این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـه بـــه عشق تو بشر قاری قرآن شده است
مثـل من باغچـه ی خانــه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـر از آمدنت داشت که پنهان شده است!
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است!
عشـق دانشـکده تجربـه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
-روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است-
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!
دنیا مقابل چشمم بی رنگ می شود،
وقتی که دلم برای تو تنگ می شود،
از یک طرف نمی شود تو را ببینم و
از یک طرف بین من و دل جنگ می شود
بغضی گلوی مرا چنگ می زند، عجیب
بغضی که رفته رفته مثل سنگ می شود
باور نمی کنی ولی دردِ ندیدنت...
در سینه ام مثل زخم پلنگ می شود!
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم..
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد..
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم!
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم؛
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم!
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش،
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم!
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز؛
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم!
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد..
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم!
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه؛
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم!
سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز،
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم!
نه مرا طاقتِ غربت، نه تو را خاطرِ قربت
دل نهادم به صبوری، که جز این چاره ندارم
- سعدی
من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنم
یا که با خود خواهیم از زندگی سیرت کنم
خواب خوب هر شبم بودی گمان کردم که تو
مال من هستی اگر هرجور تعبیرت کنم
گاه عاشق بودی و گاهی بلای جان من
خوب یا بد من نمیدانم چه تعبیرت کنم
من فقط میخواستم مال خودم باشی همین
من فقط میخواستم پای خودم پیرت کنم
عزیزم، تلخ ولی واقعیت اینه برای کسی چندان مهم نیست تو ناراحتی، غمگینی، خستهای، ناامیدی، چه حسرتهایی داری، چه آرزوهایی داری ولی برای خودت باید مهم باشه، این ناراحتیها، رنجها، خستگیها، حسرتها، آرزوها باید به اینها معنی بدی.
ما هر دو یکدلیم، ولی این وفاق نیست
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست
هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست جدایی فراق نیست
هر روز بیشتر به تو دلبسته میشویم
عشق از شناخت میگذرد اتفاق نیست
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری زین دخمه سوی خانه خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در این شادی
کزین شب های ناباور منت آواز میدادم
- هوشنگ ابتهاج