#روایت_دویستوبیستویکم
کودکان این موکب داستانهای قشنگی دارند:
فاطمهحسنا دوشب است با دوستش میآید.چادرش را چه خانومانه سر کرده است.
چند بار رفت و آمد و هر دفعه گفت: میشه بازم کبوتر دربیاریم؟ میشه بازم برای رزمندهها بنویسیم؟ و در آخر با همان شیرینزبانیاش از من میخواهد که در موکب کمکم کند.
با اشتیاق قبول میکنم و چه ذوقی میکند.
از سنش میپرسم. با چشمان برقزده میگوید: امروز به سن تکلیف رسیدم. چشمانم قلبی میشود و بغلش میکنم.
محمدهادی هم دیشب گفت میخواهد کمک کند. پسرک سبزه و بازیگوشی که یکجا بند نمیشود. از آنها که مادر در حسرت لحظهای نشستن اوست.
نام دخترک کاپشن سبز را نپرسیدم. آرام میآید و در گوشهای کاردستیاش را درست میکند و میرود.
آن پسربچه زبر و زرنگ کاپشن قرمز هم خوب هوای دوست و فامیلش را دارد. هر شب دست چند نفر را میگیرد و میآید و فرز کارش را انجام میدهد و میرود. البته حواسش هست حتما هم خودش جایزه بگیرد هم دوستانش.
نقطه عطف موکب امشب، آن سه پسر نوجوانی بودند که وقتی وارد شدند، یک لحظه چشمانم گرد شد. اما سعی کردم به رو نیاورم و عادی باشم.
موشک درست کردند و نوشتند و جاکلیدی گرفتند. موقع رفتن دیدم یکیشان کلیدش را به جاکلیدی آویزان کرده. چه سرعت عملی! من هم باید یاد بگیرم هدیههایم را سریع استفاده کنم نه اینکه بگذارم کمد تا بعد چه شود!
بعد از چند دقیقه یکیشان برگشت و گفت میخواهم کمک کنم. گوشهای از کار را دادم و انجام داد.
شما داشمشتیها را تصور کن،اینها نوجوانشان بودند، همان نقش امین حیایی در اخراجیها. خاکی و بیادعا.
از اینها که بگذریم، موکب امشب بزرگترهای حالخوبکن هم داشت. مثل دوست خوبم که موقع جمع کردن موکب، چند عکس کوچک زیبای سرداران شهید این روزها را داد و گفت: دوستی داده برای موکب کودک.
و آن خانمی که وقتی دیگر برق موکب هم خاموش شده بود، یک صد تومانی داد و گفت: ببخشید کم است، برای موکب خرجش کنید.
و حالا دیگر برای من فقط شرمندگی و شکر مانده است برای این همه لطف خدای مهربانم که این شبها را،بعثت این مردم را، این کودکان را و این موکب ساده پر از عشق را تجربه کنم.
✍ اکرم گوهریان
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستودوم
#سروده_پنج
ای یاد تو رطل گران،وطنم ایران
ای سمبل خوش گهران،وطنم ایران
ای مونس روح و روان،وطنم ایران
ای قامتت گرز گران،وطنم ایران
ای سر به سر تیر و کمان،وطنم ایران
قرص قمر به کهکشان،وطنم ایران
شمایلت در تب و تاب،وطنم ایران
📍کردستان-قروه
✍ محسن سامی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوسوم
سر ایران با هیچکس تعارف نداریم
چند بار دیدم که شالش از سرش سر میخورد و روی شانهاش میافتاد، اما دستش حتی برای یک لحظه پرچم و پوستر رهبری را رها نمیکرد. پرچم را بالای سرش میچرخاند و مثل موج، از این سو به آن سوی جمعیت میرفت.
راستش را بخواهید، چند بار دلم گرفت، با خودم گفتم: «حتماً میخواد اعصاب ما رو خورد کنه، انگار بیخیال حجاب وسط این جمعیت راه میره.»
اما وقتی رسید کنار خانوادهاش، با همان دستهایی که پرچم را محکم گرفته بود، شالش را جلو کشید و موهایش را پوشاند. آن لحظه کمی آرام شدم. سعی کردم با خودم کنار بیایم و بگویم: «شاید حواسش نبوده... شاید توی این شلوغی از دستش در رفته.»
چند دقیقهای با خودم کلنجار رفتم که جلو نروم، چیزی نگویم، اما نتوانستم. قدمهایم را محکم برداشتم و به سمتش رفتم. با لحنی آرام گفتم:
«میشه چند لحظه با هم صحبت کنیم؟»
دلم میخواست باب گفتوگو باز شود تا لابهلای حرفهایم، کنایهای به پوششاش بزنم، یک تذکر نرم، یک گیر ریز.
در همین فکر بودم که برگشت، نگاهم کرد و با لبخندی ملایم گفت: «من نمیتونم مصاحبه کنم، بلد نیستم خوب حرف بزنم.»
حالا عشوهاش هم رفت روی اعصابم، شاید خدا او را سر راه من سبز کرده بود تا میزان صبر ام را بیازماید!
نفس عمیقی کشیدم و با جدیتی که از ته دلم میآمد گفتم:
«مسلمًا برات کشورت مهم بوده که اینجایی. حتماً نسبت به اون پوستر توی دستت یه حسی داشتی. میتونستی الآن کنار خانوادهات تو خونه باشی، استراحت کنی. اما اومدی. پس حتماً دلیلی داری، درسته؟»
نگاهش عوض شد. تعجب کرد. انگار انتظار چنین حرفی را نداشت. چند ثانیه سکوت کرد؛ سکوتی که داشت در آن چیزی را درون خودش سبکسنگین میکرد.
بعد، ناگهان صدایش جان گرفت. محکم، واضح و پر از احساس گفت: «من وطنمو دوست دارم. من هم یک ایرانیام. به اندازه خودم توی این سرزمین سهم دارم. حالا برای دفاع از این خاک، تصمیم گرفتم بیام وسط مردم. چرا باید تو خونه بشینم و فقط نگاه کنم؟ وقتی رهبرم گفته الان وقت حضوره، چرا باید خیابون رو خالی بذارم؟ چرا اسم من بین کسانی باشه که پشت وطنشون رو خالی میکنن؟ من نمیخوام جزء وطنفروشها باشم.»
زنهای اطرافمان با چشمانی گرد شده، حرف هایی که بین ما رد و بدل میشد را گوش میدادند. لحنمان انگار شبیه دو نفری بود که دارند با هم بحث میکنند، اما زیر این لحنِ تند، آتشی از عشق به وطن شعله میکشید.
دختر جوان، حالا دیگر بغضی در صدا و آتشی در نگاهش داشت. موتور دلش که روشن شد، بیاختیار حرف میزد، هر کلمهاش از ته جانش بیرون میآمد.
مشتش را دور میله پرچم محکمتر فشرد؛ آنقدر محکم که فکر کردم الان میله در دستانش خم میشود. ادامه داد:
«به خاطر این آب و خاک، تا پای جونم میمونم. همین مونده اسرائیلِ جانی و اون ترامپ بیعقل برای ما تعیین تکلیف کنن. این خاک، خط قرمز منه...ما سر ایران با هیچکس تعارف نداریم...»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوچهارم
•پرچم های کوچک، نیت های بزرگ•
دیروز به دیدار اقواممان در روستا رفته بودیم. همین که وارد خانهشان شدیم عکس بزرگ امام سید مجتبی خامنهای نمایان شد. ناخودآگاه لبخندی پهن شد روی صورتم.
با تعارفات معمول نشستیم. مثل همیشه آقایان تحلیل های خودشان را از جنگ ارائه میدادند و نسخه میپیچیدند. خانمها هم بعد از احوالپرسی رفتند سراغ پهن کردن بساط خاطره هایشان از جنگ.
وقتی کم کم احساس کردم حوصلهام سر میرود گوشی ام را برداشتم تا عکس هایم را ادیت بزنم.
یکدفعه با صدای مادرم کنجکاو شدم سرم را از توی گوشی بیرون بیاورم:
-به به دست شما درد نکنه چه عیدی قشنگی!
وقتی دیدم صاحبخانه به فرزندان میهمان پرچم عیدی میدهد حسابی از خلاقیتش ذوقی شدم. بچهها هم ذوقشان را با تکان دادن پرچم هایشان نشان میدادند.
همانجا با خودم گفتم مهم برداشتن قدم است؛ گاهی همینقدر کوچک به اندازهی یک پرچم اما با نیتی بزرگ به اندازهی وطن...!
✍ ریحانه حدادی
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
z.khorasaniچـهلم مـاه !.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
#روایت_دویستوبیستوپنج
#پادپخش_پانزدهم
🎙 زهرا خراسانی
📍سمنان
✍ زهرا خراسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_چهارم
#پویش_قائد_امت
به اطلاع دوستداران فرهنگ ایثار و شهادت میرساند، پویش ادبی و هنری قائد امت، که با هدف تسکینی بر قلب های شکسته و کسانی که علاقه مند به مبارزه علیه باطل با سلاح قلم بوده اند در همان روز های ابتدایی جنگ رمضان و شهادت امام و رهبرمان راه اندازی شده بود، در حال نزدیک شدن به روزهای پایانی خود است.
🔸 تنها ۵ روز تا پایان مهلت ارسال آثار باقیست و در شصتمین روز شهادت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(ره) (9 اردیبهشت) مسیر دریافتی آثار بسته خواهد شد. لذا از همه شرکتکنندگان و علاقهمندان دعوت میشود آثار خود در قالب دلنوشته، شعر یا پادکست را تا پیش از پایان مهلت مقرر ارسال نمایند.
باشد که با قلم و صدای خویش، گامی کوچک در پاسداشت یاد رهبر شهیدمان برداریم.
با احترام
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوششم
مصلا شده بود پایگاهِ تجمع مردم؛ برای کسب تکلیف. چند گروهِ جوان چادری و مانتویی، به هم نزدیک شدند. رسمی سلاموعلیک کردند و جدا از هم، هرکدام جایی نشستند. 3-4 نفرشان بزرگتر از بقیه نشان میدادند؛ دهه شصتی و هفتادی. سطلهای بزرگِ کیسههای کفشِ را از بغل در ورودی حیاط جابجا کردند و تکیه به دیوار نشستند. یکیشان رو کرد به بقیه.
- بهتره کدورتها رو بزاریم کنار. الان باید جمع شیم کار بکنیم.
تعدادی از خانمهای سن و سالدار، تازه متوجه شدند با کنار کشیدن سطلها، کلی جا جلوی دیوار باز میشود. وسایلشان را برداشتند و از وسط راه رفتند سمت دیوارها. دخترها تلفنهای همراه را درآوردند و شروع کردند به صحبت.
- روز سومه! چرا رهبر جدید انتخاب نمیکنن؟
- فکر کنم طول بکشه. خبرگان نمیتونن وسط اینهمه ترور و گرا دادن، جمع شن یجا.
چند نفر دیگر به جمعشان اضافه شد؛ جوانتر بودند, دهه هشتادی.
- مگه قرار نبود آقا علم انقلاب رو تحویل بده؟
- این یعنی ظهور نزدیکه؟
- راسته میخوان روحانی رو رهبر کنن؟
دو سه نفر از خانمهای مسن و جوانِ دوروبر، چشم و گوششان جمع بحثِ آنها شد.
- مگه الکیه؟ دست پرورده انگلیس رو چه به رهبری انقلاب؟
- نفوذ رو دست کم نگیر. اگه نذارن چی؟
- کاش مجتبی خامنهای رهبر بشه.
یکی از جوانترها، نونِ شروع حرفاش را کشدار ادا کرد.
- نمیذارن!
حواس دوروبریها، به دهان دخترها بود. نگرانی را میشد از چهرهها خواند. خانمی میانسال، سر و دستهایش را بلند کرد رو به آسمان.
- الله دور باشیمیز اوستونده. (خدایا خودت بالای سرمون بمون)
صدای اذان بلند شد. آماده شدند برای نماز. گروه دخترهایی که جدا نشسته بودند هم آمدند. اینبار صمیمیتر باهم رفتار کردند. دو صف 5-6 نفره بودند. شماره رد و بدل کردند و بعضیها از اینکه شمارههایشان پاک شده، چشمهایشان گرد میشد. مدام برمیگشتند و با هم حرف میزدند.
- بیاین فعلا کلیشهزنی رو شروع کنیم. بعد کمکم ببینیم چه کار باید کرد.
وسطیها دور هم حلقه زده بودند و بقیه از مابین سرها، گردن کشیده بودند وسط حلقه. یکی از جوانتر با چفیه سبز عربی دور گردن، خم شده بود روی گوشی.
- گوگل و هوش مصنوعی نیست؛ نمیتونم چیزی پیدا کنم.
بغلدستیِ سن و سالترش سر چرخاند سمتاش.
- قدیما زمان جنگ بدون اینا چطوری پشت جبهه کار میکردن؟
دختر چفیهاش را درآورد و سجاده کرد.
- اونا دشمناشونم قدیمی بود؛ اینترنت لازم نبودن.
مُهری از کیفاش درآورد و گذاشت وسط سجاده.
- از ایتا چند تا کانال پیدا کردم؛ بعد نماز میگردم نمونههای خوب رو میفرستم تو گروه.
یکی از دخترها، پیامکهای گوشیاش را گرفت جلوی بقیه.
- ما قیمت کردیم. اگه طلق از خودمون باشه برش لیزری 150-160 تومنه؛ اگه روی صفحه خودشون بزنن 500-550 تومن.
- خیلی گرونه! اینطوری 5-6 تا بیشتر نمیشه تهیه کرد. رنگ هم میخواد. یه خیابونِ تبریز رو هم نمیشه پوشش داد.
- میدیم چندتا رو قد پولمون برای الگوی اصلی بزنن؛ بقیه رو خودمون روی طلقهای رادیولوژی برش میدیم.
یکی از دخترهایی که ردیف عقب نشسته بود، زد به شانهی نفر جلوییاش. چیزی را از روی صفحه گوشیاش خواند و نشاناش داد. چشمهای نفرات جلویی گرد شد. کف دستها را بالا آوردند و با تعجب به هم نگاه کردند.
- شایعه است! امکان نداره.
- آره بابا نمیشه که تو این وضعیت؟
یکی از جوانترهای ردیف پشتی، دستهایش را ستون بدنش کرده و خم شده بود سمت آنهایی که حرف میزدند. سر و سیاهی چشماش بین دخترهای دو ردیف چپ و راست میشد.
- مگه چی میشه؟ پیکر آقا که نباید روز زمین بمونه!
یکی از همان بزرگترها کاملا چرخید سمتاش .
- مردم برن تشییع، شهرها خالی میمونه و نباید بمونه؛ نرن هم انقلاب دشمنشاد میشه که تشییع رهبرشون خلوت بود.
- سیدحسن نصرالله هم تشییعاش چند ماه طول کشید.
یکیشان از جمع، با چشمهای خیس، حرفشاش را قطع کرد.
- بچهها! داریم از تشییع آقا حرف میزنیم!؟
سکوت توی جمعشان دوید. فرم و رنگ چهرهها عوض شد. بعضی با گوشه روسری و بعضی با سرانگشت، اشکهایشان را پاک کردند.
اقامه نماز دوم توی فضا پیچید. یکی از دخترها یاعلی گفت و بلند شد.
- الله بیوکدی. اسلام امتی اوز باشینا دییر. (خدا بزرگه. امت اسلام، رها به حال خودش نیست.)
✍ زهرا رحیمی
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستوهفتم
#سروده_شش
ما همان مشت گره کرده رهبر هستیم
عشق ومهر به وطن را همه از بر هستیم
دشمن خوار وزبون، یاوه سرایی خاموش
حامیان وطن از جان ودل وسر هستیم
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
🖇اولین نشست مجازی خیابان
📝موضوع:
بررسی اقدامات شاخص مردمی
بررسی جوانب حضور مردم در
خیابانها و استمرار آن
🗓زمان:
شنبه ۵ اردیبهشت، ساعت: ۱۶
👤مهمانان:
آقای امیرمحمد عسکری
مسئول طرح روا
آقای دکتر میثم مهدیار
جامعهشناس
🌐لینک جلسه
#نشست_خیابان
🔶🔸🔸
کانال #حرکت | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd
💻آدرس سایت:Harekatac.ir
#روایت_دویستوبیستوهشتم
یاد بچه های میناب که می افتم بغض گلویم را میفشارد و گریه امانم نمیدهد.
چه اسم های زیبایی داشتند، فاطمه، مریم، هستی، زهرا......
لباس یک دست زیبای مدرسه شجره طیبه را پوشیدند و با هزار امید و آرزو به مدرسه رفتند و در دنیای کودکانه خودشان بودند.
مادر به فاطمه میگوید مادر جان مواظب باش وسایلت را در مدرسه جا نگذاری، ناهار هم یک چیز خوشمزه برایت درست میکنم. فاطمه رفت و مادر در تکاپوی درست کردن غذای مورد علاقه ی دخترش است.
دل مادر آروم و قرار ندارد و آشوب است ولی دلیلش را نمیداند، ناگهان در همین حال پر از هیاهو و دل آشوبی صدای مهیبی به گوشش میرسد. با شنیدن صدا شهر پر از ولوله و غوغا شد، بیرون میآید و از مردم میشنود که مدرسه را زدند، سراسیمه به مدرسه میدود.
اما کار از کار گذشته بود، حالا همه ی هم کلاسی ها به همراه معلم خود شهید شده اند.
یک شهید دیگر هم با آنهاست، بچه ها خیلی او را دوست دارند. امام خامنهای را میگویم، او هم با نوه اش که سنی نداشت به دیدار خدا رفت.
داغ بچه های میناب، داغ رهبر شهیدم و داغ جوانان وطنم همه بر دلم سنگینی میکند.
✍ فاطمه زهرا حبیبی
📍 تهران_اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوبیستونهم
#سروده_هفت
دل های ما را عشق لبریز از مُحبّت کرد
سیّدعلی یک عمر در دل ها اقامت کرد
پشت سر سرو وطن شمشاد قامت بست
سرو وطن در وقت قَدقامت قیامت کرد
چون ذوالفقار آری کلامش تیز و بُرّان بود
از خطبه اش شیطان اکبر سخت وحشت کرد
در پیش روی دشمنان چون موج و طوفان بود
پیوسته تبیین جهاد و هم شجاعت کرد
شد حافظ "جمهوری اسلامی ایران"
با جان و دل از این امانت او حراست کرد
چون کوه بود و خَم به ابرویش نیاورد و
ما را به یک اعجاز لبریز از صلابت کرد
آقا تمام وعده هایش صاف و صادق بود
بُرده دل ما را و لبریز از صداقت کرد
از تفرقه بیزار بود و اتّحاد آورد
آحاد مردم را امین دعوت به وحدت کرد
"اِنّ مَعی رَبّی" به لب ها در حُسینیّه
راز کلیم الله را بر ما حکایت کرد
گفتا که فرعون قعر دریا غرق خواهد شد
او داستان نیل را بر ما روایت کرد
او با خلوص نیّت و ذکر فرج برلب
یک عمر کُنج جمکران با یار خلوت کزد
تنها نه یک حاکم حکیمی باصلابت بود
دریای حکمت بود و در دل ها حکومت کرد
دلبسته ماه خدا بودن چه حکمت داشت
او لحظه پرواز خود تبیین حکمت کرد
از جان شیرین دست شست اما از عهدش نه
او پای قولش صادقانه ماند و خدمت کرد
آقا برای ارتقای این وطن کوشید
مقصود فتح قّلّه بود و سخت همّت کرد
آنقدر خاکی بود این حاکم که جای فرش
در خانه اش تنها به یک زیلو قناعت کرد
در خانه خوانش خالی از خوراک رنگین بود
با یک خورشت ساده در دنیا معیشت کرد
از شرح و بسط فیض انعامش همین کافیست
با مرد مسکین سهم خود را عشق قسمت کرد
بایک عبای ساده و نعلین پُروصله
آمد ولیّ مسلمین شکران نعمت کرد
از چفیه و انگشتری هم چشم پوشید و
وقت حسینیه قناعت یا کرامت کرد
با آرمان های امام راحلش یک عمر
پیر خراسانیّ ما تجدید بیعت کرد
شد از یزید عصر بیزار او حُسینی بود
الگوی عزّت بود و از ذلّت برائت کرد
یار فلسطین بود و یار غزه و لبنان
اینگونه مظلومان عالم را حمایت کرد
عمری جهادت کرد و اجرش هم شهادت شد
ماه خدا بعد از سحر غسل شهادت کرد
غافل کُشی رسم یهود و رسم دژخیم است
صهیون جانی باز بامکرش جنایت کرد
✍ ناصر دوستی
📍زنجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org