eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست چند نفر از طلاب قم بودند. می شناختمشان. با سواد، جوان و پر انرژی. قضیه جنگ سبب شده بود که به شهر و دیار خودشان برگردند. اما نمی‌توانستند که بیکار بنشینند. دنبال میدان می‌گشتند. البته میدانی با اقتصائات خودشان. چند بار برایشان جلسه گذاشتیم. با بعضی از کارها همراهشان میکردیم. اما میدان وسیعتری طلب می‌کردند. خیلی مهیا نبود. هدف اصلی حضور بود. امام جوان هم از ما همین را خواسته بود. همه طرح ها باید به این امر کمک می‌کرد. پس چرا نشسته بودند؟ میدانی برای خودشان می خواستند تا کنش گری خودشان را داشته باشند. داشتم فکر میکردم که چه باید کرد. چطور با وجود ظرفیت های جبهه، برای آنها میدانی طراحی کنیم تا آنها نیز کنش‌گری خودشان را داشته باشند. در همین گیر و دار، برای شرکت در اجتماع میدان اجتماعات شهید رئیسی باتفاق خانواده حرکت کردیم تا رسیدم! از ضلع جنوبی وارد میدان شدیم. نگاهم به غرفه اول حاشیه جلب شد. جمعیت قابل توجهی جلوی غرفه جمع شده بودند. به نسبت شب قبل، بیشتر بودند. باز هم صدای رسای خانم دکتر محمدی می آمد. باز هم پر انرژی مشغول روایت گری حادثه مدرسه میناب بودند. البته نسبت به شب های قبل، یک ایده جالب اضافه کرده بودند. با یک پرده نمایش و ویدئو پروژکتور، فیلم های جالب دوبله شده کودکانه ای رو پخش می‌کردند. متعدد بود، اما جذابیت خودش را داشت. بچه ها روی میزهای مدرسه نشسته بودند! درست مثل کلاس درس. پدر و‌ مادرهای حلقه کرده بودند. روحانی و غیر روحانی. زن و مرد. از اقشار مختلف بودند. فیلم ها جذبه خودشان را داشتند. هم حضور بود، هم تبیین! خانم دکتر که از ما درخواست جلسه یا میدانی نکرده بود. اما خودش در کنار موکبی میدانی دسته و پا کرده بود. خانواده را هم پای کار آورده بود. حتی در نماز جمعه هم همان «تئاتر مدرسه میناب» را ارایه کرده بود. او فقط عزم کرده بود باید برای کاری انجام داد. میدان برای ، برای همه باز هست. شاید برای من و تو میدانی تدارک ندیده باشند. اما می توانیم خودمان میدان خودمان را بسازیم. میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست. هر کدام از ما باید به سهم خودمان، میدانی را بیافزاییم تا امر ولی روی زمین نماند. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُم فقط همین! ✍ نعمتی نیا 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کبوتر بودو خونین بال میرفت به سوی کعبه ی امال میرفت شهیدم پیش چشم مردم شهر غریبانه ولی خوشحال می‌رفت سجاد جعفری پرو بالش پر از خون بود می‌رفت غریب چرخ گردون بود می‌رفت به دنبال رفیقان شهیدش پرستویی که مجنون بود می‌رفت 📍فارس-ارسنجان ✍ سجاد جعفری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
و حالا، حسن آقا دیگر یتیم نبود. هزاران مادر، مادرش شدند. هزاران خواهر، خواهرش شدند. زنی میانسال، با لهجه شیرین گیلکی، سینه‌اش را می‌کوبید و فریاد می‌زد: «تی بلا میسر... جانِ مار...» مادری دیگر، بی‌قرار، دست‌هایش را به آسمان بلند کرده بود: «مار تِره بیمیره...» دختری جوان، اشک‌ریزان، زینب‌وار می‌گفت: «جان خواخور... تی بلا می سر بخوره...» این‌ها فقط کلمات نبودن. این‌ها، پیوندهای تازه‌ای بودند که میان یک شهید و یک شهر بسته می‌شد. باران ریزی شروع به باریدن کرد. قطره‌ها روی تابوت می‌نشستند، روی صورت‌ها، روی دست‌هایی که هنوز بالا بودند. گویی آسمان هم در این وداع شریک شده بود؛ انگار خودِ گیلان، آغوشش را باز کرده بود برای فرزندی که سال‌ها از او دور مانده بود. با خودم فکر کردم حسن آقا، حالا دیگر تنها نیست. او از غربتِ مرگ، به آغوشِ یک سرزمین برگشته است. به همان خاکی که دلش برایش می‌تپید. شاید از جایی بالا، ما را نگاه می‌کرد. شاید لبخند می‌زد، وقتی می‌دید که چگونه یک شهر، برایش ایستاده است. شاید آرام شده بود، وقتی فهمید که آرزوی آخرش برآورده شده. بازگشت به خانه... به گیلان... به باران... آن شب، من فقط یک تشییع ندیدم. دیدم که چگونه یک انسان، از «تنهایی» به «جاودانگی» می‌رسد. دیدم که چگونه یک شهر، می‌تواند برای یک مرد، «خانواده» شود. و حالا یقین دارم تا وقتی چنین مردمی ایستاده‌اند، تا وقتی اشک‌ها به عهد تبدیل می‌شوند، این راه ادامه دارد... ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روز نهم اسفند ۱۴۰۴، قرار بود با یکی از دوستان که از یک هفته قبل هماهنگ بودیم که یک تیم فرهنگی تشکیل بدیم،برای مشورت و کمک به یکی از نهاد های فرهنگی تبریز برای جلسه برویم که ساعت ۱۱ صبح میرفتیم از شب قبل هماهنگ شده بودیم که به جلسه برویم من طبق روال همیشه آماده شدم،در حال محاسبه کردن بودم که کدام تایم مترو نزدیک هست تا زودتر به قطار برسم،داشتم راهی می شدم که یهو مادرم هراسان به طرف من آمد و گفت که کانال های خبری داخلی از آغاز جنگ و حمله به پاستور و خیابان جمهوری با موشک سنگر شکن حکایت دارد،بعد از دقایقی شبکه خبر هم به طور رسمی آغاز جنگ را اعلام کردند؛ مادرم دائماً نگران بودند و می‌پرسیدند که آیا آقا سالمه؟ و برای آقا دعای سلامتی میخواندند، راهی مترو شدم، وقتی داخل قطار شدم، سکوت کامل حاکم بود،بعضی از مردم تازه خبردار میشدند و بعضی ها هم هنوز خبر نداشتن از اتفاقات اخیر؛خبر ها رو دنبال میکردم و برای آقا دعای سلامتی میخواندم و با خودم زمزمه میکردم که یا صاحب الزمان (عج) ما عمری سینه سپر کردیم و گفتیم جانم فدای رهبر انشاالله که رهبرمون سالم باشه، خودت مراقبش باش، انگار قلبم داشت منفجر می شد؛ شهر هم خیلی ساکت و افسرده بود، وقتی دوستم رسید به اتاق جلسه رفتیم و با مسئول آنجا دیدار کردیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر جلسه، اونجا هم شبکه خبر باز بود؛ ما هم نگران و مضطرب، می پرسیدیم حاج آقا،آقای ما حالش خوبه؟آقا سالمه؟آقا جای امنیه؟... ایشان هم می‌گفت بله تا اونجایی که خبر داریم آقا در سلامت کامل هستند؛ ما بعد از اتمام جلسه؛ در مسیر بازگشت، چند انفجار مهیبی در چند نقطه تبریز به گوش رسید که در جنگ اخیر(دوازده روزه) به این شدت نبود بعد ولی هنگام برگشت ایستگاه مترو و قطار مترو مثل هنگام رفتن نبود؛ همه ملتهب،نگران، مدام با خانواده در تهران تماس میگرفتن،همه دنبال خبر بودند؛ خیابان ها هم شلوغ و ترافیک بود؛ چند انفجار مهیبی هم شنیدم و نگران برگشتم به خانه، وقتی داخل خانه شدم دیدم، خانواده نگران نشستن پشت تلویزیون و شبکه خبر رو نگاه میکنند؛ دائما دعای سلامتی آقا و پیروزی سوره فتح و آیت الکرسی می‌خوانند؛ در تلویزیون تماشا میکردیم که دائما کارشناسان،مسئولین و برخی فرماندهان، روحیه میدهند که نگران نباشید آقا در حال فرماندهی هستند؛ بزودی با ملت ایران صحبت خواهند کرد؛ هم زمان ، حملات کوبنده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،نیروی هوایی ارتش،حملات مهیب،کوبنده و بزرگی انجام دادند؛ ساعت ها گذشت،شب شد ولی خبری از پیام تلویزیونی آقا،مثل روال قبلی که پخش می شد،خبری نشد، می‌گفتیم شاید شرایط مناسب نیست؛ هنگام یک ساعت مانده به اذان صبح به افق تبریز،تازه بیدار شده بودم؛ منتظر آماده شدن سحری بودم؛ تلویزیون در شبکه خبر بود، یک دفعه زیر نویس آمد شهادت قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه ای(قدس الله سره و نفس الزکیة) که مادرم و خواهرم شروع کردند؛ به گریه کردن، من یک لحظه هراسان، نگاه کردم به تلویزیون، که هم زمان مجری شبکه خبر، با حالت بغض و چشمانی اشک آلود، شهادت آقا را اعلام کردند که «انا لله و انا الیه راجعون» قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه‌ای(قدس الله سره و نفس الزکیة)به ملکوت اعلی پیوست؛ تا این رو شنیدم یک لحظه در شوک فرو رفتم، قلبم درد شدیدی گرفت و نفس تنگی شدیدی آمد؛ یک لحظه سردم شد و لرزش شدیدی آمد؛ دندان هایم محکم به هم میخوردند، دست و پاهایم می لرزید، صدایم هم می لرزید، بغض گلویم را گرفته بود و اشک چشمانم را پر کرده بود؛ اصلا باور نمی کردم هیچ وقت به این لحظه، اصلا فکر هم نمی کردم، در این باره اصلا حرف هم نمی زدم؛ بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به مصلی رفتم با برنامه های مختلف(مداحی،سخنرانی امام جمعه محترم تبریز،ایراد بیانات محکوم کننده)انجام گردید؛شهر در سکوت و همه ناراحت و در حالت گریه و زاری بودند؛اما یک جمله بسیار خوب شنیدم که«آقای ما از ما راضی رفتند»،«ما حسین زمان را تنها نگذاشتیم»،«آقای ما رفتنش اگر چه دردناک بود ولی به آرزویش رسید،یعنی شهادت»؛ ما از آن روز به خیابان ها رفتیم، ما از آن روز یاد گرفتیم،ولایت منحصر به فرد نیست و صاحب اصلی آن آقا بقیة الله (عج) هستند؛خون شهدا،ولایت ما و انقلاب اسلامی ما را قوی تر میکند؛در خیابان می‌مانیم تا امنیت داخلی را حفظ کنیم؛ تا راه امام شهیدمان را ادامه دهیم ؛تا رزمندگان اسلام با توکل بر خدا پیروزی را رقم بزنند انشاالله،خطاب به نیروهای مسلح:«خیابان از ما،میدان از شما» ✍ امیرحسین فرهودی هفدران 📍 آذربایجان شرقی_تبریز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دختران میناب امیر مهدی رمضانعلی زاده قزوین محمدیه پایه ششم.mp3
زمان: حجم: 3.1M
🎙 امیرمهدی رمضانعلی زاده 📍قزوین- محمدیه ✍ امیرمهدی رمضانعلی زاده 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دختر پاک یزد جنگ، گویی سایه‌ی شوم خود را برهمه جا گسترانده بود. استرس و آشوب در کوچه و بازار موج می‌زد، اما در دل رزمندگان، آتش امید به پیروزی شعله‌ور بود. هر پیروزی، نفسی تازه به این مردم می‌بخشید. در شهر یزد، خانه‌ای ساده و صمیمی بود که دیانا، دختر هشت ساله، با پدر و مادرش در آن زندگی می‌کردند. دیانا، دختری با چشمانی کنجکاو و قلبی پاک، عاشق قصه‌های مادربزرگش بود و همیشه با ذوق، به داستان‌های قدیمی و افسانه‌های کهن گوش می‌داد. او آرزو داشت که وقتی بزرگ شد، معلم شود . آن روز، دیانا با پدر و مادرش در خانه بودند. صدای انفجاری مهیب به گوش رسید،. تمام خانه‌ها و مغازه‌ها به یکباره تکان خوردند و صدای جیغ و فریاد در شهر پیچید. پدر، مادر و دیانا با سرعت به طرف راهرو منزل دویدند و همدیگر را محکم در آغوش گرفتند. پدر، دیانا را به سینه فشرد و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند تا دخترش را هم آرام کند. اما آرامش، میهمان این خانه نبود؛ صدای انفجاری دیگر، سکوت را شکست و این بار، نزدیک‌تر بود. دیانا، در آغوش پدر، ناگهان بی‌هوش شد. پدر با نگرانی به دخترش نگاه کرد؛ لب‌های معصومش به رنگ سیاهی گراییده بود. قلبش به تپش افتاد. با سرعت هرچه تمام‌تر، دیانا را به بیمارستان رساندند. پزشکان تمام تلاش خود را کردند، اما زخم‌های جنگ، بی‌رحمانه جان این دختر معصوم را گرفت. دیانا، دخترِ پاکِ ایران، در هشت سالگی، جام شهادت نوشید . غم از دست دادن او، تمام وجود پدر و مادرش ومردم ایران را فرا گرفت. اشک‌هایشان خشک شد، اما غمشان باقی ماند. دیانا، دیگر در میانشان نیست، اما یاد و خاطره‌ی او، تا ابد در قلب‌هایشان زنده خواهد ماند. مرگ بر اسرائیل کودک کش ✍ پروین امیدواری 📍 یزد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به شهدای«دنا» بیـا و حـــدیــث «دنـــا» را بـــــــگو شـهــیدان راه خــــــدا را بــــــــگو بیا از دلــــــــیران روایـــت کـنیم ز شیران ایـران حکا یـت کـنیم از آنانکه عشق وطــن بـوده اند دلـــــیران مرز کـــــهـن بــوده اند به جامه سپیدان و عزمِ بلـــــند ازآن رو ندیده است ایران گزند همانانـکه عــــزم سفر کــرده اند به دریـا زدند و خــــطر کــرده اند خــریــدار عــشق و بلا بـوده اند وفــــــا دار ناو «دنا» بــــــــوده انـد به امیال شخصی خود پـــا زدند به موج خـــــــــروشان دریــا زدند به دسـت خـیانت فـدایی شدند گذشته ز جان و خــدایی شدند خـیانت به قـاموس دریـا شـده که مشت کثیف ستم وا شـده 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روايت یکی از این شب‌ها این شبها هوای همدان سرد و باد بهاری شدید است . مردم، میدان را تسخیر کرده و دلها را فتح. میپرسی با چه سلاحی؟؟ یکی با پرچم یکی با پلاکارد یکی هم با مشت های گره کرده و دیگری با کودکی در آغوش که درپناه اعتماد به خدا و حق بودن راه مادرش، غرق در خواب شیرین است. این شب ها برای ما حکم فینال مسابقات جهانی را دارد .حاضر نیستیم حتی لحظه ای از آن را از دست بدهیم. چشم می چرخانم؛ در میانه ی میدان ،پشت چراغ قرمز، زنی ایستاده محکم با دستانی فشرده فریاد میزند. توجه من و همراهانم را به خود جلب می‌کند. جلو می‌رویم؛ حالا صدایش را بهتر می شنویم : برای ایران ، همه باهم ✊ برادرمن برای ایران ، 💪 برادر با غیرتم خدا قوت . به تنهایی شور و هیجان را تزریق می‌کند داخل خودرو ها .شوری از جنس امید و اتحاد و مانند آهنربا نگاه سرنشینان ماشین های گذری را به خود جلب می‌کند. از همه جالب‌تر واکنش آدم‌هایی است که شاید در افکار خود غوطه ورند و وقتی به خود می آیند دست تکان می‌دهند به نشانه ی پیروزی✌️ ، به نشانه اتحاد🤝. دختری را دیدم که یادش می افتد پشت شیشه ی ماشین پرچمی خوابیده ؛سریع برمی‌دارد و تکانش میدهد.🇮🇷 مادربزرگ ها برایش دست تکان می‌دهند و دعای خیر میکنند.🤲 عده ای که اصلا به ظاهرشان نمی‌خورد و به قول خودمان مکشوفه اند در پاسخش پرچم تکان می‌دهند و فوری پوستر امام شهیدمان را از روی صندلی برمی‌دارند و نشان می دهند. بعضی ماشین ها اما با ایما و اشاره و زبانی ساز مخالف می‌زنند... من و دوستانم با پلاکاردهایمان کنارش می‌رویم ... حالا پلاکارد های ما هم با رهگذران حرف می‌زنند... تصمیم میگیریم هر شب اینجا جمع شویم... شب بعد پرچم می آوریم به ماشین هایی که پرچم ندارند پرچم می دهیم و به کودکان برچسب... مردی کنارمان می ایستد، می‌گوید شما از طرف کجایید که به بچه ها استیکر می دهید؟ دوستم می گوید مردمی هستیم. شماره کارت می‌گیرد برای کمک به گروه... شب های بعد میفهمم جانباز جنگ 8ساله بوده، جانباز 50 درصد است... هنوز هم در میدان می بینمش... چند نفر دیگر هم پرچم به دست می‌آیند کنارمان، مانند یک زنجیر شده‌ایم... زنجیره ای از افراد با هدف های مشترک... آری ،سلاح ما قلب هاییست که برای ایران متحد و یکدل شده.🇮🇷 ✍ پروین کاظمی پور خسروی و زینب پورمیدانی 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شباهتِ دو صحنه، تفاوتِ سکانس‌ها دو برداشت از صحنه‌های سینمایی به ظاهر متفاوت را کنار هم میگذارم. تصویر آغازین هر دو مشترک است، با این عنوان:«این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده». اما یکی را در قاب تلویزیون و دیگری را بارها و بارها در قاب همین گوشیِ جا خوش کرده در دستانم میبینم. اول یک سکانس از فیلم دلیران تنگستان، بازیگری در دیالوگی طلایی می‌گوید:«دشمن بهترین راه رو برای نابودی استقلال ما به کار گرفته، جنگ، تبلیغ، تتمیع و قحطی مصنوعی.بدبختی اینجاست که عاملین اجرای همه این‌ها خائنین معروف هستند». با پایان دیالوگ، نوایِ:«ایران، اگر دل تورا شکستند...» از سالار عقیلی پخش می‌شود. مکث! زمان پخش سکانس دوم، کمتر از یک دقیقه است. یک قهرمان، بیسیم به دست، با آن انگشتر حدید، سنگِ استقامت، شجاعت و قدرت، خالق صحنه‌ای می‌شود که تنها از یک نویسنده، تصویر بردار و کارگردان برمی‌آید. لب می‌گشاید و معجزه‌ای رقم می‌زند، با تکرار رمز اعجاب‌انگیز «یا فاطمة الزهرا» صحنه‌ای تاریخی را رقم می‌زند؛ که از همان لحظه تا آخرین لحظه دنیا کابوس ظالمان جهان شود. بستن تنگه هرمز و آغازی بر پایان هیمنه دژخیمان جهان. آن مرد تنها در یک حرکت، آرزوی همه وطن پرستان از کوروش تا به امروز را به تحقق رساند که همگان بدانند، کلید داری این خلیج میراث ایرانیان است. از هخامنشیان تا غیوران تنگستان، از شهید دلواری تا تنگسیری. از سکانس‌هایی که مدیونِ غیرت اهالی و فرزندان دلیر تنگستان از توابع بوشهر‌ِ دلاور خیز بوده، تنها یک برداشت دارم، می‌خواهند در یک جمله بگویند:«ایدئولوژی یک ایرانی همیشه نشان دهنده و بیان‌گر یک چیز است، آن هم دفاع از استقلال و خاک وطن.» نقطه اشتراک ایرانی‌ها را در همین نقطه از پازل پیدا می‌کنم و کنار هم می‌گذارم، تا پازل هویت اصیل ایرانی در ذهنم تکمیل تر شود. جایی که شهید دلواری می‌گوید:«چگونه می‌توانم بی‌طرفی اختیار کنم در حالی که استقلال ایران در معرض خطر قرار گرفته‌است؟» و سردار شهید تنگسیری، شاهرگ اقتصادی جهان را با یک رمز و ایمانی راسخ، مسدود می‌کند. لبریز از غرور ریشه‌ی ایرانی بودن، با خود مرور میکنم در کدام سمت از تاریخ ایستاده‌ام‌؟ دست خیالاتم را میگیرم، به میانه‌ی مرداد ماه آن تابستان گرمِ سال ۱۲۹۴ می‌برم. همان روزهایی که نیروهای اشغالگر، قصد اشغال بوشهر و نواحی ساحلی اطراف را داشتند. به اوایل آن رمضانی که رئیسعلی با دوستش خالو، تصمیم به اعلام آمادگی برای ایستادن در برابر پیشروی متجاوزان انگلیسی و دفاع از بوشهر گرفتند. تصمیمی سخت، اما شجاعانه و محکم، که باعث بیداری و تشویق سایر مبارزان تنگستان شد. یادگاری‌اش هم قبرستانیست از متجاوزین انگلیسی. یک قرن جلوتر می‌آیم ،به رمضانی که گذشت برمی‌گردم، همان رمضانی که تصمیمی عزتمندانه برای ایران گرفته شد. ابر فرمانده ایرانی و دریابانان شجاع و غیورِ آب‌های نیلگون خون و شرف، خلیج همیشه فارس، پس از ۲۰۰ سال حاکمیت ایران بر تنگه هرمز را با اتکا به ایمان راسخ‌شان به خدا که تنها قدرت و ورای هر قدرتی است تثبیت کردند. کاری کردند که ممکن نیست از چشم هیچ انسانی پوشانده بماند. همه امروز می‌دانند خلیج فارس گورستان متجاوزین و محل اهتزاز باشکوه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران است. و البته وعده خداست، که «إِنّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ» (به یقین ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت). از خود میپرسم، چه درس‌هایی برای تاریخ و مردمان جهان داریم؟ از بیرون چگونه به‌نظر می‌آییم؟ پاسخ این است: ما اندیشه صادر می‌کنیم؛ اندیشه‌ی «مقاومت». از شهید دلواری که در برابر قدرت‌ انگلیس خط و نشان می‌کشید، سینه سپر می‌کرد و می‌گفت:«خانه ما کوه است و انهدام و تخریب آن‌ها خارج از حیطه قدرت امپراتوری بریتانیای کبیر است. بدیهی است که در صورت جنگ با ما، تا آخرین حد امکان مقاومت خواهیم کرد.» تا شهید تنگسیری که می‌گفت:«می‌ایستیم تا آخرین نفر،اگر همه‌‌مان جانمان را برای کشورمان و ملت بدهیم، افتخار می‌کنیم اما حاضر نیستیم دشمن حتی یک وجب به آب‌های کشورمان وارد شود و اگر تعدی کند، تودهنی خواهد خورد.» با این حال مغرور دستاوردها هم نمی‌شویم، قدرت خود را مدیون خدا می‌دانیم که دریابانِ دریادلمان هم می‌گوید:«اگر از خدا بترسیم او همه چیز را از ما می‌ترساند. هرچه داریم از خداست. اگر لحظه‌ای احساس کنیم موفقیت‌ها به‌خاطر افراد است، یعنی شکست خورده‌ایم.» دلواری و تنگسیری تفاوتی ندارد. مکتب، مسیر و اندیشه همان است. اندیشه‌ی مقاومت در برابر بیگانه، دفاع از خاک، استقلال وطن و تنبیه استعمارگران متجاوز. ✍ فرحانه حیاتی 📍 کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«خون دلی که لعل شد» چهل روز به خودم اجازه‌ی عزاداری ندادم، از همان لحظه‌ای که خبر را شنیدم. همه گریه می‌کردند، همه زمین افتاده بودند حتی همسر همیشه بی‌خیال می‌گفت‌ توان ایستادن روی پاهایم را ندارم. من هم تمام آن روز لرزیدم. گریه هم کردم؛ در حقیقت فقط اشک ریختم. اما اینجا و آنجا و هر جا دستم رسید حرف از خدای تو زدم که زنده است، حرف از خون تو که دارد نیل را برای ما می‌شکافد. به همه می‌گفتم بایستید که کفتارها چشم انتظار افتادن ما هستند. چهل روز با همین حال جلو رفتم. عکس‌هایت را باز نکردم. هیچ‌کدام از کلیپ‌هارا ندیدم. می‌ترسیدم صبر از دست بدهم. یکبار مجبور شدم سری به سایت شما بزنم، همان‌جا که صفحه‌ی اصلی و همیشگی جستجوهایم بود. کافی بود کلمه‌ی بیانات را ببینم تا حقیقت نبودنت روی قلبم آوار شود. بیان شما دیگر به روز نمی‌شود. من حرف‌های تو را نمی‌شنوم. مگر سهم من از شما چیزی جز حرف‌هایت بود. با همان‌ها از نوجوانی تا اینجا آمده بودم. با همان حرف‌ها تو مرا از شهرستان کوچکی هزار کیلومتر دورتر، شیفته و واله‌ی خود کرده بودی. به من نقشه‌ی راه زندگی داده بودی. هدف کوتاه و آرمان بلند داده بودی و سهم من از شما معشوق همه‌چیز تمام، لبخندهایی بود که از قاب تلویزیون می‌دیدم و دلشوره وقتی صدای مهربانت خش‌دار می‌شد. می‌دانی آقا، من اهل خیال‌پردازی‌ام. از همان بچگی همین بودم. در خیال‌هایم به گذشته و آینده، به سیاره‌ها و ستاره‌ها و حتی بهشت و جهنم زیاد سفر کرده‌‌ام. اما هیچ وقت جرات نکردم یک خیال را به تصوراتم راه بدهم، آن هم زندگی در دنیایی بود که شما در آن نباشی و حالا چهل روز از تحملِ واقعیت آن خیال گذشته! حالا به دلم اجازه داده‌ام که برای تو ببارد و بیا ببین دیگر هیچ ابری به پای طوفان‌های دل من نمی‌رسد. آقا! ما بدون تو جنگیدیم، بدون تو زخم خوردیم، بدون تو صبر کردیم و در تمام این مدت من به این فکر کردم که اگر تو بودی، اگر دوباره قامت رعنایت را در قاب تلویزیون می‌دیدم چه می‌گفتی؟ کدام کارمان را تحسین می‌کردی و از کدام پرتگاه حذرمان می‌دادی؟ آقا جان! ما چهل روز است بدون تو زندگی کرده‌ایم، فقط به امید اینکه تو در آن قله که وعده‌اش را به ما دادی پرچم به دست ایستاده‌ای به تماشای ما که داریم سمت تو می‌آییم، سمت تمام آن آرزوهای قشنگ و بلندی که همیشه برای ما می‌خواستی... ✍ مریم صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
پادکست میدان خیابان.mp3
زمان: حجم: 7.8M
🎙 امین خدایار 📍کردستان ✍ سنا باتمانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کودکان این موکب داستان‌های قشنگی دارند: فاطمه‌حسنا دوشب است با دوستش می‌آید.چادرش را چه خانومانه سر کرده است. چند بار رفت و آمد و هر دفعه گفت: می‌شه بازم کبوتر دربیاریم؟ می‌شه بازم برای رزمنده‌ها بنویسیم؟ و در آخر با همان شیرین‌زبانی‌اش از من می‌خواهد که در موکب کمکم کند. با اشتیاق قبول می‌کنم و چه ذوقی می‌کند. از سنش می‌پرسم. با چشمان برق‌زده می‌گوید: امروز به سن تکلیف رسیدم. چشمانم قلبی می‌شود و بغلش می‌کنم. محمدهادی هم دیشب گفت می‌خواهد کمک کند. پسرک سبزه و بازیگوشی که یکجا بند نمی‌شود. از آنها که مادر در حسرت لحظه‌ای نشستن اوست. نام دخترک کاپشن سبز را نپرسیدم. آرام می‌آید و در گوشه‌ای کاردستی‌اش را درست می‌کند و می‌رود. آن پسربچه زبر و زرنگ کاپشن قرمز هم خوب هوای دوست و فامیلش را دارد. هر شب دست چند نفر را می‌گیرد و می‌آید و فرز کارش را انجام می‌دهد و می‌رود. البته حواسش هست حتما هم خودش جایزه بگیرد هم دوستانش. نقطه عطف موکب امشب، آن سه پسر نوجوانی بودند که وقتی وارد شدند، یک لحظه چشمانم گرد شد. اما سعی کردم به رو نیاورم و عادی باشم. موشک درست کردند و نوشتند و جاکلیدی گرفتند. موقع رفتن دیدم یکی‌شان کلیدش را به جاکلیدی آویزان کرده. چه سرعت عملی! من هم باید یاد بگیرم هدیه‌هایم را سریع استفاده کنم نه اینکه بگذارم کمد تا بعد چه شود! بعد از چند دقیقه یکی‌شان برگشت و گفت می‌خواهم کمک کنم. گوشه‌ای از کار را دادم و انجام داد. شما داش‌مشتی‌ها را تصور کن،اینها نوجوانشان بودند، همان نقش امین حیایی در اخراجی‌ها. خاکی و بی‌ادعا. از اینها که بگذریم، موکب امشب بزرگترهای حال‌خوب‌کن هم داشت. مثل دوست خوبم که موقع جمع کردن موکب، چند عکس کوچک زیبای سرداران شهید این روزها را داد و گفت: دوستی داده برای موکب کودک. و آن خانمی که وقتی دیگر برق موکب هم خاموش شده بود، یک صد تومانی داد و گفت: ببخشید کم است، برای موکب خرجش کنید. و حالا دیگر برای من فقط شرمندگی و شکر مانده‌ است برای این همه لطف خدای مهربانم که این شب‌ها را،بعثت این مردم را، این کودکان را و این موکب ساده پر از عشق را تجربه کنم. ✍ اکرم گوهریان 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org