دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ [دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛]بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و *یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام…*
#میم_سادات_هاشمی
حد و مرز تو زندگی خیلی مهمه ، برای عدهای از آدما گاهی ممکنه جوری الویت باشه برای انجام هرکاری ، انتخاب افرادی که تو زندگی جلوی راهشون قرار میگیرن یا حتی ممکنه بعضیا مرزی برای انجام سادهترین کارهای روزمره شون داشته باشن . .
اما این آدما گاهی از همین حد و مرزهایی که خودشون برای خودشون تعیین میکنن بدجور کلافه میشن ، همین آدما گاهی دلشون میخاد آزادانه نفس بکشن ، نگران هیچ چیز توی این زندگی نباشن و به آینده و گذشته فکر نکنن و بیخیال بشن ، حتی شده برای چند ساعت بدون استرس و عذاب وجدان زندگی کنن. .
-یازده خرداد ۴۰۵
آدم یه وقتایی دلش میخاد آزادانه زندگی کنه ، خودش باشه ،هیچ محدودیتی نداشته باشه
، حتی برای یه بار هم که شده توی زندگیش بی حد و مرز بخنده ، گریه کنه ، خوش بگذرونه و هرکاری دلش میگه بدون دلهره انجام بده .
کاش میشد زندگی تا این اندازه زجر آور نبود که برای تک تک کارات گاهی نیاز باشه تمام جوانب رو بسنجی ، کاش منم مثل خیلیا میتونستم برای انجام کاراهام و رفتارهام فقط و فقط خودمو در نظر میگرفتم و دل خودمو . .
_بامدادِبیستُنهم .