نه مرا طاقتِ غربت، نه تو را خاطرِ قربت
دل نهادم به صبوری، که جز این چاره ندارم
- سعدی
من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنم
یا که با خود خواهیم از زندگی سیرت کنم
خواب خوب هر شبم بودی گمان کردم که تو
مال من هستی اگر هرجور تعبیرت کنم
گاه عاشق بودی و گاهی بلای جان من
خوب یا بد من نمیدانم چه تعبیرت کنم
من فقط میخواستم مال خودم باشی همین
من فقط میخواستم پای خودم پیرت کنم
عزیزم، تلخ ولی واقعیت اینه برای کسی چندان مهم نیست تو ناراحتی، غمگینی، خستهای، ناامیدی، چه حسرتهایی داری، چه آرزوهایی داری ولی برای خودت باید مهم باشه، این ناراحتیها، رنجها، خستگیها، حسرتها، آرزوها باید به اینها معنی بدی.
ما هر دو یکدلیم، ولی این وفاق نیست
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست
هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست جدایی فراق نیست
هر روز بیشتر به تو دلبسته میشویم
عشق از شناخت میگذرد اتفاق نیست
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری زین دخمه سوی خانه خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در این شادی
کزین شب های ناباور منت آواز میدادم
- هوشنگ ابتهاج
دور هایت را زدی و بعد از آن برگشته ای ؟
جا ندارد قلب من با بی کسی تسخیر شد
با ببخشید و غلط کردم چه جبران میشود ؟
عمر من رفت و غرورم له شد و تحقیر شد
خارج از وقتش که باشد عشق هم بی ارزش است
نوش دارویی که آوردی تو بی تاثیر شد ...