#روایت_صدوهفتادویکم
درد دل خواهرانه
من از شروع جنگ دوازده روزه یه اضطرابی داشتم که با شروع جنگ ۳ شبانه روز بیدار بودم.
عرفان همدان بود،کنارم بود ولی نگرانی برای عرفان ها داشت خفه ام میکرد.
درد دل کردن با کسی هم درمون دردم نبود چون آدمای خیلی کمی بودند که درک کنند و بفهمند و اون هایی که میفهمیدند هم خودشون نگران بودند.
جنگ ۱۲ روزه گذشت اما برای من یه درد داخل قفسه سینه ام به جا گذاشت...
این درد تا لحظه ی اومدن خبر پیکر عرفان همراهم بود....
همون شب جمعه که از اومدن عرفان خیالم راحت شد، قلبم آروم گرفت؛درد داخل قفسه سینه ام هم آروم گرفت...
با خودم می گفتم چه آدم بی خودی هستی ،فقط برای داداشت استرس داشتی و نا آروم بودی؟! حالا که خیالت ازش راحت شده و فهمیدی عاقبت به خیر شده آروم گرفتی...
اما امان از لحظه ای که از استقبال پیکر عرفان اومدم...
فهمیدم الان کارم سخت و سخت تر شده...
چون حالا باید حرف ها و کارهایی رو تحمل کنم که قبلا بدون این که جواب بدم از کنارش میگذشتم و سکوت میکردم.
میگفتم هر کسی یه تفکر و اعتقادی داره و ان شاءالله خدا بخواد و یه راهی باشه که اون ها هم توی این مسیر باشند.
توی این ۲۵ روز که از شهادت عرفان گذشته،
اون حرف ها و کارها برام مثل این بود که دوباره و دوباره جلوی چشم خودم خنجر به قلب عرفان فرو میکردند و درد دوباره مهمان من می شد.
این تصویر از ظرفیت پایین منه که تحمل ندارم و گله ای از آدم ها نیست....
اهل دعا،اون هایی که سیم تون وصله و به قول اهل دل شهید زنده اید یه التماس دعای ویژه دارم ازتون....
حالا که من توی این امتحان قرار گرفتم؛ دعا کنید برایم که بتوانم سر بلند از این امتحان سر بلندبیرون بیام و فردای قیامت شرمنده عرفان و ارباب نباشم.
✍ خانم فرمانی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادودوم
حوالی ظهرِ ۲۵ اسفند بود و فضای نمازخانه علوم پایه سرشار از بوی رنگ. بچهها در تکاپو بودند. یکی تماس میگرفت کارتون و مقوا پیدا کند؛ یکی رنگ و اسپریها را کنار هم میچید. یکی قلموها را تمیز میکرد، یکی میگفت: «به نظرم موهاشو به سمت چپ بذاریم.» آن یکی میگفت: «موافقم. بیاین یه جوری بکشیم از دندوناش خون چکه کنه.»
همه در تلاش بودند تا کارتون چهاروجهی را تبدیل به نمادی از خونخوارترین موجودات جهان کنند؛ چون باید چهارشنبهسوریای ساخته میشد تاریخی. برایمان اوف داشت به عنوان دانشجو دست خالی برویم کف خیابان! دقیقهها گذشت، سیدفاطمه کشید، الهه رنگ زد. مجتبی ۱۱ ساله با قوطی رنگها برج درست کرده بود و اسمش را گذاشته بود ایران. تمام تلاشش را میکرد تا هیچکس به آن برخورد نکند. محسن ۴ ساله هم هر چند دقیقه یکبار میآمد با دست نقاشیها را نشان میداد و میگفت: «نتانیاهوی خبیث!»
من هم آن گوشه کنارها دنبال یک کاری میگشتم که الهه از آن سمت نمازخانه صدایم زد: «منتظر چی هستی؟ تولید محتوا کن، خیلی برای استوری خوب میشنا...»
راست میگفت. منتظر چه بودم؟ منِ همیشه دوربین به دستِ منتظر سوژه برای ساختن فیلم و عکس، چه کاری مهمتر از این داشتم؟ ما برای تعریف این روزهایمان به عکس و فیلم نیاز داریم، نمیتوانیم فقط بگویم که در میدان بودیم. باید دست پر باشیم. باید سند داشته باشیم، سند استقامتمان.
گوشی به دست، راه میرفتم و میگفتم: «میخوای ببری صدام کنیا...شما، شما خانم میخوای رنگ بزنی صدام کنیا... سوژه، سوژه پیدا کردین بگین بیام فیلم بگیرم... زهرا به نظرت چه آهنگی بذارم روش امروزی پسند باشه؟»
از یک جایی به بعد بچهها خودجوش صدایم میکردند که بیا این عجب سوژه فیلمبرداریای میشود، زود باش بگیر.
ادامه کار ماند برای ۲۶ اسفند ماه. کم کم به ساعتهای حرکت نزدیک میشدیم. دیدم الهه جلوی چهاروجهی منسوب به ترامپ نشسته و کلافه نگاهش میکند، دست رو شانهاش گذاشتم و گفتم: «چی شده دختر؟ چرا صورتت درهم برهم شده؟»
با نگاه وا رفتهای گفت: «ریحانه لپاش، لپاشو چیکار کنیم؟»
درحالی که سعی میکردم خندهام را قورت بدهم گفتم: «میتونی اسفنج جور کنی؟»
یک دفعه انگار که گل از گلش شکفته باشد با چشمانی که ردی از برق خنده در عمقشان بود گفت: «آره، آره، الآن جورش میکنم.»
بعد از چند دقیقه سراسیمه با اسفنج سر رسید، ترسیدم خودم انجام بدهم خراب شود؛ پس دادم به یکی از بچهها. الهه آمد و با کلی سر و صدا که: «چرا یه جوری لپگلیش کردین انگار داره میره عروسی؟» قلمو را برداشت و کشید روی صورتش. همه با خنده میگفتند: «ترامپ کله زرد عجب کرم پودری داره!»
دیدم دارد دوباره زانوی غم بغل میگیرد، گفتم: «پاشو دختر، پاشو بذار من امتحانش کنم.»
رفتم جلو و با استرس این که اگر خراب شود سید فاطمه و الهه برایم جشن پتو میگیرند، اسفنج را زدم در رنگ. هی تپ تپ اسفنج رنگی بود که میخورد به لپایش. پا شدم از عقب یک نگاهی انداختم. با شعف دستانم را کوبیدم بهم و ژست پیروزمندانهای گرفتم. دیدم الهه هم با هیجان داشت نگاهش میکرد و میگفت: «آفرین ریحان خودشه! انگار یکی لپاشو پنجول کشیده، خودشه...»
لپهایش که حل شد، رفتیم سراغ خیس کردن مقواها. کارتونها باید با مقواهای مرطوب پر میشدند تا روند سوختنشان و مدت لذت بردن مردم بیشتر باشد.
چند دقیقه بعد حرکت کردیم به سمت خیابان. بچهها با افتخار و غرور خاصی حاصل دسترنجشان را گرفته بودند در دست و از بین مردم رد میشدند،
کوچکترها با ذوق میآمدند و میگفتند:«خاله از کجا خریدی؟ واقعا خودتون درست کردین؟ چقدر طول کشید؟» و ادامهاش نگاههای ناباورانه و صدای جیغ ممتد از ذوق.
خانمهای مسن رد میشدند و با حرص میزدند به سر ترامپ و نتانیاهوی کارتونی. آقایان لعنتشان میکردند. دوربینها ازشان عکس میگرفتند. ما روی لبانمان لبخند بود؛ ولی فقط خودمان میدانستیم که چه ذوقی در دلمان جاری بود.
✍ ریحانه جمالزاده
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوسوم
🌕شاید همین چند ساعت قبل از شهادت عید دیدنی رفته و برگشته بودند که خانوادگی به شهادت رسیدند...
(+البته دُردانه ای هنوز هم است)
مثل هیئت نشسته بودند
غریبه ها و نزدیکان غمگین بودند
مثل عزاداری عادی به نظر میرسید
تا اینکه سخنران از ″استقامت″ به ″روضه امام حسین″ رسید!
روضه نبود روایت عینی بود🥲
اسم حضرت رقیه آمد از پشت پرده،طرف مردان ناگهان صدای زجه و ناله بلند شد!
سرم را بلند کردم این سمت، بانوان نگاهی کردم
(صحنه های نابی بود منی که از عکس گرفتن هیچ هراسی نداشتم دوربین که هیچ با موبایل هم حس مزاحمت بود..)
ـ چرا روی میز فقط عکس پسرشان یا شهید حمید میرزایی بود؟
شاید فقط این عکس جوانی او قاب شده دم دسترس بود
دوباره که نگاه کردم صاحب عزا محکم قاب عکسی را بغل کرده بود!
او گریان و در آغوشش یک عکس...
خانمی رسید جلوش ایستاد قاب را ازش کند و گذاشت روی میز...
خدایا عکس کیه؟ او مادر شهیده بود؟
نه #عکسخانوادگی.. 💔
- دختربچه ای دستمال کاغذی در مشتش داشت نمیدانم بازی میکرد یا واقعا چشمهایش را پاک میکرد..
ـ چرا دختر بچه های این مجلس ″کاپشن صوتی″به تن داشتند ؟💕 تلنگری بود!
ـ به هزاران جسارت آمدم و اجازه عکس گرفتن را گرفتم؛خارج که میشدم روی پله دخترکی در بغل مادر گریان ،دسته پرچم ایران در دهانش گذاشته بود میمکید.🇮🇷
پس معنی رفیق شهیدم را درک کردی؟
چشمی نبود مرطوب نباشد💧
✍ اسرا حبیبی
📍 آذربایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوچهارم
پای کار انقلاب
میخواستند بیایند و نظام کشور را عوض کنند
میخواستند بیایند آزادی که فقط در پوشش است را آزاد کنند
میخواستند....
اما
نتوانستند
آنها نتوانستند حتی شعار ما را عوض کنند چه برسد به کشور ما را
روزی بین صفحات تاریخ
نوشته خواهد شد
مردمانی با غیرت
با هر چه شد
پای وطن شان ماندند و جان دادند
اما تسلیم نشدند
و این مردم هستند که معنا خواهند کرد
کلمه وفاداری را
کلمه وطن پرستی را
کلمه شهادت در راه وطن را
✍ سحر حیدری نسب
📍تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
M_nasiriInShot_20260319_193426497_۱۹۰۳۲۰۲۶(4).mp3
زمان:
حجم:
9.9M
#روایت_صدوهفتادوپنج
#پادپخش_پنجم
🎙 مبینا نصیری
📍تهران- اسلامشهر
✍️ زهاد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوششم
این روزها که تجمع میدانی داریم و
این شب ها که بیرون هستیم برای دفاع از خیابان ها و کوچه های شهرمان همدلی بیشتری با مردم داریم ؛
هم مردم همراه را نمی شناسیم و هم انگار صدساله است که می شناسیم ...
چه حس عجیبی ست ...
اگر سواره باشیم ؛
به جمعیت پیاده که می رسیم دلشاد می شویم به استقبالشان، که انگار راهی سفری مقدس و روحانی هستیم و دعایشان را توشه و بدرقه می بریم ...
و اگر پیاده هستیم که سواره ها را به مهر می نگریم و شادمان از دیدارشان هستیم ...
هر خودرویی که عبور می کند می توانی مهر میهن دوستیرا از نگاه سرنشینانش بخوانی ...
این روزها بارها پرچم تهیه کردیم و هرشب که به خانه برمی گردیم دست خالی و دلی شادمان از مهر و محبت داریم به هم وطنان عزیزمان
و به ایران عزیزمان...
چرا که هستند هم سنگرانی در خیابان که ساده و بی تکلیف دستی دراز می کنند و پرچم تو را طلب می کنند و روزنه ای دیگر به امید این مرز و بوم باز می شود و دستی نیرومندتر به یاری ایران دراز شده است ...
از مرور چند باره سرودها دلسرد نمی شویم و با ذوق ایام فجر انقلاب که درمدرسه ذوق و شوقش را تجربه کرده ایم گوش می کنیم ؛
زمزمه می کنیم ؛
به هیجان می آییم ؛
ذکر می گوییم ؛
وزش باد این شب ها گاهی از سر مزاحمت شوخی است و گاهی نوازشگر پرچم در نمایش ابهت ایمان ...
به میدان فلسطین رسیدیم ؛
نوجوانی را با پرچم ایران و نوجوانی را با پرچم فلسطین در وسط میدان دیدم
اشک در چشمانم ،لنز دوربین شد برای ثبت و یادآوری فتح بیت المقدس و تحقق وعده ها...
و بدون آن که بدانم چرا فردا شب و فردا شب باز هم میدان فلسطین و تماشای پدافند و اللّه اکبر جمعیت حاضر، بدون ترس و واهمه ادامه یافت ...
به دعای فرج که می رسیم آرام اشک می ریزیم و بغض پنهان دل را نزد پدر امت اسلام و سنگ صبور عالم امکان باز می کنیم ...
به خانه که بر می گردیم سبکبار شده ایم
مثل وقتی که امتحان ریاضی را تمام کرده باشی و به خانه برگردی و بدانی که گل کاشتی و قبول...
مثل وقتی که بدهی را صاف کردی ...
مثل وقتی که کودک بی تابی در آغوش مادر به خوابی آرام فرو می رود ...
مثل وقت اذان ...
مثل سلام پایان نماز...
مثل حس خوش لحظه ی افطار ...
انگار که ندایی گفته باشد «قبول باشه»
✍ جبریلی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوهفتم
ساعت به ۲۲ رسید، وقت، وقتِ آتش زدن بود. بچهها آخرین عکساشان را گرفتند و بعد با حرص پرتشان کردیم روی پرچم آمریکا و اسرائیل. آتش بود که زبانه میکشید و جلوی چشمانمان میدرخشید. کم کم جمعیت هم دور آتش جمع شدند. صدای الله اکبر مردم سر به فلک کشیده بود.
همه به سوختن دست رنج دو روز کار بیوقفهیمان نگاه میکردیم که سید فاطمه گفت: «نمیشه با چوب پرچم یکی بره بزنه تو سرشون؟» نگاهم کرد و گفت: «نخندید به خدا بهش میگن پرفورمنس آرت، خیلی معنا و مفهوم داره.» و الهه هم تاییدش کرد. من با نگاهی که واقعاا؟ ازش سرازیر بود خیره شده بودم بهشان که حاج خانمی آمد کنار آتش. مانتو شلوار مشکی پوشیده بود. روسری مشکی رنگش را زیر چانه گره زده بود. با تمام توان و قدرت بین شعلههای بزرگ آتش پا کوباند روی صورت ترامپِ چهاروجهی و تا دقایقی بعد فقط جیغ و فریاد ما بود که از ترس سوختن پاهای حاج خانم به گوش میرسید. با هر پاکوبیدنی شعلهها جوری زبانه میکشید که انگار سرچشمهشان عصبانیت و بغض حاج خانم بود. بغضی که از چینهای روی صورتشان میشد فهمید خیلی قدمت دارد. نگران بودیم پایشان نسوزد؛ ولی نمیتوانم انکار کنم که چه لبخندهای زیبایی روی صورت مردم نقش بست از این اتفاق.
بعدِ چند بار ضربه که مطمئن شدند صورتِ ترامپ با سنگ فرشهای شهرداری یکی شده آوردیمشان عقب تا مطمئن بشویم سالم هستند. با دستان لرزان و صدایی که از انتهای آن خنده موج میزد رو کردم به سید فاطمه و گفتم: «از پرفورمنس آرت راضی بودی؟ به اندازه کافی مفهوم رو کوبنده رسوند؟»
و بعد پرش آقایان از آتش شروع شد، اولی، دومی، سومی... همه با لبخند نگاه میکردند انگار که حرکت شجاعانه حاج خانم جو را بینمان صمیمی کرده بود و مردم خجالت را کنار گذاشته بودند.
پرشهای قهرمانانه از روی آتش بود و عکس یادگاری و مشتهای گره کرده و دود. و فقط یک چیز پس ذهنم میدرخشید، عجب چهارشنبهسوری حماسی و ملیای! عجب مردم نترس و فاخری!
✍ ریحانه جمالزاده
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادوهشتم
رژه خودرویی
ماشین ها پشت هم حرکت میکنند از ماشین های گران قیمت گرفته تا وانت و پیکان، هرکسی با هر وسیله نقلیه ای که دارد سعی میکند حضورش را در میدان نبرد ثبت کند
شکوه و عظمت این رژه پرچم ها و عکس شهدا و رهبر است که روی ماشین چسبیده شده است
صدای مداحی در سطح شهر پر شده
و کودکی که با خانواده در ماشین نشسته است شروع میکند به شعار دادن و حالا جمعیتی بعد از او شعار ها را تکرار میکنند ـ
موتور ها جلو تر از ماشین حرکت میکنند و راه را میبندند تا برخوردی با ماشین ها صورت نگیرد
افراد پیاده که در خیابان هستند درود میفرستند و شعار سر میدهند
در این سرما بعضی افراد در حد توان سعی میکنند با هرچه که در توان دارند به مردم در میدان خدمت کنند و چایی بدهند
و اما واکنش ها
واکنش افردای که در خانه نشسته و از پشت پنجره به این رژه عظیم خیره شده اند و از جمعیت و غیرت افرادی که در سرمای جانسوز و باران بیرون امده اند متحیر مانده اند
هدف همین است که نشان دهیم ملتی که رهبر شهید ما از ان صحبت میکرد کدام ملت است و همین ملت دشمن را خوار و ذلیل خواهد کرد. انشااللّه
✍ ریحانه سادات رضوی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتادونهم
میناب| فرشته های آسمانی
کلاس اول بود
برای درس و مدرسه ذوق داشت
شعر حفظ میکرد تا همیشه در کلاس بهترین باشد
صبح برای مدرسه میخواستم از خواب بیدارش کنم
نمیدانم آنقدر قشنگ خوابیده بود دلم میخواست یک دل سیر نگاهش کنم
در دل گفتم چقدر ناز خوابیده ...
لقمه و وسایل مدرسه اش را آماده کردم تاکید کردم که حتما با دوستانت بخور
گفت چشم مامان
راهی مدرسه اش کردم ...
ای کاش نمیکردم
خبر آمد
خبر آمد دشمن به مدرسه حمله کرده
دنیا روی سرم آوار شد
از خدا میخواستم بلایی سر بچه ها نیامده باشد
دویدم
با تمام توان دویدم
همه پدران و مادران
فریاد میکشند به سر و صورت خودت میزنند
فرشته های کوچیکشان زیر آواره مانده بودند
از زیر آوار وسایلای دخترانه صورتی بیرون می آمد
کیف، کتاب، کفش، قرآن، چادر نماز
هر کسی که نشانه ای از فرزندش پیدا کرده بود گوشه ای نشسته بود
با خود حرف میزد
به وسایل ها نگاه میکرد
کتاب را ورق میزد
کفش را جفت میکرد......
این بچه ها چه گناهی داشتند ...
شهر را غم سنگینی گرفته
آسمان رنگ خون گرفته
میناب نگویید دشت کرب و بلا بگویید
رقیه های کوچک
فرشته های آسمانی
تکیه ای از وجود خانواده
پر کشیدند
بی رحمانه پر کشیدند ....
✍ سحر حیدری نسب
📍تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
پناهِمن(2).mp3
زمان:
حجم:
6.1M
#روایت_صدوهشتاد
#پادپخش_ششم
🎙 فاطمهداودی
📍سمنان
✍️ حسن عرفانیان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتادویکم
🔰ما ادامه داریم..
به این قطعهی مچاله و دندانهدار خیره شوید؛ به این سوغات سربی و گداختهٔ غرب. این لاشهی سرد، عصارهی توحشی است که امروز بر سقف سمنان فرود آمد. لحظهای چشمانتان را ببندید؛ صدای سوت موشک و بعد، انفجار. تصور کنید وقتی این غول آهنین در هوا چاک میخورد، ترکشها، همچون خنجرهای سرگردان، چه بر سر گوشت و استخوان انسان بیدفاع میآورند؟ این همان داغی است که پیشتر بر پیکر نحیف کودکان مدرسهی میناب نشست، امضای کثیف دشمنی که نفسش به بوی خون زنده است.
امروز کجا را زدند؟ پادگان؟ انبار مهمات؟ نه! موشکها درست در قلبی غیرنظامی، بر سر «ساختمان بسیج اقشار» فرود آمدند؛ پایگاهی که سلاحش «گرهگشایی» و مأموریتش فقط یک کلمه بود: «مردم». دشمنی که در میدان نبرد زانو زده، حالا جنونوار سنگر خدمترسانی را میزند تا طناب پیوند میان این جامعه و خادمانش را پاره کند.
اما این وحوش هنوز ما را نشناختهاند.
درد بیدرمان آنها دیوارهای مادی ما نیست؛ کابوسشان «همدلی» دستهایی است که در اوج آوار، محکمتر به هم گره میخورند.
گیرم که خشت و آهن یک پایگاه را ویران کردید، با ارادهٔ ملتی که از هر قطره خونش هزاران سینهی سپرشده میروید، چه میکنید؟
مشتهای ما پر از اراده و قلبهایمان لبریز از خشم مقدس است.
ما از دل همین آوار برمیخیزیم، زخمهایمان را میبندیم و با گلویی به وسعت تاریخ فریاد میزنیم: این آهن سرد را در حافظهی خونین خود نگه میداریم تا روزی که همین شعلهها را به جان تفالهٔ قدرتتان بیندازیم و خاکسترتان کنیم.
✍ حسن عرفانیان
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org