#روایت_دویستوهفتم
#سروده_دو
آه ما یتیم شدیم 😭
کی شهید شد
آه ما یتیم شدیم
همه بر لب دارند این صدا
آه ما یتیم شدیم
ما غریب و بی وطنیم
در غم ایشان سوگواریم
آسمان بر زمین افتاد
آه ما یتیم شدیم
چه پدر مهربانی بود
خود نمونهٔ کامل بود
سایهاش از سر ما رفت
آه ما یتیم شدیم
حالا چطور زندگی کنیم
اشک ریختیم صبح تا شب
او مظهر خداوند بر زمین بود
آه ما یتیم شدیم
او غمخوار ما بود
یادگار آفریدگار بود
معلوم نیست کجا رفت او
آه ما یتیم شدیم
کدام طرف، کجا برویم
او را از کجا بیاوریم
ماه در میان ابرها پنهان شد
آه ما یتیم شدیم
دشمنان طعنه های زیادی دادند
چه غمها که تحمل کرد
اما هیچ شکوه و گله ای نکرد
آه ما یتیم شدیم
هر طرف که نگاه کنی، غم است
چه روزی برای ما آورد
دیگر هیچ پناهگاهی نیست
آه ما یتیم شدیم
عینی جسد این پدر مهربان
تکه تکه شد
آن پدر فدای وطن شد
آه ما یتیم شدیم
📍کشور هندوستان
✍ عینی رضوی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهشتم
مرد نارنجیپوش داشت فرغون را از زبالههایی که تک و توک توی کوچه افتاده بود پر میکرد تا به سطل زباله برساندشان. از فرغون که فاصله گرفت تا پوست شکلات را از روی زمین بردارد چشمم به پرچم سه رنگی افتاد که گوشه فرغون بود. با خودم گفتم آخر چطور دلش آمده پرچم را بگذارد وسط زبالهها؟
پا تند کردم که به مرد برسم و همین سؤال را از او بپرسم اما از چیزی که دیدم جا خوردم؛ میله پرچم با یک مفتول سیمی به دسته فرغون بسته شده بود.
مرد وسیله نقلیهاش، احتمالا تنها وسیله نقلیهاش، را کرده بود ستاد تبلیغات و پشتیبانی جنگ.
✍ مطهره مظهری
📍 خراسان جنوبی - بیرجند
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستونهم
🔻 الحمدلله...
لحظاتی قبل اداره هواشناسی استان بوشهر مورد حمله دشمن خبیث صهیونیستی و آمریکایی قرار گرفت و یک نفر از کارمندان آن اداره به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
پس از جستجوی ساختمان و کشف پیکر شهید و انتقال آن، نیروهای امدادی و نظامی به میدان مجاور آن ساختمان مراجعه کرده و متوجه حضور همسر و فرزند شهید میشوند.
همسر شهید، جویای احوال شوهر خود میشود و همه طفره میروند و کسی دل و جرات گفتن خبر شهادت را ندارد تا اینکه جمله آن شیر بانو دل ها را قرص میکند: «جان همسر من که بالاتر از جان حضرت آقا نیست. اگر چیزی شده بگویید من آمادگیاش را دارم».
یکی از بچهها دل به دریا زد و گفت: _ بله. همسرتان به شهادت رسیده...
و باز جملهٔ زینبوار آن بانوی ایرانی که اشک همه را درآورد:
_ الحمدالله...
من در آن صحنه کوهی دیدم که از هر کوهی استوارتر بود.
و باید به دشمن خبیث این ملت گفت: زیر ساخت های این کشور وجود این زنان و مردان باغیرتی است که با هزاران سنگرشکن و f35 ها و ناوهایتان نمیتوانید آن را از کار بیاندازید.
ما ملت شهادت و امام حسینیم که زنان ما در مکتب آن آموختهاند که بعد از شهادت عزیزانشان فریاد «ماٰ رَأیتُ اِلّا جَمیلا» سر دهند.
✍ عادل عباسیان
📍 بوشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
صلابت در میان آتش.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
#روایت_دویستوده
#پادپخش_دوازدهم
🎙 مطهره سمیعی
📍سمنان
✍ مطهره سمیعی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستویازدهم
میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست
چند نفر از طلاب قم بودند. می شناختمشان. با سواد، جوان و پر انرژی. قضیه جنگ سبب شده بود که به شهر و دیار خودشان برگردند. اما نمیتوانستند که بیکار بنشینند. دنبال میدان میگشتند. البته میدانی با اقتصائات خودشان. چند بار برایشان جلسه گذاشتیم. با بعضی از کارها همراهشان میکردیم. اما میدان وسیعتری طلب میکردند. خیلی مهیا نبود. هدف اصلی حضور بود. امام جوان هم از ما همین را خواسته بود. همه طرح ها باید به این امر کمک میکرد. پس چرا نشسته بودند؟ میدانی برای خودشان می خواستند تا کنش گری خودشان را داشته باشند.
داشتم فکر میکردم که چه باید کرد. چطور با وجود ظرفیت های جبهه، برای آنها میدانی طراحی کنیم تا آنها نیز کنشگری خودشان را داشته باشند. در همین گیر و دار، برای شرکت در اجتماع میدان اجتماعات شهید رئیسی باتفاق خانواده حرکت کردیم تا رسیدم!
از ضلع جنوبی وارد میدان شدیم. نگاهم به غرفه اول حاشیه جلب شد. جمعیت قابل توجهی جلوی غرفه جمع شده بودند. به نسبت شب قبل، بیشتر بودند. باز هم صدای رسای خانم دکتر محمدی می آمد. باز هم پر انرژی مشغول روایت گری حادثه مدرسه میناب بودند. البته نسبت به شب های قبل، یک ایده جالب اضافه کرده بودند.
با یک پرده نمایش و ویدئو پروژکتور، فیلم های جالب دوبله شده کودکانه ای رو پخش میکردند.
متعدد بود، اما جذابیت خودش را داشت.
بچه ها روی میزهای مدرسه نشسته بودند! درست مثل کلاس درس.
پدر و مادرهای حلقه کرده بودند. روحانی و غیر روحانی. زن و مرد. از اقشار مختلف بودند. فیلم ها جذبه خودشان را داشتند.
هم حضور بود، هم تبیین!
خانم دکتر که از ما درخواست جلسه یا میدانی نکرده بود. اما خودش در کنار موکبی میدانی دسته و پا کرده بود. خانواده را هم پای کار آورده بود. حتی در نماز جمعه هم همان «تئاتر مدرسه میناب» را ارایه کرده بود. او فقط عزم کرده بود باید برای #حضور کاری انجام داد.
میدان برای #حضور، برای همه باز هست. شاید برای من و تو میدانی تدارک ندیده باشند. اما می توانیم خودمان میدان خودمان را بسازیم. میدان حضور به وسعت تک تک ما ایرانی هاست.
هر کدام از ما باید به سهم خودمان، میدانی را بیافزاییم تا امر ولی روی زمین نماند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُم
فقط همین!
✍ نعمتی نیا
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستودوازده
#سروده_سه
کبوتر بودو خونین بال میرفت
به سوی کعبه ی امال میرفت
شهیدم پیش چشم مردم شهر
غریبانه ولی خوشحال میرفت
سجاد جعفری
پرو بالش پر از خون بود میرفت
غریب چرخ گردون بود میرفت
به دنبال رفیقان شهیدش
پرستویی که مجنون بود میرفت
📍فارس-ارسنجان
✍ سجاد جعفری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوسیزدهم
و حالا، حسن آقا دیگر یتیم نبود. هزاران مادر، مادرش شدند. هزاران خواهر، خواهرش شدند. زنی میانسال، با لهجه شیرین گیلکی، سینهاش را میکوبید و فریاد میزد: «تی بلا میسر... جانِ مار...»
مادری دیگر، بیقرار، دستهایش را به آسمان بلند کرده بود: «مار تِره بیمیره...» دختری جوان، اشکریزان، زینبوار میگفت: «جان خواخور... تی بلا می سر بخوره...»
اینها فقط کلمات نبودن. اینها، پیوندهای تازهای بودند که میان یک شهید و یک شهر بسته میشد. باران ریزی شروع به باریدن کرد. قطرهها روی تابوت مینشستند، روی صورتها، روی دستهایی که هنوز بالا بودند.
گویی آسمان هم در این وداع شریک شده بود؛ انگار خودِ گیلان، آغوشش را باز کرده بود برای فرزندی که سالها از او دور مانده بود. با خودم فکر کردم حسن آقا، حالا دیگر تنها نیست. او از غربتِ مرگ، به آغوشِ یک سرزمین برگشته است. به همان خاکی که دلش برایش میتپید.
شاید از جایی بالا، ما را نگاه میکرد. شاید لبخند میزد، وقتی میدید که چگونه یک شهر، برایش ایستاده است.
شاید آرام شده بود، وقتی فهمید که آرزوی آخرش برآورده شده. بازگشت به خانه... به گیلان... به باران...
آن شب، من فقط یک تشییع ندیدم. دیدم که چگونه یک انسان، از «تنهایی» به «جاودانگی» میرسد. دیدم که چگونه یک شهر، میتواند برای یک مرد، «خانواده» شود. و حالا یقین دارم تا وقتی چنین مردمی ایستادهاند، تا وقتی اشکها به عهد تبدیل میشوند، این راه ادامه دارد...
✍ فاطمه احمدی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوچهاردهم
روز نهم اسفند ۱۴۰۴، قرار بود با یکی از دوستان که از یک هفته قبل هماهنگ بودیم که یک تیم فرهنگی تشکیل بدیم،برای مشورت و کمک به یکی از نهاد های فرهنگی تبریز برای جلسه برویم که ساعت ۱۱ صبح میرفتیم از شب قبل هماهنگ شده بودیم که به جلسه برویم من طبق روال همیشه آماده شدم،در حال محاسبه کردن بودم که کدام تایم مترو نزدیک هست تا زودتر به قطار برسم،داشتم راهی می شدم که یهو مادرم هراسان به طرف من آمد و گفت که کانال های خبری داخلی از آغاز جنگ و حمله به پاستور و خیابان جمهوری با موشک سنگر شکن حکایت دارد،بعد از دقایقی شبکه خبر هم به طور رسمی آغاز جنگ را اعلام کردند؛ مادرم دائماً نگران بودند و میپرسیدند که آیا آقا سالمه؟
و برای آقا دعای سلامتی میخواندند، راهی مترو شدم، وقتی داخل قطار شدم، سکوت کامل حاکم بود،بعضی از مردم تازه خبردار میشدند و بعضی ها هم هنوز خبر نداشتن از اتفاقات اخیر؛خبر ها رو دنبال میکردم و برای آقا دعای سلامتی میخواندم و با خودم زمزمه میکردم که یا صاحب الزمان (عج) ما عمری سینه سپر کردیم و گفتیم جانم فدای رهبر انشاالله که رهبرمون سالم باشه، خودت مراقبش باش، انگار قلبم داشت منفجر می شد؛ شهر هم خیلی ساکت و افسرده بود، وقتی دوستم رسید به اتاق جلسه رفتیم و با مسئول آنجا دیدار کردیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر جلسه، اونجا هم شبکه خبر باز بود؛ ما هم نگران و مضطرب، می پرسیدیم حاج آقا،آقای ما حالش خوبه؟آقا سالمه؟آقا جای امنیه؟...
ایشان هم میگفت بله تا اونجایی که خبر داریم آقا در سلامت کامل هستند؛ ما بعد از اتمام جلسه؛ در مسیر بازگشت، چند انفجار مهیبی در چند نقطه تبریز به گوش رسید که در جنگ اخیر(دوازده روزه) به این شدت نبود بعد ولی هنگام برگشت ایستگاه مترو و قطار مترو مثل هنگام رفتن نبود؛ همه ملتهب،نگران، مدام با خانواده در تهران تماس میگرفتن،همه دنبال خبر بودند؛ خیابان ها هم شلوغ و ترافیک بود؛ چند انفجار مهیبی هم شنیدم و نگران برگشتم به خانه، وقتی داخل خانه شدم دیدم، خانواده نگران نشستن پشت تلویزیون و شبکه خبر رو نگاه میکنند؛ دائما دعای سلامتی آقا و پیروزی سوره فتح و آیت الکرسی میخوانند؛ در تلویزیون تماشا میکردیم که دائما کارشناسان،مسئولین و برخی فرماندهان، روحیه میدهند که نگران نباشید آقا در حال فرماندهی هستند؛ بزودی با ملت ایران صحبت خواهند کرد؛ هم زمان ، حملات کوبنده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،نیروی هوایی ارتش،حملات مهیب،کوبنده و بزرگی انجام دادند؛ ساعت ها گذشت،شب شد ولی خبری از پیام تلویزیونی آقا،مثل روال قبلی که پخش می شد،خبری نشد، میگفتیم شاید شرایط مناسب نیست؛
هنگام یک ساعت مانده به اذان صبح به افق تبریز،تازه بیدار شده بودم؛ منتظر آماده شدن سحری بودم؛ تلویزیون در شبکه خبر بود، یک دفعه زیر نویس آمد شهادت قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه ای(قدس الله سره و نفس الزکیة) که مادرم و خواهرم شروع کردند؛ به گریه کردن، من یک لحظه هراسان، نگاه کردم به تلویزیون، که هم زمان مجری شبکه خبر، با حالت بغض و چشمانی اشک آلود، شهادت آقا را اعلام کردند که «انا لله و انا الیه راجعون» قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنهای(قدس الله سره و نفس الزکیة)به ملکوت اعلی پیوست؛ تا این رو شنیدم یک لحظه در شوک فرو رفتم، قلبم درد شدیدی گرفت و نفس تنگی شدیدی آمد؛ یک لحظه سردم شد و لرزش شدیدی آمد؛ دندان هایم محکم به هم میخوردند، دست و پاهایم می لرزید، صدایم هم می لرزید، بغض گلویم را گرفته بود و اشک چشمانم را پر کرده بود؛ اصلا باور نمی کردم هیچ وقت به این لحظه، اصلا فکر هم نمی کردم، در این باره اصلا حرف هم نمی زدم؛
بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به مصلی رفتم با برنامه های مختلف(مداحی،سخنرانی امام جمعه محترم تبریز،ایراد بیانات محکوم کننده)انجام گردید؛شهر در سکوت و همه ناراحت و در حالت گریه و زاری بودند؛اما یک جمله بسیار خوب شنیدم که«آقای ما از ما راضی رفتند»،«ما حسین زمان را تنها نگذاشتیم»،«آقای ما رفتنش اگر چه دردناک بود ولی به آرزویش رسید،یعنی شهادت»؛ ما از آن روز به خیابان ها رفتیم، ما از آن روز یاد گرفتیم،ولایت منحصر به فرد نیست و صاحب اصلی آن آقا بقیة الله (عج) هستند؛خون شهدا،ولایت ما و انقلاب اسلامی ما را قوی تر میکند؛در خیابان میمانیم تا امنیت داخلی را حفظ کنیم؛ تا راه امام شهیدمان را ادامه دهیم ؛تا رزمندگان اسلام با توکل بر خدا پیروزی را رقم بزنند انشاالله،خطاب به نیروهای مسلح:«خیابان از ما،میدان از شما»
✍ امیرحسین فرهودی هفدران
📍 آذربایجان شرقی_تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
زمان:
حجم:
3.1M
#روایت_دویستوپانزده
#پادپخش_سیزدهم
🎙 امیرمهدی رمضانعلی زاده
📍قزوین- محمدیه
✍ امیرمهدی رمضانعلی زاده
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشانزدهم
دختر پاک یزد
جنگ، گویی سایهی شوم خود را برهمه جا گسترانده بود. استرس و آشوب در کوچه و بازار موج میزد، اما در دل رزمندگان، آتش امید به پیروزی شعلهور بود. هر پیروزی، نفسی تازه به این مردم میبخشید.
در شهر یزد، خانهای ساده و صمیمی بود که دیانا، دختر هشت ساله، با پدر و مادرش در آن زندگی میکردند. دیانا، دختری با چشمانی کنجکاو و قلبی پاک، عاشق قصههای مادربزرگش بود و همیشه با ذوق، به داستانهای قدیمی و افسانههای کهن گوش میداد. او آرزو داشت که وقتی بزرگ شد، معلم شود .
آن روز، دیانا با پدر و مادرش در خانه بودند. صدای انفجاری مهیب به گوش رسید،. تمام خانهها و مغازهها به یکباره تکان خوردند و صدای جیغ و فریاد در شهر پیچید.
پدر، مادر و دیانا با سرعت به طرف راهرو منزل دویدند و همدیگر را محکم در آغوش گرفتند. پدر، دیانا را به سینه فشرد و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند تا دخترش را هم آرام کند. اما آرامش، میهمان این خانه نبود؛ صدای انفجاری دیگر، سکوت را شکست و این بار، نزدیکتر بود.
دیانا، در آغوش پدر، ناگهان بیهوش شد. پدر با نگرانی به دخترش نگاه کرد؛ لبهای معصومش به رنگ سیاهی گراییده بود. قلبش به تپش افتاد. با سرعت هرچه تمامتر، دیانا را به بیمارستان رساندند. پزشکان تمام تلاش خود را کردند، اما زخمهای جنگ، بیرحمانه جان این دختر معصوم را گرفت.
دیانا، دخترِ پاکِ ایران، در هشت سالگی، جام شهادت نوشید . غم از دست دادن او، تمام وجود پدر و مادرش ومردم ایران را فرا گرفت. اشکهایشان خشک شد، اما غمشان باقی ماند. دیانا، دیگر در میانشان نیست، اما یاد و خاطرهی او، تا ابد در قلبهایشان زنده خواهد ماند.
مرگ بر اسرائیل کودک کش
✍ پروین امیدواری
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفدهم
#سروده_چهار
به شهدای«دنا»
بیـا و حـــدیــث «دنـــا» را بـــــــگو
شـهــیدان راه خــــــدا را بــــــــگو
بیا از دلــــــــیران روایـــت کـنیم
ز شیران ایـران حکا یـت کـنیم
از آنانکه عشق وطــن بـوده اند
دلـــــیران مرز کـــــهـن بــوده اند
به جامه سپیدان و عزمِ بلـــــند
ازآن رو ندیده است ایران گزند
همانانـکه عــــزم سفر کــرده اند
به دریـا زدند و خــــطر کــرده اند
خــریــدار عــشق و بلا بـوده اند
وفــــــا دار ناو «دنا» بــــــــوده انـد
به امیال شخصی خود پـــا زدند
به موج خـــــــــروشان دریــا زدند
به دسـت خـیانت فـدایی شدند
گذشته ز جان و خــدایی شدند
خـیانت به قـاموس دریـا شـده
که مشت کثیف ستم وا شـده
📍مشهد مقدس
✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفدهم
روايت یکی از این شبها
این شبها هوای همدان سرد و باد بهاری شدید است .
مردم، میدان را تسخیر کرده و دلها را فتح.
میپرسی با چه سلاحی؟؟
یکی با پرچم یکی با پلاکارد یکی هم با مشت های گره کرده و دیگری با کودکی در آغوش که درپناه اعتماد به خدا و حق بودن راه مادرش، غرق در خواب شیرین است.
این شب ها برای ما حکم فینال مسابقات جهانی را دارد .حاضر نیستیم حتی لحظه ای از آن را از دست بدهیم.
چشم می چرخانم؛ در میانه ی میدان ،پشت چراغ قرمز، زنی ایستاده محکم با دستانی فشرده فریاد میزند. توجه من و همراهانم را به خود جلب میکند.
جلو میرویم؛
حالا صدایش را بهتر می شنویم : برای ایران ، همه باهم ✊ برادرمن برای ایران ، 💪 برادر با غیرتم خدا قوت .
به تنهایی شور و هیجان را تزریق میکند داخل خودرو ها .شوری از جنس امید و اتحاد و مانند آهنربا نگاه سرنشینان ماشین های گذری را به خود جلب میکند.
از همه جالبتر واکنش آدمهایی است که شاید در افکار خود غوطه ورند و وقتی به خود می آیند دست تکان میدهند به نشانه ی پیروزی✌️ ، به نشانه اتحاد🤝.
دختری را دیدم که یادش می افتد پشت شیشه ی ماشین پرچمی خوابیده ؛سریع برمیدارد و تکانش میدهد.🇮🇷
مادربزرگ ها برایش دست تکان میدهند و دعای خیر میکنند.🤲
عده ای که اصلا به ظاهرشان نمیخورد و به قول خودمان مکشوفه اند در پاسخش پرچم تکان میدهند و فوری پوستر امام شهیدمان را از روی صندلی برمیدارند و نشان می دهند.
بعضی ماشین ها اما با ایما و اشاره و زبانی ساز مخالف میزنند...
من و دوستانم با پلاکاردهایمان کنارش میرویم ... حالا پلاکارد های ما هم با رهگذران حرف میزنند...
تصمیم میگیریم هر شب اینجا جمع شویم...
شب بعد پرچم می آوریم به ماشین هایی که پرچم ندارند پرچم می دهیم و به کودکان برچسب...
مردی کنارمان می ایستد، میگوید شما از طرف کجایید که به بچه ها استیکر می دهید؟
دوستم می گوید مردمی هستیم.
شماره کارت میگیرد برای کمک به گروه... شب های بعد میفهمم جانباز جنگ 8ساله بوده، جانباز 50 درصد است... هنوز هم در میدان می بینمش...
چند نفر دیگر هم پرچم به دست میآیند کنارمان، مانند یک زنجیر شدهایم... زنجیره ای از افراد با هدف های مشترک...
آری ،سلاح ما قلب هاییست که برای ایران متحد و یکدل شده.🇮🇷
✍ پروین کاظمی پور خسروی و زینب پورمیدانی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org