#روایت_دویستوهفدهم
#سروده_چهار
به شهدای«دنا»
بیـا و حـــدیــث «دنـــا» را بـــــــگو
شـهــیدان راه خــــــدا را بــــــــگو
بیا از دلــــــــیران روایـــت کـنیم
ز شیران ایـران حکا یـت کـنیم
از آنانکه عشق وطــن بـوده اند
دلـــــیران مرز کـــــهـن بــوده اند
به جامه سپیدان و عزمِ بلـــــند
ازآن رو ندیده است ایران گزند
همانانـکه عــــزم سفر کــرده اند
به دریـا زدند و خــــطر کــرده اند
خــریــدار عــشق و بلا بـوده اند
وفــــــا دار ناو «دنا» بــــــــوده انـد
به امیال شخصی خود پـــا زدند
به موج خـــــــــروشان دریــا زدند
به دسـت خـیانت فـدایی شدند
گذشته ز جان و خــدایی شدند
خـیانت به قـاموس دریـا شـده
که مشت کثیف ستم وا شـده
📍مشهد مقدس
✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفدهم
روايت یکی از این شبها
این شبها هوای همدان سرد و باد بهاری شدید است .
مردم، میدان را تسخیر کرده و دلها را فتح.
میپرسی با چه سلاحی؟؟
یکی با پرچم یکی با پلاکارد یکی هم با مشت های گره کرده و دیگری با کودکی در آغوش که درپناه اعتماد به خدا و حق بودن راه مادرش، غرق در خواب شیرین است.
این شب ها برای ما حکم فینال مسابقات جهانی را دارد .حاضر نیستیم حتی لحظه ای از آن را از دست بدهیم.
چشم می چرخانم؛ در میانه ی میدان ،پشت چراغ قرمز، زنی ایستاده محکم با دستانی فشرده فریاد میزند. توجه من و همراهانم را به خود جلب میکند.
جلو میرویم؛
حالا صدایش را بهتر می شنویم : برای ایران ، همه باهم ✊ برادرمن برای ایران ، 💪 برادر با غیرتم خدا قوت .
به تنهایی شور و هیجان را تزریق میکند داخل خودرو ها .شوری از جنس امید و اتحاد و مانند آهنربا نگاه سرنشینان ماشین های گذری را به خود جلب میکند.
از همه جالبتر واکنش آدمهایی است که شاید در افکار خود غوطه ورند و وقتی به خود می آیند دست تکان میدهند به نشانه ی پیروزی✌️ ، به نشانه اتحاد🤝.
دختری را دیدم که یادش می افتد پشت شیشه ی ماشین پرچمی خوابیده ؛سریع برمیدارد و تکانش میدهد.🇮🇷
مادربزرگ ها برایش دست تکان میدهند و دعای خیر میکنند.🤲
عده ای که اصلا به ظاهرشان نمیخورد و به قول خودمان مکشوفه اند در پاسخش پرچم تکان میدهند و فوری پوستر امام شهیدمان را از روی صندلی برمیدارند و نشان می دهند.
بعضی ماشین ها اما با ایما و اشاره و زبانی ساز مخالف میزنند...
من و دوستانم با پلاکاردهایمان کنارش میرویم ... حالا پلاکارد های ما هم با رهگذران حرف میزنند...
تصمیم میگیریم هر شب اینجا جمع شویم...
شب بعد پرچم می آوریم به ماشین هایی که پرچم ندارند پرچم می دهیم و به کودکان برچسب...
مردی کنارمان می ایستد، میگوید شما از طرف کجایید که به بچه ها استیکر می دهید؟
دوستم می گوید مردمی هستیم.
شماره کارت میگیرد برای کمک به گروه... شب های بعد میفهمم جانباز جنگ 8ساله بوده، جانباز 50 درصد است... هنوز هم در میدان می بینمش...
چند نفر دیگر هم پرچم به دست میآیند کنارمان، مانند یک زنجیر شدهایم... زنجیره ای از افراد با هدف های مشترک...
آری ،سلاح ما قلب هاییست که برای ایران متحد و یکدل شده.🇮🇷
✍ پروین کاظمی پور خسروی و زینب پورمیدانی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهجدهم
شباهتِ دو صحنه، تفاوتِ سکانسها
دو برداشت از صحنههای سینمایی به ظاهر متفاوت را کنار هم میگذارم. تصویر آغازین هر دو مشترک است، با این عنوان:«این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده».
اما یکی را در قاب تلویزیون و دیگری را بارها و بارها در قاب همین گوشیِ جا خوش کرده در دستانم میبینم.
اول یک سکانس از فیلم دلیران تنگستان، بازیگری در دیالوگی طلایی میگوید:«دشمن بهترین راه رو برای نابودی استقلال ما به کار گرفته، جنگ، تبلیغ، تتمیع و قحطی مصنوعی.بدبختی اینجاست که عاملین اجرای همه اینها خائنین معروف هستند».
با پایان دیالوگ، نوایِ:«ایران، اگر دل تورا شکستند...» از سالار عقیلی پخش میشود.
مکث!
زمان پخش سکانس دوم، کمتر از یک دقیقه است.
یک قهرمان، بیسیم به دست، با آن انگشتر حدید، سنگِ استقامت، شجاعت و قدرت، خالق صحنهای میشود که تنها از یک نویسنده، تصویر بردار و کارگردان برمیآید.
لب میگشاید و معجزهای رقم میزند، با تکرار رمز اعجابانگیز «یا فاطمة الزهرا» صحنهای تاریخی را رقم میزند؛ که از همان لحظه تا آخرین لحظه دنیا کابوس ظالمان جهان شود. بستن تنگه هرمز و آغازی بر پایان هیمنه دژخیمان جهان. آن مرد تنها در یک حرکت، آرزوی همه وطن پرستان از کوروش تا به امروز را به تحقق رساند که همگان بدانند، کلید داری این خلیج میراث ایرانیان است. از هخامنشیان تا غیوران تنگستان، از شهید دلواری تا تنگسیری.
از سکانسهایی که مدیونِ غیرت اهالی و فرزندان دلیر تنگستان از توابع بوشهرِ دلاور خیز بوده، تنها یک برداشت دارم، میخواهند در یک جمله بگویند:«ایدئولوژی یک ایرانی همیشه نشان دهنده و بیانگر یک چیز است، آن هم دفاع از استقلال و خاک وطن.»
نقطه اشتراک ایرانیها را در همین نقطه از پازل پیدا میکنم و کنار هم میگذارم، تا پازل هویت اصیل ایرانی در ذهنم تکمیل تر شود.
جایی که شهید دلواری میگوید:«چگونه میتوانم بیطرفی اختیار کنم در حالی که استقلال ایران در معرض خطر قرار گرفتهاست؟»
و سردار شهید تنگسیری، شاهرگ اقتصادی جهان را با یک رمز و ایمانی راسخ، مسدود میکند.
لبریز از غرور ریشهی ایرانی بودن، با خود مرور میکنم در کدام سمت از تاریخ ایستادهام؟
دست خیالاتم را میگیرم، به میانهی مرداد ماه آن تابستان گرمِ سال ۱۲۹۴ میبرم. همان روزهایی که نیروهای اشغالگر، قصد اشغال بوشهر و نواحی ساحلی اطراف را داشتند. به اوایل آن رمضانی که رئیسعلی با دوستش خالو، تصمیم به اعلام آمادگی برای ایستادن در برابر پیشروی متجاوزان انگلیسی و دفاع از بوشهر گرفتند. تصمیمی سخت، اما شجاعانه و محکم، که باعث بیداری و تشویق سایر مبارزان تنگستان شد. یادگاریاش هم قبرستانیست از متجاوزین انگلیسی.
یک قرن جلوتر میآیم ،به رمضانی که گذشت برمیگردم، همان رمضانی که تصمیمی عزتمندانه برای ایران گرفته شد. ابر فرمانده ایرانی و دریابانان شجاع و غیورِ آبهای نیلگون خون و شرف، خلیج همیشه فارس، پس از ۲۰۰ سال حاکمیت ایران بر تنگه هرمز را با اتکا به ایمان راسخشان به خدا که تنها قدرت و ورای هر قدرتی است تثبیت کردند. کاری کردند که ممکن نیست از چشم هیچ انسانی پوشانده بماند. همه امروز میدانند خلیج فارس گورستان متجاوزین و محل اهتزاز باشکوه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران است. و البته وعده خداست، که «إِنّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ» (به یقین ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت).
از خود میپرسم، چه درسهایی برای تاریخ و مردمان جهان داریم؟
از بیرون چگونه بهنظر میآییم؟
پاسخ این است:
ما اندیشه صادر میکنیم؛ اندیشهی «مقاومت».
از شهید دلواری که در برابر قدرت انگلیس خط و نشان میکشید، سینه سپر میکرد و میگفت:«خانه ما کوه است و انهدام و تخریب آنها خارج از حیطه قدرت امپراتوری بریتانیای کبیر است. بدیهی است که در صورت جنگ با ما، تا آخرین حد امکان مقاومت خواهیم کرد.»
تا شهید تنگسیری که میگفت:«میایستیم تا آخرین نفر،اگر همهمان جانمان را برای کشورمان و ملت بدهیم، افتخار میکنیم اما حاضر نیستیم دشمن حتی یک وجب به آبهای کشورمان وارد شود و اگر تعدی کند، تودهنی خواهد خورد.»
با این حال مغرور دستاوردها هم نمیشویم، قدرت خود را مدیون خدا میدانیم که دریابانِ دریادلمان هم میگوید:«اگر از خدا بترسیم او همه چیز را از ما میترساند. هرچه داریم از خداست. اگر لحظهای احساس کنیم موفقیتها بهخاطر افراد است، یعنی شکست خوردهایم.»
دلواری و تنگسیری تفاوتی ندارد. مکتب، مسیر و اندیشه همان است. اندیشهی مقاومت در برابر بیگانه، دفاع از خاک، استقلال وطن و تنبیه استعمارگران متجاوز.
✍ فرحانه حیاتی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونوزدهم
«خون دلی که لعل شد»
چهل روز به خودم اجازهی عزاداری ندادم، از همان لحظهای که خبر را شنیدم. همه گریه میکردند، همه زمین افتاده بودند حتی همسر همیشه بیخیال میگفت توان ایستادن روی پاهایم را ندارم. من هم تمام آن روز لرزیدم. گریه هم کردم؛ در حقیقت فقط اشک ریختم. اما اینجا و آنجا و هر جا دستم رسید حرف از خدای تو زدم که زنده است، حرف از خون تو که دارد نیل را برای ما میشکافد. به همه میگفتم بایستید که کفتارها چشم انتظار افتادن ما هستند. چهل روز با همین حال جلو رفتم. عکسهایت را باز نکردم. هیچکدام از کلیپهارا ندیدم. میترسیدم صبر از دست بدهم. یکبار مجبور شدم سری به سایت شما بزنم، همانجا که صفحهی اصلی و همیشگی جستجوهایم بود. کافی بود کلمهی بیانات را ببینم تا حقیقت نبودنت روی قلبم آوار شود. بیان شما دیگر به روز نمیشود. من حرفهای تو را نمیشنوم. مگر سهم من از شما چیزی جز حرفهایت بود. با همانها از نوجوانی تا اینجا آمده بودم. با همان حرفها تو مرا از شهرستان کوچکی هزار کیلومتر دورتر، شیفته و والهی خود کرده بودی. به من نقشهی راه زندگی داده بودی. هدف کوتاه و آرمان بلند داده بودی و سهم من از شما معشوق همهچیز تمام، لبخندهایی بود که از قاب تلویزیون میدیدم و دلشوره وقتی صدای مهربانت خشدار میشد.
میدانی آقا، من اهل خیالپردازیام. از همان بچگی همین بودم. در خیالهایم به گذشته و آینده، به سیارهها و ستارهها و حتی بهشت و جهنم زیاد سفر کردهام. اما هیچ وقت جرات نکردم یک خیال را به تصوراتم راه بدهم، آن هم زندگی در دنیایی بود که شما در آن نباشی و حالا چهل روز از تحملِ واقعیت آن خیال گذشته! حالا به دلم اجازه دادهام که برای تو ببارد و بیا ببین دیگر هیچ ابری به پای طوفانهای دل من نمیرسد.
آقا! ما بدون تو جنگیدیم، بدون تو زخم خوردیم، بدون تو صبر کردیم و در تمام این مدت من به این فکر کردم که اگر تو بودی، اگر دوباره قامت رعنایت را در قاب تلویزیون میدیدم چه میگفتی؟ کدام کارمان را تحسین میکردی و از کدام پرتگاه حذرمان میدادی؟
آقا جان! ما چهل روز است بدون تو زندگی کردهایم، فقط به امید اینکه تو در آن قله که وعدهاش را به ما دادی پرچم به دست ایستادهای به تماشای ما که داریم سمت تو میآییم، سمت تمام آن آرزوهای قشنگ و بلندی که همیشه برای ما میخواستی...
✍ مریم صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
پادکست میدان خیابان.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
#روایت_دویستوبیست
#پادپخش_چهاردهم
🎙 امین خدایار
📍کردستان
✍ سنا باتمانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستویکم
کودکان این موکب داستانهای قشنگی دارند:
فاطمهحسنا دوشب است با دوستش میآید.چادرش را چه خانومانه سر کرده است.
چند بار رفت و آمد و هر دفعه گفت: میشه بازم کبوتر دربیاریم؟ میشه بازم برای رزمندهها بنویسیم؟ و در آخر با همان شیرینزبانیاش از من میخواهد که در موکب کمکم کند.
با اشتیاق قبول میکنم و چه ذوقی میکند.
از سنش میپرسم. با چشمان برقزده میگوید: امروز به سن تکلیف رسیدم. چشمانم قلبی میشود و بغلش میکنم.
محمدهادی هم دیشب گفت میخواهد کمک کند. پسرک سبزه و بازیگوشی که یکجا بند نمیشود. از آنها که مادر در حسرت لحظهای نشستن اوست.
نام دخترک کاپشن سبز را نپرسیدم. آرام میآید و در گوشهای کاردستیاش را درست میکند و میرود.
آن پسربچه زبر و زرنگ کاپشن قرمز هم خوب هوای دوست و فامیلش را دارد. هر شب دست چند نفر را میگیرد و میآید و فرز کارش را انجام میدهد و میرود. البته حواسش هست حتما هم خودش جایزه بگیرد هم دوستانش.
نقطه عطف موکب امشب، آن سه پسر نوجوانی بودند که وقتی وارد شدند، یک لحظه چشمانم گرد شد. اما سعی کردم به رو نیاورم و عادی باشم.
موشک درست کردند و نوشتند و جاکلیدی گرفتند. موقع رفتن دیدم یکیشان کلیدش را به جاکلیدی آویزان کرده. چه سرعت عملی! من هم باید یاد بگیرم هدیههایم را سریع استفاده کنم نه اینکه بگذارم کمد تا بعد چه شود!
بعد از چند دقیقه یکیشان برگشت و گفت میخواهم کمک کنم. گوشهای از کار را دادم و انجام داد.
شما داشمشتیها را تصور کن،اینها نوجوانشان بودند، همان نقش امین حیایی در اخراجیها. خاکی و بیادعا.
از اینها که بگذریم، موکب امشب بزرگترهای حالخوبکن هم داشت. مثل دوست خوبم که موقع جمع کردن موکب، چند عکس کوچک زیبای سرداران شهید این روزها را داد و گفت: دوستی داده برای موکب کودک.
و آن خانمی که وقتی دیگر برق موکب هم خاموش شده بود، یک صد تومانی داد و گفت: ببخشید کم است، برای موکب خرجش کنید.
و حالا دیگر برای من فقط شرمندگی و شکر مانده است برای این همه لطف خدای مهربانم که این شبها را،بعثت این مردم را، این کودکان را و این موکب ساده پر از عشق را تجربه کنم.
✍ اکرم گوهریان
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستودوم
#سروده_پنج
ای یاد تو رطل گران،وطنم ایران
ای سمبل خوش گهران،وطنم ایران
ای مونس روح و روان،وطنم ایران
ای قامتت گرز گران،وطنم ایران
ای سر به سر تیر و کمان،وطنم ایران
قرص قمر به کهکشان،وطنم ایران
شمایلت در تب و تاب،وطنم ایران
📍کردستان-قروه
✍ محسن سامی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوسوم
سر ایران با هیچکس تعارف نداریم
چند بار دیدم که شالش از سرش سر میخورد و روی شانهاش میافتاد، اما دستش حتی برای یک لحظه پرچم و پوستر رهبری را رها نمیکرد. پرچم را بالای سرش میچرخاند و مثل موج، از این سو به آن سوی جمعیت میرفت.
راستش را بخواهید، چند بار دلم گرفت، با خودم گفتم: «حتماً میخواد اعصاب ما رو خورد کنه، انگار بیخیال حجاب وسط این جمعیت راه میره.»
اما وقتی رسید کنار خانوادهاش، با همان دستهایی که پرچم را محکم گرفته بود، شالش را جلو کشید و موهایش را پوشاند. آن لحظه کمی آرام شدم. سعی کردم با خودم کنار بیایم و بگویم: «شاید حواسش نبوده... شاید توی این شلوغی از دستش در رفته.»
چند دقیقهای با خودم کلنجار رفتم که جلو نروم، چیزی نگویم، اما نتوانستم. قدمهایم را محکم برداشتم و به سمتش رفتم. با لحنی آرام گفتم:
«میشه چند لحظه با هم صحبت کنیم؟»
دلم میخواست باب گفتوگو باز شود تا لابهلای حرفهایم، کنایهای به پوششاش بزنم، یک تذکر نرم، یک گیر ریز.
در همین فکر بودم که برگشت، نگاهم کرد و با لبخندی ملایم گفت: «من نمیتونم مصاحبه کنم، بلد نیستم خوب حرف بزنم.»
حالا عشوهاش هم رفت روی اعصابم، شاید خدا او را سر راه من سبز کرده بود تا میزان صبر ام را بیازماید!
نفس عمیقی کشیدم و با جدیتی که از ته دلم میآمد گفتم:
«مسلمًا برات کشورت مهم بوده که اینجایی. حتماً نسبت به اون پوستر توی دستت یه حسی داشتی. میتونستی الآن کنار خانوادهات تو خونه باشی، استراحت کنی. اما اومدی. پس حتماً دلیلی داری، درسته؟»
نگاهش عوض شد. تعجب کرد. انگار انتظار چنین حرفی را نداشت. چند ثانیه سکوت کرد؛ سکوتی که داشت در آن چیزی را درون خودش سبکسنگین میکرد.
بعد، ناگهان صدایش جان گرفت. محکم، واضح و پر از احساس گفت: «من وطنمو دوست دارم. من هم یک ایرانیام. به اندازه خودم توی این سرزمین سهم دارم. حالا برای دفاع از این خاک، تصمیم گرفتم بیام وسط مردم. چرا باید تو خونه بشینم و فقط نگاه کنم؟ وقتی رهبرم گفته الان وقت حضوره، چرا باید خیابون رو خالی بذارم؟ چرا اسم من بین کسانی باشه که پشت وطنشون رو خالی میکنن؟ من نمیخوام جزء وطنفروشها باشم.»
زنهای اطرافمان با چشمانی گرد شده، حرف هایی که بین ما رد و بدل میشد را گوش میدادند. لحنمان انگار شبیه دو نفری بود که دارند با هم بحث میکنند، اما زیر این لحنِ تند، آتشی از عشق به وطن شعله میکشید.
دختر جوان، حالا دیگر بغضی در صدا و آتشی در نگاهش داشت. موتور دلش که روشن شد، بیاختیار حرف میزد، هر کلمهاش از ته جانش بیرون میآمد.
مشتش را دور میله پرچم محکمتر فشرد؛ آنقدر محکم که فکر کردم الان میله در دستانش خم میشود. ادامه داد:
«به خاطر این آب و خاک، تا پای جونم میمونم. همین مونده اسرائیلِ جانی و اون ترامپ بیعقل برای ما تعیین تکلیف کنن. این خاک، خط قرمز منه...ما سر ایران با هیچکس تعارف نداریم...»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوچهارم
•پرچم های کوچک، نیت های بزرگ•
دیروز به دیدار اقواممان در روستا رفته بودیم. همین که وارد خانهشان شدیم عکس بزرگ امام سید مجتبی خامنهای نمایان شد. ناخودآگاه لبخندی پهن شد روی صورتم.
با تعارفات معمول نشستیم. مثل همیشه آقایان تحلیل های خودشان را از جنگ ارائه میدادند و نسخه میپیچیدند. خانمها هم بعد از احوالپرسی رفتند سراغ پهن کردن بساط خاطره هایشان از جنگ.
وقتی کم کم احساس کردم حوصلهام سر میرود گوشی ام را برداشتم تا عکس هایم را ادیت بزنم.
یکدفعه با صدای مادرم کنجکاو شدم سرم را از توی گوشی بیرون بیاورم:
-به به دست شما درد نکنه چه عیدی قشنگی!
وقتی دیدم صاحبخانه به فرزندان میهمان پرچم عیدی میدهد حسابی از خلاقیتش ذوقی شدم. بچهها هم ذوقشان را با تکان دادن پرچم هایشان نشان میدادند.
همانجا با خودم گفتم مهم برداشتن قدم است؛ گاهی همینقدر کوچک به اندازهی یک پرچم اما با نیتی بزرگ به اندازهی وطن...!
✍ ریحانه حدادی
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
z.khorasaniچـهلم مـاه !.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
#روایت_دویستوبیستوپنج
#پادپخش_پانزدهم
🎙 زهرا خراسانی
📍سمنان
✍ زهرا خراسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_چهارم
#پویش_قائد_امت
به اطلاع دوستداران فرهنگ ایثار و شهادت میرساند، پویش ادبی و هنری قائد امت، که با هدف تسکینی بر قلب های شکسته و کسانی که علاقه مند به مبارزه علیه باطل با سلاح قلم بوده اند در همان روز های ابتدایی جنگ رمضان و شهادت امام و رهبرمان راه اندازی شده بود، در حال نزدیک شدن به روزهای پایانی خود است.
🔸 تنها ۵ روز تا پایان مهلت ارسال آثار باقیست و در شصتمین روز شهادت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(ره) (9 اردیبهشت) مسیر دریافتی آثار بسته خواهد شد. لذا از همه شرکتکنندگان و علاقهمندان دعوت میشود آثار خود در قالب دلنوشته، شعر یا پادکست را تا پیش از پایان مهلت مقرر ارسال نمایند.
باشد که با قلم و صدای خویش، گامی کوچک در پاسداشت یاد رهبر شهیدمان برداریم.
با احترام
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org