eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
روسری گلدارم را از سرم برمیدارم و روی تخت میاندازم گلسرم را برمیدارم تابی به موهایم میدهم خسته ام پاهایم این‌چند شب پیاده روی رمق ندارد باخنده دستی رویشان میکشم و میگم :خستگی زوده حالا حالا باهم کارها‌داریم باید نابودی‌اسرائیل را ببینیم بعد! کمی آب میخورم ! خیره به آب میشم و میگم چرا توکربلا نبودی! دلم باز هوای کربلا میشه . باامام حسین حرف میزنم، امام حسین تنهایی هام بعد خیره به بچه هام و خستگی شون میشم این شبها محمدحسنم چقدر بزرگ شده مشق خادمی میکنه شبیه قاسمت ارباب ! دلم برای مردونگیش قنج میره. حسین جان! مگه آرزوی مادر چیه همین تربیت و امام حسینی بودن امانت خدا . لبخند به شیرینی نبات گوشه لبم میشینه الهی چای ریز روضه ات بشه آقا ! تو دلم براش رویا بافی میکنم حسین جان‌ شاهد باش منم این‌شبها مثل خودت با داراییم جلوی کفر وظلم قیام کردم گاه‌ هم قدم مادر قاسم گاه هم قدم ربابت . بیست روزه ای هست که مادر شدم باز، میدونی آقا ازهمان بدو تولدش که صورتش‌به صورتم گذاشتن عطر زیر گردنش بوی خاص میداد ، بوی بهشت نفس میکشم عطر تنش روسعی میکنم به یادم بمونه برای وقت بزرگسالیش ،برای وقت دلتنگیم آره ! وقتی که مردی شد، پهلونی شد بزنم روی شانه اش وبگم ای علی اقااا ی روزی عطر بهشت تو تنت بود دنیا رو برداشت بعد رفتیم باقدم هامون برای نابودی ظلم مطلق دنیا ، برای نابودی اسرائیل مثل رباب و علی اصغر امام حسین . نگاهم به قدوقامتش میافته باز ته دلم قنج میره از تصور قدوقامت رشیدش در لباس خادمی امام رضا، دست های کوچیکش ناز میکنم و میگم چوب پر سبز خادمی حرم را جای منم بچرخونا مرد مامان . ناگهان باصدای جنگده دشمن به خودم میام و میگم اوو تاکجا‌رفتی، ای مادر !!! دوباره به خودم میگم مادرم دیگه به خیالبافی زنده ام به تصور بچه ام در خوش ترین احوال . بچه ها دور خودم میگذارم تا کنارشان نخوابم آرام نمیگیرم محمد حسن سمت چپم و محمد علی سمت‌راستم سر هردویشان را میبوسم و زیر لب میگم سرباز امام زمان باشید مردای من ! ✍ نفیسه فرمانی 📍 قزوین 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
415_92224264012603.mp3
زمان: حجم: 7.9M
🎙 ریحانه کرمی 📍کردستان ✍ نعمتی نیا 📍خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
بعضی صحنه‌ها را نه می‌شود فقط دید، نه می‌شود فقط نوشت. باید با تمام وجود لمسشان کرد. آن شب، من میان جمعیتی ایستاده بودم که یک «مردِ تنها» را، به شکوهِ یک «ملت» بدرقه می‌کرد. برایم حیرت‌انگیز بود. پاکبانان شهر، همان‌هایی که هر صبح بی‌ادعا کوچه‌ها را از غبار روزمرگی پاک می‌کنند، حالا پیکر یک شهید را بر دوش گرفته بودند. دست‌هایی که به جارو عادت داشت، این بار تابوتی را حمل می‌کرد که عطر آسمان می‌داد. «الله‌اکبر»شان، نه یک شعار، که فریادی از عمق جان بود؛ فریادی که در کوچه‌های نمناک گیلان می‌پیچید و از میان شالیزارهای سبز عبور می‌کرد و تا ساحل خزر می‌رفت. اشک‌هایم بی‌امان می‌ریخت. تصویر، محو می‌شد و دوباره شکل می‌گرفت. اما مگر می‌شد این لحظه را ثبت نکرد؟ تلفن همراهم را بیرون آوردم. کیف و وسایلم را بی‌هیچ اهمیتی گوشه‌ای رها کردم. همه‌چیز رنگ باخته بود جز آن تابوت، جز آن فریادها، جز آن مردی که دیگر میان ما نبود اما از همیشه زنده‌تر به نظر می‌رسید. پیکر شهید را بالای سر گرفته بودند. موجی از دست‌ها، موجی از دل‌ها. هرکس به شیوه خودش عزاداری می‌کرد. یکی زیر لب ذکر می‌گفت، یکی سینه می‌زد، یکی فقط نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. صدای «یا حسین» در هوای مرطوب شهر می‌پیچید. دوشادوش تابوت حرکت می‌کردم، آن‌قدر نزدیک که انگار بخشی از این وداع شده بودم. ناگهان صدای مجری، مثل تیری در سکوت فرو رفت: «مردم... حسن آقای ما نه پدر داره، نه مادر... همسر هم نداره... براش خوب عزاداری کنیدا...» همان یک جمله کافی بود. جمعیت منفجر شد. صداها بالا رفت، آن‌قدر که دیگر چیزی نمی‌شنیدم. فقط اشک بود و اشک. گونه‌هایم خیس شده بود و انگار غم، راه خودش را به دل همه باز کرده بود. این‌جا دیگر کسی غریبه نبود؛ همه داغدارِ یک نفر شده بودند. حسن آقا... مردی از دیار انزلی، با پنجاه‌وچند بهار زندگی. مردی که سال‌ها پیش، دل از خانه کنده بود برای لقمه‌ای حلال. همان رزقی که در فرهنگ این خاک، هم‌سنگ جهاد در راه خداست. او رفته بود کار کند، زندگی بسازد، بی‌آنکه بداند تقدیرش، شهادت در زیر آسمان تهران است. رفقایش، او را در تهران نگذاشتند. پیکرش را همان‌جا، در میان دود و خاک و خاطره، بر دوش گرفتند. برایش گریستند، بدرقه‌اش کردند، و حق رفاقت را به‌جا آوردند. اما دلِ حسن آقا، جای دیگری بود. حتما دلش برای گیلان تنگ شده بود که آمد. برای باران‌های بی‌امانش، برای بوی شالیزارهای خیس، برای مِهی که صبح‌ها روی جاده‌های پیچ‌درپیچ می‌نشیند. برای صدای پرندگان کنار تالاب و موج‌های آرام خزر. او، مردِ باران و دریا بود و دلش می‌خواست آخرین خوابش را در خاکِ باران‌خورده گیلان ببیند. حالا برگشته است. نه به‌عنوان یک مسافر، که به‌عنوان یک قهرمان. سال‌ها بود که پدر و مادرش را ندیده بود‌. شاید حتی فرصت خداحافظی هم نداشت. نه همسری داشت که چشم‌انتظارش باشد، نه فرزندی که نامش را صدا بزند. در ظاهر، او «تنها» بود اما آن شب، گیلان نشان داد که تنهایی، همیشه حقیقت ندارد. مردم آمده بودند؛ همان‌هایی که بیش از بیست شب است در میدان ایستاده‌اند. زنانی با چادرهای خیس از باران چشم‌هاشان و مردانی با چهره‌های خسته اما استوار، جوانانی که چشم‌هایشان از بی‌خوابی سرخ شده بود. همه ایستاده بودند؛ مثل کوه. نه فقط برای حسن آقا، برای همه آن‌هایی که خونشان، ریشه‌های این خاک را سیراب کرده است. مداح، از جان می‌خواند. صدایش، سوز داشت؛ سوزی که مستقیم به دل می‌نشست: «یتیمی... درد بی‌درمان یتیمی...» ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آه ما یتیم شدیم 😭 کی شهید شد آه ما یتیم شدیم همه بر لب دارند این صدا آه ما یتیم شدیم ما غریب و بی‌ وطنیم در غم ایشان سوگواریم آسمان بر زمین افتاد آه ما یتیم شدیم چه پدر مهربانی بود خود نمونهٔ کامل بود سایه‌اش از سر ما رفت آه ما یتیم شدیم حالا چطور زندگی کنیم اشک ریختیم صبح تا شب او مظهر خداوند بر زمین بود آه ما یتیم شدیم او غمخوار ما بود یادگار آفریدگار بود معلوم نیست کجا رفت او آه ما یتیم شدیم کدام طرف، کجا برویم او را از کجا بیاوریم ماه در میان ابرها پنهان شد آه ما یتیم شدیم دشمنان طعنه های زیادی دادند چه غم‌ها که تحمل کرد اما هیچ شکوه و گله ای نکرد آه ما یتیم شدیم هر طرف که نگاه کنی، غم است چه روزی برای ما آورد دیگر هیچ پناهگاهی نیست آه ما یتیم شدیم عینی جسد این پدر مهربان تکه تکه شد آن پدر فدای وطن شد آه ما یتیم شدیم 📍کشور هندوستان ✍ عینی رضوی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
مرد نارنجی‌پوش داشت فرغون را از زباله‌هایی که تک و توک توی کوچه افتاده بود پر می‌کرد تا به سطل زباله برساندشان. از فرغون که فاصله گرفت تا پوست شکلات را از روی زمین بردارد چشمم به پرچم سه رنگی افتاد که گوشه فرغون بود. با خودم گفتم آخر چطور دلش آمده پرچم را بگذارد وسط زباله‌ها؟ پا تند کردم که به مرد برسم و همین سؤال را از او بپرسم اما از چیزی که دیدم جا خوردم؛ میله پرچم با یک مفتول سیمی به دسته فرغون بسته شده بود. مرد وسیله نقلیه‌اش، احتمالا تنها وسیله نقلیه‌اش، را کرده بود ستاد تبلیغات و پشتیبانی جنگ. ✍ مطهره مظهری 📍 خراسان جنوبی - بیرجند 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻 الحمدلله... لحظاتی قبل اداره هواشناسی استان بوشهر مورد حمله دشمن خبیث صهیونیستی و آمریکایی قرار گرفت و یک نفر از کارمندان آن اداره به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پس از جستجوی ساختمان و کشف پیکر شهید و انتقال آن، نیروهای امدادی و نظامی به میدان مجاور آن ساختمان مراجعه کرده و متوجه حضور همسر و فرزند شهید می‌شوند. همسر شهید، جویای احوال شوهر خود می‌شود و همه طفره می‌روند و کسی دل و جرات گفتن خبر شهادت را ندارد تا اینکه جمله آن شیر بانو دل ها را قرص می‌کند: «جان همسر من که بالاتر از جان حضرت آقا نیست. اگر چیزی شده بگویید من آمادگی‌اش را دارم». یکی از بچه‌ها دل به دریا زد و گفت: _ بله. همسرتان به شهادت رسیده... و باز جملهٔ زینب‌وار آن بانوی ایرانی که اشک همه را درآورد: _ الحمدالله... من در آن صحنه کوهی دیدم که از هر کوهی استوارتر بود. و باید به دشمن خبیث این ملت گفت: زیر ساخت های این کشور وجود این زنان و مردان باغیرتی است که با هزاران سنگرشکن و f35 ها و ناوهایتان نمی‌توانید آن را از کار بیاندازید. ما ملت شهادت و امام حسینیم که زنان ما در مکتب آن آموخته‌اند که بعد از شهادت عزیزانشان فریاد «ماٰ رَأیتُ اِلّا جَمیلا» سر دهند. ✍ عادل عباسیان 📍 بوشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
صلابت در میان آتش.mp3
زمان: حجم: 4.3M
🎙 مطهره سمیعی 📍سمنان ✍ مطهره سمیعی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست چند نفر از طلاب قم بودند. می شناختمشان. با سواد، جوان و پر انرژی. قضیه جنگ سبب شده بود که به شهر و دیار خودشان برگردند. اما نمی‌توانستند که بیکار بنشینند. دنبال میدان می‌گشتند. البته میدانی با اقتصائات خودشان. چند بار برایشان جلسه گذاشتیم. با بعضی از کارها همراهشان میکردیم. اما میدان وسیعتری طلب می‌کردند. خیلی مهیا نبود. هدف اصلی حضور بود. امام جوان هم از ما همین را خواسته بود. همه طرح ها باید به این امر کمک می‌کرد. پس چرا نشسته بودند؟ میدانی برای خودشان می خواستند تا کنش گری خودشان را داشته باشند. داشتم فکر میکردم که چه باید کرد. چطور با وجود ظرفیت های جبهه، برای آنها میدانی طراحی کنیم تا آنها نیز کنش‌گری خودشان را داشته باشند. در همین گیر و دار، برای شرکت در اجتماع میدان اجتماعات شهید رئیسی باتفاق خانواده حرکت کردیم تا رسیدم! از ضلع جنوبی وارد میدان شدیم. نگاهم به غرفه اول حاشیه جلب شد. جمعیت قابل توجهی جلوی غرفه جمع شده بودند. به نسبت شب قبل، بیشتر بودند. باز هم صدای رسای خانم دکتر محمدی می آمد. باز هم پر انرژی مشغول روایت گری حادثه مدرسه میناب بودند. البته نسبت به شب های قبل، یک ایده جالب اضافه کرده بودند. با یک پرده نمایش و ویدئو پروژکتور، فیلم های جالب دوبله شده کودکانه ای رو پخش می‌کردند. متعدد بود، اما جذابیت خودش را داشت. بچه ها روی میزهای مدرسه نشسته بودند! درست مثل کلاس درس. پدر و‌ مادرهای حلقه کرده بودند. روحانی و غیر روحانی. زن و مرد. از اقشار مختلف بودند. فیلم ها جذبه خودشان را داشتند. هم حضور بود، هم تبیین! خانم دکتر که از ما درخواست جلسه یا میدانی نکرده بود. اما خودش در کنار موکبی میدانی دسته و پا کرده بود. خانواده را هم پای کار آورده بود. حتی در نماز جمعه هم همان «تئاتر مدرسه میناب» را ارایه کرده بود. او فقط عزم کرده بود باید برای کاری انجام داد. میدان برای ، برای همه باز هست. شاید برای من و تو میدانی تدارک ندیده باشند. اما می توانیم خودمان میدان خودمان را بسازیم. میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست. هر کدام از ما باید به سهم خودمان، میدانی را بیافزاییم تا امر ولی روی زمین نماند. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُم فقط همین! ✍ نعمتی نیا 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کبوتر بودو خونین بال میرفت به سوی کعبه ی امال میرفت شهیدم پیش چشم مردم شهر غریبانه ولی خوشحال می‌رفت سجاد جعفری پرو بالش پر از خون بود می‌رفت غریب چرخ گردون بود می‌رفت به دنبال رفیقان شهیدش پرستویی که مجنون بود می‌رفت 📍فارس-ارسنجان ✍ سجاد جعفری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
و حالا، حسن آقا دیگر یتیم نبود. هزاران مادر، مادرش شدند. هزاران خواهر، خواهرش شدند. زنی میانسال، با لهجه شیرین گیلکی، سینه‌اش را می‌کوبید و فریاد می‌زد: «تی بلا میسر... جانِ مار...» مادری دیگر، بی‌قرار، دست‌هایش را به آسمان بلند کرده بود: «مار تِره بیمیره...» دختری جوان، اشک‌ریزان، زینب‌وار می‌گفت: «جان خواخور... تی بلا می سر بخوره...» این‌ها فقط کلمات نبودن. این‌ها، پیوندهای تازه‌ای بودند که میان یک شهید و یک شهر بسته می‌شد. باران ریزی شروع به باریدن کرد. قطره‌ها روی تابوت می‌نشستند، روی صورت‌ها، روی دست‌هایی که هنوز بالا بودند. گویی آسمان هم در این وداع شریک شده بود؛ انگار خودِ گیلان، آغوشش را باز کرده بود برای فرزندی که سال‌ها از او دور مانده بود. با خودم فکر کردم حسن آقا، حالا دیگر تنها نیست. او از غربتِ مرگ، به آغوشِ یک سرزمین برگشته است. به همان خاکی که دلش برایش می‌تپید. شاید از جایی بالا، ما را نگاه می‌کرد. شاید لبخند می‌زد، وقتی می‌دید که چگونه یک شهر، برایش ایستاده است. شاید آرام شده بود، وقتی فهمید که آرزوی آخرش برآورده شده. بازگشت به خانه... به گیلان... به باران... آن شب، من فقط یک تشییع ندیدم. دیدم که چگونه یک انسان، از «تنهایی» به «جاودانگی» می‌رسد. دیدم که چگونه یک شهر، می‌تواند برای یک مرد، «خانواده» شود. و حالا یقین دارم تا وقتی چنین مردمی ایستاده‌اند، تا وقتی اشک‌ها به عهد تبدیل می‌شوند، این راه ادامه دارد... ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روز نهم اسفند ۱۴۰۴، قرار بود با یکی از دوستان که از یک هفته قبل هماهنگ بودیم که یک تیم فرهنگی تشکیل بدیم،برای مشورت و کمک به یکی از نهاد های فرهنگی تبریز برای جلسه برویم که ساعت ۱۱ صبح میرفتیم از شب قبل هماهنگ شده بودیم که به جلسه برویم من طبق روال همیشه آماده شدم،در حال محاسبه کردن بودم که کدام تایم مترو نزدیک هست تا زودتر به قطار برسم،داشتم راهی می شدم که یهو مادرم هراسان به طرف من آمد و گفت که کانال های خبری داخلی از آغاز جنگ و حمله به پاستور و خیابان جمهوری با موشک سنگر شکن حکایت دارد،بعد از دقایقی شبکه خبر هم به طور رسمی آغاز جنگ را اعلام کردند؛ مادرم دائماً نگران بودند و می‌پرسیدند که آیا آقا سالمه؟ و برای آقا دعای سلامتی میخواندند، راهی مترو شدم، وقتی داخل قطار شدم، سکوت کامل حاکم بود،بعضی از مردم تازه خبردار میشدند و بعضی ها هم هنوز خبر نداشتن از اتفاقات اخیر؛خبر ها رو دنبال میکردم و برای آقا دعای سلامتی میخواندم و با خودم زمزمه میکردم که یا صاحب الزمان (عج) ما عمری سینه سپر کردیم و گفتیم جانم فدای رهبر انشاالله که رهبرمون سالم باشه، خودت مراقبش باش، انگار قلبم داشت منفجر می شد؛ شهر هم خیلی ساکت و افسرده بود، وقتی دوستم رسید به اتاق جلسه رفتیم و با مسئول آنجا دیدار کردیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر جلسه، اونجا هم شبکه خبر باز بود؛ ما هم نگران و مضطرب، می پرسیدیم حاج آقا،آقای ما حالش خوبه؟آقا سالمه؟آقا جای امنیه؟... ایشان هم می‌گفت بله تا اونجایی که خبر داریم آقا در سلامت کامل هستند؛ ما بعد از اتمام جلسه؛ در مسیر بازگشت، چند انفجار مهیبی در چند نقطه تبریز به گوش رسید که در جنگ اخیر(دوازده روزه) به این شدت نبود بعد ولی هنگام برگشت ایستگاه مترو و قطار مترو مثل هنگام رفتن نبود؛ همه ملتهب،نگران، مدام با خانواده در تهران تماس میگرفتن،همه دنبال خبر بودند؛ خیابان ها هم شلوغ و ترافیک بود؛ چند انفجار مهیبی هم شنیدم و نگران برگشتم به خانه، وقتی داخل خانه شدم دیدم، خانواده نگران نشستن پشت تلویزیون و شبکه خبر رو نگاه میکنند؛ دائما دعای سلامتی آقا و پیروزی سوره فتح و آیت الکرسی می‌خوانند؛ در تلویزیون تماشا میکردیم که دائما کارشناسان،مسئولین و برخی فرماندهان، روحیه میدهند که نگران نباشید آقا در حال فرماندهی هستند؛ بزودی با ملت ایران صحبت خواهند کرد؛ هم زمان ، حملات کوبنده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،نیروی هوایی ارتش،حملات مهیب،کوبنده و بزرگی انجام دادند؛ ساعت ها گذشت،شب شد ولی خبری از پیام تلویزیونی آقا،مثل روال قبلی که پخش می شد،خبری نشد، می‌گفتیم شاید شرایط مناسب نیست؛ هنگام یک ساعت مانده به اذان صبح به افق تبریز،تازه بیدار شده بودم؛ منتظر آماده شدن سحری بودم؛ تلویزیون در شبکه خبر بود، یک دفعه زیر نویس آمد شهادت قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه ای(قدس الله سره و نفس الزکیة) که مادرم و خواهرم شروع کردند؛ به گریه کردن، من یک لحظه هراسان، نگاه کردم به تلویزیون، که هم زمان مجری شبکه خبر، با حالت بغض و چشمانی اشک آلود، شهادت آقا را اعلام کردند که «انا لله و انا الیه راجعون» قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه‌ای(قدس الله سره و نفس الزکیة)به ملکوت اعلی پیوست؛ تا این رو شنیدم یک لحظه در شوک فرو رفتم، قلبم درد شدیدی گرفت و نفس تنگی شدیدی آمد؛ یک لحظه سردم شد و لرزش شدیدی آمد؛ دندان هایم محکم به هم میخوردند، دست و پاهایم می لرزید، صدایم هم می لرزید، بغض گلویم را گرفته بود و اشک چشمانم را پر کرده بود؛ اصلا باور نمی کردم هیچ وقت به این لحظه، اصلا فکر هم نمی کردم، در این باره اصلا حرف هم نمی زدم؛ بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به مصلی رفتم با برنامه های مختلف(مداحی،سخنرانی امام جمعه محترم تبریز،ایراد بیانات محکوم کننده)انجام گردید؛شهر در سکوت و همه ناراحت و در حالت گریه و زاری بودند؛اما یک جمله بسیار خوب شنیدم که«آقای ما از ما راضی رفتند»،«ما حسین زمان را تنها نگذاشتیم»،«آقای ما رفتنش اگر چه دردناک بود ولی به آرزویش رسید،یعنی شهادت»؛ ما از آن روز به خیابان ها رفتیم، ما از آن روز یاد گرفتیم،ولایت منحصر به فرد نیست و صاحب اصلی آن آقا بقیة الله (عج) هستند؛خون شهدا،ولایت ما و انقلاب اسلامی ما را قوی تر میکند؛در خیابان می‌مانیم تا امنیت داخلی را حفظ کنیم؛ تا راه امام شهیدمان را ادامه دهیم ؛تا رزمندگان اسلام با توکل بر خدا پیروزی را رقم بزنند انشاالله،خطاب به نیروهای مسلح:«خیابان از ما،میدان از شما» ✍ امیرحسین فرهودی هفدران 📍 آذربایجان شرقی_تبریز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دختران میناب امیر مهدی رمضانعلی زاده قزوین محمدیه پایه ششم.mp3
زمان: حجم: 3.1M
🎙 امیرمهدی رمضانعلی زاده 📍قزوین- محمدیه ✍ امیرمهدی رمضانعلی زاده 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org