هر قدر که از عشق پریشان شده باشیم
ننگ است اگر از تو پشیمان شده باشیم
از جان و دل خویش گذشتیم به شوقت
تا مایهی تحسین رقیبان شده باشیم
اعجاز تو این است که با این همه آیه
با کفر نگاه تو مسلمان شده باشیم
چون سایه به دنبال تو هستیم شب و روز
هر چند که از چشم تو پنهان شده باشیم
یک عمر شکستیم ولی یاد نداریم
یک لحظه هم از عشق گریزان شده باشیم
ما خانه خرابِ غم عشقیم در این خاک
خاکیتر از آنیم که ویران شده باشیم
ای کاش که ای دوست! بمیریم و نبینیم
بر خوان کسی غیر تو مهمان شده باشیم...
ــ محمدحسن جمشیدی
مبهم؛
<شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد ؛ دیر کردی نیمهٔ عاشق ترم را باد برد ..! >
دیر به دادَش رسیدی ؛
زمانی شنیدیاش که حرف های
چشمانش ته نشین شده بود
و زبانش برایت گفت ..
حرف هایی که در قلبش ذوب و از
چشمانش در قالب اشک ، به روی
گونهاش غلتیدند را ندیده
و نشنیدی ..!
حتی پس از این که حرف های حنجرهاش
را هم شنیدی ، دیر درکشان کردی و
دیر برای جواب اقدام کردی .
زمانی به خودت آمدی که دیگر
خویشتنی برایش نمانده !
زمانی گرم گرفتی که شعلههای سوزانِ
عشقش خاموش و سرد شده اند .
زمانی برای گ فتن دستش اقدام
کردی که از دره افتاده است .
زمانی به چشمت آمد که از چشمش افتادهای ..!:)
زمانی فهمیدی همانند دیگران نیست ،
که برایش همانند دگرانی ..
هنگامی برایش نوشدارو آوردهای که
زهر کارش را تمام کرده ..
هنگامی برایش شعر میخوانی که
شاعر درونش مرده است .
هنگامی گم کردیَش که پیدا ترینت بود ؛
و هنگامی پیدا کردیَش که در لابهلای
تمام آدم ها گم شده ای...
تو نه دوری،
تا انتظارت کشم
و نه نزدیکی،
تا دیدارت کنم
و نه از آن منی،
تا قلبام آرام گیرد
و نه من،
محروم از توام
تا فراموشت کنم!
تو در میانهی همه چیزی . . .
خود این حکایت هر روز روزگار من است
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
نسیم سبز بهاری وزید بر خاکم
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام گریه از این سنگ شسته است غبار
کدام لحظهی روشن در انتظار من است
پرید پلک دلم میهمان جانم کیست؟
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
مرا تحمل دیدار اشکهای تو نیست
فدای آن دل غمگین که داغدار من است
عجیب نیست اگر جان رفته باز آید
مسیح گم شدهام، یوسفم کنار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوختهام نوبت بهار من است
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟