تمام شب پر از پیچ و خم است موهای تو،
ز دست من شانهای بهتر نمیجویی..
برای غمت ز پریشانیِ روزهایت،
ز آغوشم مکانی امن تر نمیجویی..
ز سوز سرمایِ شبانگاه زمستانت
ز دستم گرمکنِ بهتر نمیجویی..
مبهم؛
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
تعبیر خوابهای پریشانیام، بیا
دلتنگ بوسهات شده پیشانیام، بیا
وقتی کنار بستر شعرم تو نیستی
تنهاترین ترانهٔ بارانیام، بیا
در پیچوتاب ذهن گرهخوردهام فقط
مشغول فنّ خاطرهدرمانیام، بیا
حالوهوای دفترم از بغض پر شده
در جستجوی خندهٔ پنهانیام، بیا
حرف از ترنج، دست، زلیخای دیگری
از جان برید این دل قربانیام، بیا
تنها دلیل رقص قلمهای بیرمق
یک سطر مانده تا ته ویرانیام، بیا
یک سینه حرف هست، ولی نقطهچین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
- حامد عسکری
چشمانت دورند ، مثل همیشه نیستند.
حلقهٔ اشک، مردمک چشمت را تصرف کرده است.
عادت ندارم به دوریِ دستانت،
به خالی بودن آغوشم از تنت.
عادت ندارم به نگاهِ سردت.
به پس زدنم با کلماتِ چون تیرِ زهرآگینت.
تیرهایی که بیهوا میزدی، پرنده های لبِ بوم دلت را پر میدادی درآسمان.
همان پرندههایی که من روزها و روزها از فرطِ دلتنگی دانهشان دادم، جمع شدند و شدند جزئی از وجودت، جزئی از من در وجود تو.
مثل همان قلبی که برای من بود و تو غارت کردی، همآن غارتی که پس دادنش مُحال بود.
بگذریم بدونِ مکث، برگردیم به اولِ خط!
" دلم برایت تنگ که نه ، جانم برایت تنگ شده است "
نقطه بدونِ سرخط.