من دوباره تورا پذیرفتم.بارها و بارها. چون فکر میکردم تغییر کرده ای. اما مهم نبود چقدر سعی میکردم، تو همیشه خود واقعی آن را با شکستن قلب من نشان میدادی.
مبهم؛
عشق یعنی درد بودی تا که درمانت شدم عشق یعنی درد بودم تا که درمانم شدی
آمدی مهرت به دل افتاد و جانانم شدی
نه فقط معشوقه و جانانِ من، جانم شدی
عاشقی در فکر من شاخه گلی پژمرده بود
زندگی آوردی و با عشق، گلدانم شدی
در زمستانی پر از سرمای تنهایی و درد
دست سردم را گرفتی و بهارانم شدی
چشم های روشنت تابید بر شب های من
نور عشق آوردی و خورشید تابانم شدی
زندگی جز غصه و تنهایی و ماتم که نیست
فرضم این بود، آمدی و خط بطلانم شدی
قلب من اکلیلی و پر ذوق و غرق نور شد
تا که فهمیدم تو هم قدری پریشانم شدی
ریشه زد شوقِ ادامه در وجود خسته ام
تکیه گاه و مونس و همراه و بنیانم شدی
آرزوهایم کنارت یک به یک تعبیر شد
آنچه رویای محال و کهنه بود آنم شدی
قلب و روح و فکر و ذکر و جان من مال تو شد
نبضِ دنیایم شدی، آبم شدی، نانم شدی
خنده های تو گره می زد مرا بر شعر و عشق
شاه بیتِ فاخرِ اشعار دیوانم شدی
عشق یعنی درد بودی تا که درمانت شدم
عشق یعنی درد بودم تا که درمانم شدی
ــ حمیدرضا گلشن