eitaa logo
امتداد
988 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🌕شاید همین چند ساعت قبل از شهادت عید دیدنی رفته و برگشته بودند که خانوادگی به شهادت رسیدند... (+البته دُردانه ای هنوز هم است) مثل هیئت نشسته بودند غریبه ها و نزدیکان غمگین بودند مثل عزاداری عادی به نظر می‌رسید تا اینکه سخنران از ″استقامت″ به ″روضه امام حسین″ رسید! روضه نبود روایت عینی بود🥲 اسم حضرت رقیه آمد از پشت پرده،طرف مردان ناگهان صدای زجه و ناله بلند شد! سرم را بلند کردم این سمت، بانوان نگاهی کردم (صحنه های نابی بود منی که از عکس گرفتن هیچ هراسی نداشتم دوربین که هیچ با موبایل هم حس مزاحمت بود..) ـ چرا روی میز فقط عکس پسرشان یا شهید حمید میرزایی بود؟ شاید فقط این عکس جوانی او قاب شده دم دسترس بود دوباره که نگاه کردم صاحب عزا محکم قاب عکسی را بغل کرده بود! او گریان و در آغوشش یک عکس... خانمی رسید جلوش ایستاد قاب را ازش کند و گذاشت روی میز... خدایا عکس کیه؟ او مادر شهیده بود؟ نه .. 💔 - دختربچه ای دستمال کاغذی در مشتش داشت نمی‌دانم بازی میکرد یا واقعا چشمهایش را پاک میکرد.. ـ چرا دختر بچه های این مجلس ″کاپشن صوتی″به تن داشتند ؟💕 تلنگری بود! ـ به هزاران جسارت آمدم و اجازه عکس گرفتن را گرفتم؛خارج که میشدم روی پله دخترکی در بغل مادر گریان ،دسته پرچم ایران در دهانش گذاشته بود میمکید.🇮🇷 پس معنی رفیق شهیدم را درک کردی؟ چشمی نبود مرطوب نباشد💧 ✍ اسرا حبیبی 📍 آذربایجان شرقی - تبریز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پای کار انقلاب میخواستند بیایند و نظام کشور را عوض کنند میخواستند بیایند آزادی که فقط در پوشش است را آزاد کنند میخواستند.... اما نتوانستند آنها نتوانستند حتی شعار ما را عوض کنند چه برسد به کشور ما را روزی بین صفحات تاریخ نوشته خواهد شد مردمانی با غیرت با هر چه شد پای وطن شان ماندند و جان دادند اما تسلیم نشدند و این مردم هستند که معنا خواهند کرد کلمه وفاداری را کلمه وطن پرستی را کلمه شهادت در راه وطن را ✍ سحر حیدری نسب 📍تهران - اسلامشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
M_nasiriInShot_20260319_193426497_۱۹۰۳۲۰۲۶(4).mp3
زمان: حجم: 9.9M
🎙 مبینا نصیری 📍تهران- اسلامشهر ✍️ زهاد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
این روزها که تجمع میدانی داریم و این شب ها که بیرون هستیم برای دفاع از خیابان ها و کوچه های شهرمان همدلی بیشتری با مردم داریم ؛ هم مردم همراه را نمی شناسیم و هم انگار صدساله است که می شناسیم ... چه حس عجیبی ست ... اگر سواره باشیم ؛ به جمعیت پیاده که می رسیم دلشاد می شویم به استقبالشان، که انگار راهی سفری مقدس و روحانی هستیم و دعایشان را توشه و بدرقه می بریم ... و اگر پیاده هستیم که سواره ها را به مهر می نگریم و شادمان از دیدارشان هستیم ... هر خودرویی که عبور می کند می توانی مهر میهن دوستی‌را از نگاه سرنشینانش بخوانی ... این روزها بارها پرچم تهیه کردیم و هرشب که به خانه برمی گردیم دست خالی و دلی شادمان از مهر و محبت داریم به هم وطنان عزیزمان و به ایران عزیزمان... چرا که هستند هم سنگرانی در خیابان که ساده و بی تکلیف دستی دراز می کنند و پرچم تو را طلب می کنند و روزنه ای دیگر به امید این مرز و بوم باز می شود و دستی نیرومندتر به یاری ایران دراز شده است ... از مرور چند باره سرودها دلسرد نمی شویم و با ذوق ایام فجر انقلاب که درمدرسه ذوق و شوقش را تجربه کرده ایم گوش می کنیم ؛ زمزمه می کنیم ؛ به هیجان می آییم ؛ ذکر می گوییم ؛ وزش باد این شب ها گاهی از سر مزاحمت شوخی است و گاهی نوازشگر پرچم در نمایش ابهت ایمان ... به میدان فلسطین رسیدیم ؛ نوجوانی را با پرچم ایران و نوجوانی را با پرچم فلسطین در وسط میدان دیدم اشک در چشمانم ،لنز دوربین شد برای ثبت و یادآوری فتح بیت المقدس و تحقق وعده ها... و بدون آن که بدانم چرا فردا شب و فردا شب باز هم میدان فلسطین و تماشای پدافند و اللّه اکبر جمعیت حاضر، بدون ترس و واهمه ادامه یافت ... به دعای فرج که می رسیم آرام اشک می ریزیم و بغض پنهان دل را نزد پدر امت اسلام و سنگ صبور عالم امکان باز می کنیم ... به خانه که بر می گردیم سبکبار شده ایم مثل وقتی که امتحان ریاضی را تمام کرده باشی و به خانه برگردی و بدانی که گل کاشتی و قبول... مثل وقتی که بدهی را صاف کردی ... مثل وقتی که کودک بی تابی در آغوش مادر به خوابی آرام فرو می رود ... مثل وقت اذان ... مثل سلام پایان نماز... مثل حس خوش لحظه ی افطار ... انگار که ندایی گفته باشد «قبول باشه» ✍ جبریلی 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ساعت به ۲۲ رسید، وقت، وقتِ آتش زدن بود. بچه‌ها آخرین عکساشان را گرفتند و بعد با حرص پرتشان‌ کردیم رو‌ی پرچم‌ آمریکا و اسرائیل. آتش بود که زبانه‌ می‌کشید و جلوی چشمانمان می‌درخشید. کم کم جمعیت هم دور آتش جمع شدند. صدای الله اکبر مردم سر به فلک کشیده بود. همه به سوختن دست رنج دو روز کار بی‌وقفه‌یمان‌ نگاه‌ می‌کردیم که سید فاطمه گفت: «نمیشه با چوب پرچم یکی بره بزنه تو سرشون؟» نگاهم کرد و گفت: «نخندید به خدا بهش می‌گن پرفورمنس آرت، خیلی معنا و مفهوم داره.» و الهه هم تاییدش کرد. من با نگاهی که واقعاا؟ ازش سرازیر بود خیره شده بودم بهشان که حاج خانمی آمد کنار آتش. مانتو شلوار مشکی پوشیده بود. روسری مشکی رنگش را زیر چانه گره زده بود. با تمام توان و قدرت بین شعله‌های بزرگ آتش پا کوباند روی صورت ترامپِ چهاروجهی و تا دقایقی بعد فقط جیغ و فریاد ما بود که از ترس سوختن پاهای حاج خانم به‌ گوش‌ می‌رسید. با هر پاکوبیدنی شعله‌ها جوری زبانه‌ می‌کشید که انگار سرچشمه‌شان عصبانیت و بغض حاج خانم بود. بغضی که از چین‌های روی صورتشان می‌شد فهمید خیلی قدمت دارد. نگران بودیم پایشان نسوزد؛ ولی نمی‌توانم انکار کنم که چه لبخندهای زیبایی روی صورت مردم نقش بست از این اتفاق. بعدِ چند بار ضربه که مطمئن شدند صورتِ ترامپ با سنگ فرش‌های شهرداری یکی شده آوردیم‌شان عقب تا مطمئن بشویم سالم‌ هستند. با دستان لرزان و صدایی که از انتهای آن خنده موج می‌زد رو‌ کردم به سید فاطمه و گفتم: «از پرفورمنس آرت راضی بودی؟ به اندازه کافی مفهوم رو‌ کوبنده رسوند؟» و بعد پرش آقایان از آتش شروع شد، اولی، دومی، سومی... همه با لبخند نگاه می‌کردند انگار که حرکت شجاعانه حاج خانم جو را بینمان صمیمی‌ کرده بود و مردم خجالت را کنار گذاشته بودند. پرش‌های قهرمانانه از روی آتش بود و عکس یادگاری و مشت‌های گره کرده و دود. و فقط یک چیز پس ذهنم می‌درخشید، عجب چهارشنبه‌سوری حماسی و ملی‌ای! عجب مردم نترس و فاخری! ✍ ریحانه جمالزاده 📍گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رژه خودرویی ماشین ها پشت هم حرکت میکنند از ماشین های گران قیمت گرفته تا وانت و پیکان، هرکسی با هر وسیله نقلیه ای که دارد سعی میکند حضورش را در میدان نبرد ثبت کند شکوه و عظمت این رژه پرچم ها و عکس شهدا و رهبر است که روی ماشین چسبیده شده است صدای مداحی در سطح شهر پر شده و کودکی که با خانواده در ماشین نشسته است شروع میکند به شعار دادن و حالا جمعیتی بعد از او شعار ها را تکرار میکنند ـ موتور ها جلو تر از ماشین حرکت میکنند و راه را میبندند تا برخوردی با ماشین ها صورت نگیرد افراد پیاده که در خیابان هستند درود میفرستند و شعار سر میدهند در این سرما بعضی افراد در حد توان سعی میکنند با هرچه که در توان دارند به مردم در میدان خدمت کنند و چایی بدهند و اما واکنش ها واکنش افردای که در خانه نشسته و از پشت پنجره به این رژه عظیم خیره شده اند و از جمعیت و غیرت افرادی که در سرمای جانسوز و باران بیرون امده اند متحیر مانده اند هدف همین است که نشان دهیم ملتی که رهبر شهید ما از ان صحبت میکرد کدام ملت است و همین ملت دشمن را خوار و ذلیل خواهد کرد. انشااللّه ✍ ریحانه سادات رضوی 📍 کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
میناب| فرشته های آسمانی کلاس اول بود برای درس و مدرسه ذوق داشت شعر حفظ میکرد تا همیشه در کلاس بهترین باشد صبح برای مدرسه میخواستم از خواب بیدارش کنم نمیدانم آنقدر قشنگ خوابیده بود دلم میخواست یک دل سیر نگاهش کنم در دل گفتم چقدر ناز خوابیده ... لقمه و وسایل مدرسه اش را آماده کردم تاکید کردم که حتما با دوستانت بخور گفت چشم مامان راهی مدرسه اش کردم ... ای کاش نمیکردم خبر آمد خبر آمد دشمن به مدرسه حمله کرده دنیا روی سرم آوار شد از خدا میخواستم بلایی سر بچه ها نیامده باشد دویدم با تمام توان دویدم همه پدران و مادران فریاد میکشند به سر و صورت خودت میزنند فرشته های کوچیکشان زیر آواره مانده بودند از زیر آوار وسایلای دخترانه صورتی بیرون می آمد کیف، کتاب، کفش، قرآن، چادر نماز هر کسی که نشانه ای از فرزندش پیدا کرده بود گوشه ای نشسته بود با خود حرف میزد به وسایل ها نگاه میکرد کتاب را ورق میزد کفش را جفت میکرد...... این بچه ها چه گناهی داشتند ... شهر را غم سنگینی گرفته آسمان رنگ خون گرفته میناب نگویید دشت کرب و بلا بگویید رقیه های کوچک فرشته های آسمانی تکیه ای از وجود خانواده پر کشیدند بی رحمانه پر کشیدند .... ✍ سحر حیدری نسب 📍تهران - اسلامشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پناهِ‌من(2).mp3
زمان: حجم: 6.1M
🎙 فاطمه‌داودی 📍سمنان ✍️ حسن عرفانیان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔰ما ادامه داریم.. به این قطعه‌ی مچاله و دندانه‌دار خیره شوید؛ به این سوغات سربی و گداخته‌ٔ غرب. این لاشه‌ی سرد، عصاره‌ی توحشی است که امروز بر سقف سمنان فرود آمد. لحظه‌ای چشمانتان را ببندید؛ صدای سوت موشک و بعد، انفجار. تصور کنید وقتی این غول آهنین در هوا چاک می‌خورد، ترکشها، همچون خنجرهای سرگردان، چه بر سر گوشت و استخوان انسان بی‌دفاع می‌آورند؟ این همان داغی است که پیش‌تر بر پیکر نحیف کودکان مدرسه‌ی میناب نشست، امضای کثیف دشمنی که نفسش به بوی خون زنده است. امروز کجا را زدند؟ پادگان؟ انبار مهمات؟ نه! موشک‌ها درست در قلبی غیرنظامی، بر سر «ساختمان بسیج اقشار» فرود آمدند؛ پایگاهی که سلاحش «گره‌گشایی» و مأموریتش فقط یک کلمه بود: «مردم». دشمنی که در میدان نبرد زانو زده، حالا جنون‌وار سنگر خدمت‌رسانی را می‌زند تا طناب پیوند میان این جامعه و خادمانش را پاره کند. اما این وحوش هنوز ما را نشناخته‌اند. درد بی‌درمان آن‌ها دیوارهای مادی ما نیست؛ کابوسشان «همدلی» دست‌هایی است که در اوج آوار، محکم‌تر به هم گره می‌خورند. گیرم که خشت و آهن یک پایگاه را ویران کردید، با اراده‌ٔ ملتی که از هر قطره خونش هزاران سینه‌ی سپرشده می‌روید، چه می‌کنید؟ مشت‌های ما پر از اراده و قلب‌هایمان لبریز از خشم مقدس است. ما از دل همین آوار برمی‌خیزیم، زخم‌هایمان را می‌بندیم و با گلویی به وسعت تاریخ فریاد می‌زنیم: این آهن سرد را در حافظه‌ی خونین خود نگه می‌داریم تا روزی که همین شعله‌ها را به جان تفالهٔ قدرتتان بیندازیم و خاکسترتان کنیم. ✍ حسن عرفانیان 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در یکی از کوچه های رشت، جلوی درب ورودی ساختمانی، حجله‌ای کوچک برپا شده بود. فقط با پارچه‌ای مشکی و تمثال مبارک رهبر شهید انقلاب که بر دیوار آویخته شده بود و عکسی نیز از ایشان برچفیه‌ای با دنیایی از خاطرات در میان آن با نور لرزان چند شمع که در اطرافش چیده شده بودند. این حجله نمایشی ساده و بی‌تکلف از ارادت یک شهروند گیلانی نسبت به رهبر شهیدش بود. این اقدام، هرچند در مقیاس کوچک اما دریایی از احساسات را در خود داشت. همین پارچه سیاه، همین عکس و همین شمع‌های کم‌سو، کافی بودند تا گواه باشند بر عشقی که نیازی به تجملات نداشت. این حجله‌ی کوچک، چون قطره‌ای بود که عمق اقیانوسِ وفاداری را بازتاب می‌داد. این سادگیِ حجله، در کنار عمقِ ارادتِ نهفته در آن، یادآور این نکته است که گاهی، بزرگترین پیام‌ها در کوچکترین نمادها نهفته‌اند. این روزها دنبال کار خارق العاده نباشیم؛ اغلب از دل همین کارهای کوچک و مستمر جریان های تاثیر گذار متولد می‌شوند ✍ هما اکبری 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سحرگاه های تهران داغش به دلم ماند روزی از خواب بیدار شوم و در سحری خبر خوشی بشنوم .. خبر به درک واصل شدن ترامپ ... نتانیاهو یا ...ندای انا المهدی ای ؛ اما چه کنم که سرنوشت صبح های ایران من گره خورده در داغ دیدن یکی از دوستانم سراسیمه با پیام های تکه تکه برایم نوشت .. شبکه .. خبر .. الان ... یاحسین... دنیا برایم ساکت شد چیزی نمی‌دیدم و نمیشنیدم ... سراسیمه به دنبال کنترل بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم سفره سحری روبه روی تلویزیون پهن بود و افراد خانواده مشغول خوردن سحری بودند ناگهان شنیدم که کسی گفت شهادت رهبر قائد امت اسلامی ... از روزی که رنگ قرمز خبر شهادتش را دیدم لحظه ای چشم دیدن قرمزی ندارم از تمام رنگ های قرمز دنیا متنفرم مرا یاد خون امام شهیدم و کودکان معصوم کشورم می اندازد سرم سوت کشید چند لحظه احساس کردم جان در بدن ندارم کوش هایم نمیشنید مادرم جیغ میکشید و به سر میزد... پدرم دست از سحری کشید و از سر سفره بلند شد و من باور نمی‌کردم که چشمانم درست ببینند و گوش هایم درست بشنوند .. من هنوز هم رفتنت را باور نمیکنم منتظر پیامت در تلویزیون هستم ...بیا و بگو پیروز می‌شویم بیا و بگو آمریکا هیچ غلطی نخواهد کرد ... سحری بیا و بگو برگشته ای ... ای جان ز تن رفته ما سحری یا برگرد یا مارا با خود ببر اینجا نفس تنگ است ... دل تنگ است ... ✍ نرگس تقی زاده 📍 تهران - اسلامشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org