eitaa logo
مهدویت تا نابودی اسرائیل
1.7هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
66 فایل
🌷اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید 🍃امام خامنه ای(حفظه الله) نظرات و پیشنهادات @Mtnsrx لینک کانال مهدویت تا نابودی اسرائیل در ایتا http://eitaa.com/joinchat/1682636800Cc212ba55ee
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️ #شهید_عبدالصالح_زارع 🔶 قسمت هفتاد هفتم 🔶 #حتی_یک_گلوله_خمپاره 👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ 🔶 قسمت هفتاد هفتم 🔶 در هنگام باز پس گیری شهرک زیتان، صبح خیلی زود، همه به سمت شهر رفتند بجز چند نفر که ماندیم تا مراقب جاده باشیم . جاده ای که ممکن بود تروریستها از طریق آن شهر را دور بزنند و وارد شهر بشوند . ظهر که شد . بیسیم از کار افتاد و ارتباطمان با بقیه قطع شد . درگیری خیلی شدید شد . آنها که مجروح شدند به عقب برگشتند. دو نفر مانده بودیم در منطقه ای که از سه طرف محاصره شده بود . گاهی از سمت شهر هم که دست نیروهای خودمان بود، به طرفمان شلیک می شد چون فکر می کردند اینجا کامل به دست تروریستها افتاده است. وضعیت بدی بود وبه نوعی نفسهای آخر را می کشیدیم. امیدمان را تقریبا از دست داده بودیم. در این گیر ودار دیدم که ماشینی با سرعت به سمت ورودی شهر می رود .از رنگش مشخص بود که از نیروهای خودمان است . در آن معرکه آتش و گلوله ، جرئت راننده اش ستودنی بود . امید تازه ای پیدا کردیم. باید خطر می کردیم . چند بار بلند شدیم و نشستیم و از روی رد شلیک هایی که به سمتمان شد ، افراد داخل ماشین متوجه شدند که ما اینجا گیر افتادیم. اما مجال ایستادن برای ماشین نبود و رفت . بعد از مدتی متوجه شدیم که دونفر از سمت شهر به سمت ما می آیند . احساس کردیم خون تازه در رگهایمان جریان پیدا کرده . باید هر طور که بود خودمان را به آنها می رساندیم . مسیر خیلی خطرناکی بود و امکان بردن وسایل نبود. فقط دوربین اسلحه را که خیلی گران قیمت بود برداشتم وبقیه وسایل را رها کردم. حرکت کردیم به سمت آن دو نفر . هر لحظه امکان داشت مورد اصابت تیر و ترکش قرار بگیریم. اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفته بود . بالاخره به آنها رسیدیم عبد الصالح زارع بود وابراهیم قلی زاده. ما را به نقطه ای بردند که امن تر بود. عبد الصالح برایمان تن ماهی ونان آورد. کمی که به وضع ما رسید و خیالش از بابت ما راحت شد حرکت کرد به سمت ماشینی که بین ما وتروریستها مانده بود. چند بار با احتیاط رفت و آمد ومهمات جامانده در ماشین را خالی کرد. وقتی متوجه شد که اسلحه وبی سیم را نیاورده ام گفت: بیسیم به خاطر لو نرفتن موجش نباید به دست دشمن بیفتد.تصور اینکه این مسیر را بخواهم برگردم لرزه به اندامم می انداخت. عبد الصالح بسم الله گفت و حرکت کرد به سمت محلی که ما از آنجا آمده بودیم . اضطرابی که بر من مستولی شده بود مانع شد که همراهش بروم وفقط با چشم دنبالش کردم. ۸۰۰الی۹۰۰متر را در آن شرایط دلهره آور با شجاعت وشهامت رفت وبرگشت. بی سیم خمپاره واسلحه ای را که جا گذاشته بودم آورد. حتی از گلوله خمپاره هم نگذشته بود وآن را هم با خودش آورده بود . بعد هم دست ما را گرفت و داخل شهر برد. با اینکه منطقه پاکسازی نشده بود و هر لحظه ممکن بود از اطراف به ما شلیک کنند. اما عبد الصالح گشاده رو وخندان راه می رفت وانگار نه انگار که مرگ به ما چنگ و دندان نشان می دهد 👉 @mtnsr2 🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱