eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
115 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری های جدید حامیم✨🤍
هدایت شده از 𝒉𝒂𝒎𝒊 𝒎𝒐𝒐𝒏 ✨فورنده
همسایه های گولم ممبرای. قشنگم، امروز روز دخمله🥲. روزتونن کلیی مبارکک باشه فرشته های زمینی😭💓 از طرف مالک چنل: 𝒉𝒂𝒎𝒊 𝒎𝒐𝒐𝒏 (فور نیست)
استوری جدید✨🤍 (هرکس چیزی فهمید به منم بگه🦦 )
https://eitaa.com/my_moone/3962 بله همون طور که می‌بینیم مشخص کع آقای صالحی در خارج از کشور به سر می‌بره فکر کنم اونجا گرجستان باشه یا روسیه _کیمیا_اصلی_ 🤍✨ کانادا 🦦
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌پنجم #پناه +ستاره با دیدنم هل شد و دستاشو روی صورتم گذاشت حقم داشت ا
❤️‍🩹 +کارای شرکت تازه تموم شده بود. چند تا نکته به منشی گفتم، بعدم از شرکت زدم بیرون و راه افتادم سمت پارکینگ. نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردم. راه افتادم سمت خونه. این روزا سرم بدجوری شلوغ شده بود. کارای شرکت قاطی شده بود رو هم. از اون طرف فشار کار، از این طرف توقع بقیه... راستش بعضی وقتا واقعا اعصاب آدمو خرد می‌کرد. البته خب… این مسئولیتو خودم قبول کرده بودم، پس طبیعیه که باید خودمم از پس مشکلاتش بر بیام. غرق همین فکرا بودم که یه دفعه یادم افتاد امروز اصلا خبری از شروین نشده. گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم. یه بوق... دو بوق... بالاخره جواب داد. –سلام! چه عجب از ما یاد کردی! +سلام. همین دیشب پیشم بودی ها.😑 –آهاااا همونو میگی که فیفا باختی؟ آره یادم اومد. +آره همونو میگم که تقلب کردی. –نه نه... اون قسمت یادم نیست. شروین دوست بچگیم بود. اونقدر سال‌ها کنار هم بودیم که الان حتی یادم نمیاد چند ساله رفیقیم. فقط یه چیزو خوب می‌دونستم... وقتایی که لازم داشتم یکی کنارم باشه، یکی که حرفمو بفهمه… شروین همیشه بوده. همیشه.🤍 البته ناگفته نَمونه گاهی کارایی می‌کنه که آدم دلش می‌خواد سرشو بکوبه به دیوار! 🙄 +هووفف... خدایا، این رفیق مارو بذار اولین نفر تو لیست کسایی که می‌خوای شفا بدی. –آره، خدا هم منتظر بود تو بگی.🗿 +چرا که نه! چند وقت پیش گفت هر وقت خواستی بگو من شفاش میدم. 😂 –اِ داداش! بهش بگو منم یه رفیق دارم خودشو تو کار غرق کرده، پدر همه رو هم درآورده. بگو یه فکری هم واسه اون بکنه. 😌 +وایسا ببینم! خدایا می‌شنوی دیگه؟ مثل اینکه روانی تو دنیا کم نیست، اینم شفا بده... ..... نمیدونم؛ وایسا! شروین! –بله؟ +خدا میگه اسمش چیه؟ –بگو حامی.🦦 +خدایا شنـ... صبر کن! منو میگی؟! –نه پس کیو میگم؟ +من کِی خودمو تو کار غرق کردم؟ همین دیشب پیشم بودی! –دیشب که باختی؟ +دیشب که تقلب کردی! –داداش… تو آخرین بار کی از تهران خارج شدی؟ کی رفتی باباتو ببینی؟ کی رفتی پیش خانوادت؟ کی رفتی سر مزار مـ... +حرفشو نصفه خورد. مثل همیشه. اما راستش… شاید حق با اون بود. آخرین باری که از تهران رفتم بیرون؟ واقعاً یادم نمی‌اومد. حتی یادم نمی‌اومد آخرین بار کی مرخصی گرفتم که فقط یه روز استراحت کنم. جوابی نداشتم. برای همین بحثو عوض کردم. +ولش کن این حرفارو. تو چرا امروز شرکت نیومدی؟ یه دفعه تن صداش عوض شد. غمگین شد. البته من شروینو می‌شناختم… معلوم بود داره فیلم بازی می‌کنه. تقریباً می‌تونستم تصور کنم الان چه شکلی شده؛ احتمالاً دستاشو گذاشته روی چشماش و ادای گریه در میاره. –حامی...😢 +هوم؟ –گفته بودم گلچین روزگار چه خوش سلیقه‌ست؟ +آره...🙄 –عه؟ کی؟ +هفته قبل… و هفته قبل‌ترش. همون وقتایی که سر کار نمیومدی. –پس هیچی. +حالا چی شده؟ –هعی حامی جان... چی بگم که روزگار اکسمو ازم گرفت. 😢🤧 +روزگار مگه هفته پیش اکستو ازت نگرفته بود؟ 😐😂 –عه؟ هفته پیش بود؟ خب نه بابا، اون یکی اکسم بود. 😌😅 +هر هفته چرا یکی از اکسات میـ... همون موقع حس کردم پشت خطی دارم. نگاه کردم به صفحه گوشی. اسم بابام افتاده بود. +شروین، بعداً می‌گیرمت. منتظر جوابش نموندم و تماسو قطع کردم. +الو؟ –الو حامی، پسرم! +جانم بابا. –کجایی؟ +کارای شرکت تازه تموم شده، دارم میرم خونه. –قبل از اینکه بری، یه سر بیا اینجا. +الان؟ –آره. منتظرم. +باشه، میام. خداحافظ. –خداحافظ. تماسو قطع کردم و گوشی رو پرت کردم روی صندلی کنارم. یه دور زدم و مسیرمو عوض کردم سمت خونه بابا. حدود نیم ساعت بعد رسیدم جلوی در خونه. زنگ زدم و چند ثانیه بعد در باز شد. از حیاط رد شدم و رفتم سمت در ورودی. قبل از اینکه در بزنم، ناخودآگاه نگاهم رفت سمت ایوون اتاقم… و با چیزی که دیدم... ادامه دارد... نویسنده: Roksana 🤍