دیدنش حالِ مرا یک جورِ دیگر میکند
حالِ یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند
در نگاهش یک سگِ وحشی رها کرده و این
جنگِ بین ما دو تا را نابرابر میکند
حالتِ پیچیدهی مویَش شبیه سرنوشت
عشق را بر روی پیشانی مُقَدَر میکند
آنقدر دلبستهام بر دکمه ی پیراهنش
فکر آغوشش لباسم را معطر می کند
رنگِ مویش را تمام شهر می دانند، حیف
پیش چشم عاشق من روسری سر میکند
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر میکند
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما
هر کسی را دوست دارم زود شوهر میکند
_علی صفری
گاه گاهى با خودم نامهربانى ميكنم
با خودم لج مى كنم با غم تبانى ميكنم
چشم مى دوزم به دستانى
كه در دست تو بود . .
خاطرات رفته ام را بازخوانى مى كنم
بى نشانى رفتى و دلتنگ
ماندم چاره چيست ؟!
نامه ها را مى نويسم بايگانى مى كنم
آه حالا كه خودت اينجا كنارم نيستى
در كنار عكس تو شيرين زبانى ميكنم:)
_سیدتقیسیدی
تمام شب پر از پیچ و خم است موهای تو،
ز دست من شانهای بهتر نمیجویی..
برای غمت ز پریشانیِ روزهایت،
ز آغوشم مکانی امن تر نمیجویی..
ز سوز سرمایِ شبانگاه زمستانت
ز دستم گرمکنِ بهتر نمیجویی..
مبهم؛
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست