورتها حسابی راه گرفتهاند. انگار همه عهد نانوشتهای بستهاند که عزاداری بماند برای بعد از پیروزی.
ردیف ها را به سمت پایین ادامه میدهیم. تعداد زیادی قبر، آماده شده. قطعهی چهل و دو حالا فقط چند ردیف مختصر نیست. دست دخترها را محکم فشار میدهم و رو به همسر میگویم:
- چی میشه یکی از اینا قسمت من بشه؟
✍ صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
پادکست رمضان.m4a
زمان:
حجم:
1.7M
#روایت_صدوشصتپنج
#پادپخش_سوم
🎙 نرگس تقی زاده
📍اسلامشهر_واوان
✍️ تقی زاده
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوششم
...وقتی شب ها که برای دفاع از ایران جان به اجتماعات خیابان می رویم
دوست های زیادی پیدا کردیم
هم من و هم آبجیم
که فقط تو مدرسه و کلاس زبان دوست داشتیم
...اسم همدیگر را می پرسیم
لبخند می زنیم و علامت پیروزی می فرستیم و دوست میشیم
با هم پرچم می چرخانیم،
با هم شعار می دهیم
با هم عکس می اندازیم
به ماشین ها سلام و لبخند هدیه می دهیم
... و اگر بچه های از ما کوچک تر پرچم ما را بخواهند به آن ها می دهیم تا عاشق ایران بشن
مثل مادر بزرگ و پدربزرگ
مثل مامان و بابا
مثل همه ی مردم ایران
...ما با هم برای ایران عزیز دعا می کنیم
✍ فاطمه حورا ملکی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوهفتم
🔻انقلابی خوشتیپ🔻
چهارشنبهسوری اولین شبی بود که غرفه بسیج دانشگاه آزادِ ما سر خیابان امام دایر شده بود. رفته بودم برای کمک. از بچهها میشنیدم انگار آقای لاریجانی شهید شدهاند. باور نمیکردم. حتی با یکی از دوستانم دعوا کردم، گفتم: «شایعه نکن. خدا نکنه. دور از جونش.» بعد از تجمع رفتم خانه. اخبار را باز کردم. وقتی دیدم که شهید شدند حالم خیلی بد شد. همه خانواده ارادت داشتیم به آقای لاریجانی. همه گریه میکردیم. بابا انگار که یکی از اعضای خانوادهاش را از دست داده بود، در این حد ناراحت شد. من هم تا اذان صبح گریه کردم. حتی سحری هم نخوردم. یاد خاطره دوران کودکیام افتادم. تهران که بودیم، پدرم در مسجد امام حسینِ گوشهی میدان امام حسین خادم بود.
حاج آقا ابوترابی آنجا نماز میخواندند. آقای لاریجانی یکبار با حاج آقا ابوترابی آمدند به آن مسجد. فکر کنم همین دم دمای عید بود، همین بیست و هفتم بیست و هشتم اسفند. من حدوداً چهار و نیم پنج سالم بود، همیشه با پدرم سمت مردانه میرفتم. آن روز هم رفتم آنجا. حاج آقا ابوترابی از جیبشان دویست تومن به من عیدی داد.
آقای لاریجانی لباسی مشکی پوشیده بود که جیبی داخلش داشت. دست کرد از آن جیب اسکناسی درآورد و به من داد. گفت: «عید نزدیکه. این هم عیدی من به تو کوچولو.» دقیق یادم نیست چقدر بود؛ ولی یادم است که خیلی زیاد بود؛ چون من توانستم با آن کلی چیز برای خودم بخرم. هیچ وقت این خاطره یادم نمیرود.
برای من آقای لاریجانی یک انسان انقلابی خوشتیپ بود. خوشتیپ بودنش را همیشه میپسنیدم. نشان میداد یک فرد انقلابی همیشه نباید با یک استایل خاص شناخته بشود. میشود لباس خارج از تیپ عرف انقلابیون پوشید و باز هم از ته دل انقلابی بود و باز هم شهید شد. توییتهایش که دلبر بود. اصلا یکی از داغهایی که الآن در دلم دارم همین است که چه کسی میخواهد آن طوری رجز بخواند برای دشمن؟ چه کسی مشت بزند الآن در دهان دشمن و بنشاندشان سر جایشان. میدانم اینقدر آتش به دل دشمن زد که دشمن آتش زد به دل ما. جایگاهشان که قطعا بهشت است. ان شاءالله ما هم به عاقبت ایشان دچار بشویم و شهید بشویم.
✍ مخاطب خ. ق
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتوهشتم
بسم الله
آذربایجان از او جدا نمیشود
سرود ملی را یگان تشریفات سپاه برای تشییع شهد اجرا کرد. زن و مرد، پیر و جوان، راست ایستادند و با صدای بلند خواندند؛ دست به سینه و تعدادی با احترام نظامی. دختری چادری و قدبلند که جوشهای نوجوانی روی صورتش داد میزد، دستهایش را کنار دو طرف دهاناش دیوار کرده بود و بلند میخواند. "پاینده مانی و جاودان؛ جمهوری اسلامی ایران" با احترام نظامیاش همراه شد. رو کرد به دوستهایش که مانتو تنشان بود.
- تلافی همه سرود ملی نخوندنها رو درمیاریم.
چهار نفر از شهدا برای ارتش و پدافند بودند و بقیه سپاهی. اسم پدافند که میآمد، مردم، به ویژه مسنترها با صدای بلند برایشان دعا میکردند.
- زیر سایه اباالفضل باشین. امامزمان کمکتون باشه.
خانمی جوان با چشمهای قرمز و صدای گرفته، بلند حرف میزد.
- پارسال نیت کردم فقط به نیت ظهور برم پیادهروی اربعین. توی بینالحرمین بچهام گم شد. خیلی کوچیکه؛ وحشت افتاد به جونم. زانوهام میلرزید. طوری از ته دل برا پیدا شدنش دعا میکردم که صدای استغاثه تکتک سلوهای بدنم رو میشنیدم! بچهام زود پیدا شد؛ نزدیک حرم آقا اباالفضل. انگار یکی به دلم انداخت که، "ببین! باید اینطوری ظهور رو بخوای!"
انگشت اشارهاش را آورد بالا و تکان داد.
- بخدا بعد آقا، همونطوری دارم برای ظهور دعا میکنم.
زنهایی که دورش بودند، با چشمهای پفکرده و بغض توی صدا تاییدش کردند. دوستی که همراهم بود نزدیکم شد.
- میبینی؟ مردم یجورِ مستاصلی دارن ظهور امام زمان رو میخوان. انگار آقا، اونقدر محکم پشت امت بود که اجازه نمیداد بفهمیم، دنیا به صاحبِ زمان خودش نیاز داره.
مداح شروع کرد به خواندن.
- گیرد به آغوشاش رهبر را خمینی.
به اینجا که رسید، تعدای از سینهزنها، دستها را بالا آوردند و به سر زدند.
- آذربایجانِ جانباز، خامنهایدن آیریلماز. (۱)
صدای گریه و به سر زدنها بیشتر شد.
- دلدادگان امشب به سوی دلبر آیند، از بهر دیدار عزیزِ حیدر آیند.
صداها از فرط گریه گرفته بود. آقا! آقا! گفتنها قطع نمیشد.
- امشب سلیمانی به همراه شهیدان، باهم برای پیشواز رهبر آیند.
سر و سینه زدنها با صدای "آه و وای" به هوا رفت.
مداح شعاری را با لحن روضه خواند؛ ولی جماعت، با سرهای رو به آسمان و فریاد و خشمی که به صدایشان جان میداد، جواب دادند. مشتهای گره کرده را محکم به هوا میکوبیدند و شعار را تکرار میکردند.
- آذربایجان اویاخدی، اینقیلابا دایاخدی (۲)
۱_ آذربایجان جانباز، از خامنهای جدا نمیشود
۲_ آذربایجان بیدار است؛ کنار انقلاب ایستاده است.
✍ زهرا رحیمی
📍 آذربایجان شرقی _ تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوشصتونهم
هر روز صبح وقتی بیدار میشوم ؛
هنوز احساس میکنم زندهاست !
احساس میکنم در میانمان است .
احساس میکنم هنوز در اتاق فرماندهی ،
جنگ را مدیریت میکند ..
هنوز باور نکرده ام ..
نمیدانم کی قرار است حقیقت را باور کنم .
هنوز آن صبح یکشنبه را فراموش نکردهام ؛
تقریبا ساعت نزدیک پنج بود .
هنوز لرزش صدای مجری را فراموش نکرده ام .
هنوز صدای آن قران که در ختم کسی پخش میکنند ؛ در گوشم پخش میشود !
هنوز زیرنویس قرمز صدا و سیما از جلوی چشمانم رد میشود ..
هنگامی که قصد رفتن به مسجد کردم ، هوا هنوز تاریک بود .
شاید بشود گفت لحظهٔ گرگ و میش بود .
از چند متری مسجد ، صدای قران میآمد .
از دور ، غیور مردان بسیجی و سپاهی را میدیدم .
نمیدانم آن لحظه را چگونه توصیف کنم .
همین الان که مینویسم ؛ قلبم میلرزد ..
اما عزیز من ،
ای کاش هیچوقت این روزهارا نمیدیدیم
و جنگ را لمس نمیکردیم .
شاید زندگی برایمان لذتبخش تر میبود .
✍ حدیثه عابدی
📍 تهران _ اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
M●nasiriInShot_20260329_143643444_۲۹۰۳۲۰۲۶_۲۰۲۶_۰۳_۲۹_۱۵_۵۱_۱۵_۵۷۲.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
#روایت_صدوهفتاد
#پادپخش_چهارم
🎙 مبینا نصیری
📍تهران- اسلامشهر
✍️ مبینانصیری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادویکم
درد دل خواهرانه
من از شروع جنگ دوازده روزه یه اضطرابی داشتم که با شروع جنگ ۳ شبانه روز بیدار بودم.
عرفان همدان بود،کنارم بود ولی نگرانی برای عرفان ها داشت خفه ام میکرد.
درد دل کردن با کسی هم درمون دردم نبود چون آدمای خیلی کمی بودند که درک کنند و بفهمند و اون هایی که میفهمیدند هم خودشون نگران بودند.
جنگ ۱۲ روزه گذشت اما برای من یه درد داخل قفسه سینه ام به جا گذاشت...
این درد تا لحظه ی اومدن خبر پیکر عرفان همراهم بود....
همون شب جمعه که از اومدن عرفان خیالم راحت شد، قلبم آروم گرفت؛درد داخل قفسه سینه ام هم آروم گرفت...
با خودم می گفتم چه آدم بی خودی هستی ،فقط برای داداشت استرس داشتی و نا آروم بودی؟! حالا که خیالت ازش راحت شده و فهمیدی عاقبت به خیر شده آروم گرفتی...
اما امان از لحظه ای که از استقبال پیکر عرفان اومدم...
فهمیدم الان کارم سخت و سخت تر شده...
چون حالا باید حرف ها و کارهایی رو تحمل کنم که قبلا بدون این که جواب بدم از کنارش میگذشتم و سکوت میکردم.
میگفتم هر کسی یه تفکر و اعتقادی داره و ان شاءالله خدا بخواد و یه راهی باشه که اون ها هم توی این مسیر باشند.
توی این ۲۵ روز که از شهادت عرفان گذشته،
اون حرف ها و کارها برام مثل این بود که دوباره و دوباره جلوی چشم خودم خنجر به قلب عرفان فرو میکردند و درد دوباره مهمان من می شد.
این تصویر از ظرفیت پایین منه که تحمل ندارم و گله ای از آدم ها نیست....
اهل دعا،اون هایی که سیم تون وصله و به قول اهل دل شهید زنده اید یه التماس دعای ویژه دارم ازتون....
حالا که من توی این امتحان قرار گرفتم؛ دعا کنید برایم که بتوانم سر بلند از این امتحان سر بلندبیرون بیام و فردای قیامت شرمنده عرفان و ارباب نباشم.
✍ خانم فرمانی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادودوم
حوالی ظهرِ ۲۵ اسفند بود و فضای نمازخانه علوم پایه سرشار از بوی رنگ. بچهها در تکاپو بودند. یکی تماس میگرفت کارتون و مقوا پیدا کند؛ یکی رنگ و اسپریها را کنار هم میچید. یکی قلموها را تمیز میکرد، یکی میگفت: «به نظرم موهاشو به سمت چپ بذاریم.» آن یکی میگفت: «موافقم. بیاین یه جوری بکشیم از دندوناش خون چکه کنه.»
همه در تلاش بودند تا کارتون چهاروجهی را تبدیل به نمادی از خونخوارترین موجودات جهان کنند؛ چون باید چهارشنبهسوریای ساخته میشد تاریخی. برایمان اوف داشت به عنوان دانشجو دست خالی برویم کف خیابان! دقیقهها گذشت، سیدفاطمه کشید، الهه رنگ زد. مجتبی ۱۱ ساله با قوطی رنگها برج درست کرده بود و اسمش را گذاشته بود ایران. تمام تلاشش را میکرد تا هیچکس به آن برخورد نکند. محسن ۴ ساله هم هر چند دقیقه یکبار میآمد با دست نقاشیها را نشان میداد و میگفت: «نتانیاهوی خبیث!»
من هم آن گوشه کنارها دنبال یک کاری میگشتم که الهه از آن سمت نمازخانه صدایم زد: «منتظر چی هستی؟ تولید محتوا کن، خیلی برای استوری خوب میشنا...»
راست میگفت. منتظر چه بودم؟ منِ همیشه دوربین به دستِ منتظر سوژه برای ساختن فیلم و عکس، چه کاری مهمتر از این داشتم؟ ما برای تعریف این روزهایمان به عکس و فیلم نیاز داریم، نمیتوانیم فقط بگویم که در میدان بودیم. باید دست پر باشیم. باید سند داشته باشیم، سند استقامتمان.
گوشی به دست، راه میرفتم و میگفتم: «میخوای ببری صدام کنیا...شما، شما خانم میخوای رنگ بزنی صدام کنیا... سوژه، سوژه پیدا کردین بگین بیام فیلم بگیرم... زهرا به نظرت چه آهنگی بذارم روش امروزی پسند باشه؟»
از یک جایی به بعد بچهها خودجوش صدایم میکردند که بیا این عجب سوژه فیلمبرداریای میشود، زود باش بگیر.
ادامه کار ماند برای ۲۶ اسفند ماه. کم کم به ساعتهای حرکت نزدیک میشدیم. دیدم الهه جلوی چهاروجهی منسوب به ترامپ نشسته و کلافه نگاهش میکند، دست رو شانهاش گذاشتم و گفتم: «چی شده دختر؟ چرا صورتت درهم برهم شده؟»
با نگاه وا رفتهای گفت: «ریحانه لپاش، لپاشو چیکار کنیم؟»
درحالی که سعی میکردم خندهام را قورت بدهم گفتم: «میتونی اسفنج جور کنی؟»
یک دفعه انگار که گل از گلش شکفته باشد با چشمانی که ردی از برق خنده در عمقشان بود گفت: «آره، آره، الآن جورش میکنم.»
بعد از چند دقیقه سراسیمه با اسفنج سر رسید، ترسیدم خودم انجام بدهم خراب شود؛ پس دادم به یکی از بچهها. الهه آمد و با کلی سر و صدا که: «چرا یه جوری لپگلیش کردین انگار داره میره عروسی؟» قلمو را برداشت و کشید روی صورتش. همه با خنده میگفتند: «ترامپ کله زرد عجب کرم پودری داره!»
دیدم دارد دوباره زانوی غم بغل میگیرد، گفتم: «پاشو دختر، پاشو بذار من امتحانش کنم.»
رفتم جلو و با استرس این که اگر خراب شود سید فاطمه و الهه برایم جشن پتو میگیرند، اسفنج را زدم در رنگ. هی تپ تپ اسفنج رنگی بود که میخورد به لپایش. پا شدم از عقب یک نگاهی انداختم. با شعف دستانم را کوبیدم بهم و ژست پیروزمندانهای گرفتم. دیدم الهه هم با هیجان داشت نگاهش میکرد و میگفت: «آفرین ریحان خودشه! انگار یکی لپاشو پنجول کشیده، خودشه...»
لپهایش که حل شد، رفتیم سراغ خیس کردن مقواها. کارتونها باید با مقواهای مرطوب پر میشدند تا روند سوختنشان و مدت لذت بردن مردم بیشتر باشد.
چند دقیقه بعد حرکت کردیم به سمت خیابان. بچهها با افتخار و غرور خاصی حاصل دسترنجشان را گرفته بودند در دست و از بین مردم رد میشدند،
کوچکترها با ذوق میآمدند و میگفتند:«خاله از کجا خریدی؟ واقعا خودتون درست کردین؟ چقدر طول کشید؟» و ادامهاش نگاههای ناباورانه و صدای جیغ ممتد از ذوق.
خانمهای مسن رد میشدند و با حرص میزدند به سر ترامپ و نتانیاهوی کارتونی. آقایان لعنتشان میکردند. دوربینها ازشان عکس میگرفتند. ما روی لبانمان لبخند بود؛ ولی فقط خودمان میدانستیم که چه ذوقی در دلمان جاری بود.
✍ ریحانه جمالزاده
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org