eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
117 دنبال‌کننده
706 عکس
765 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول‌_پارت‌بیستم #پناه +حوصله‌ی جر و بحث نداشتم؛ یه قدم رفتم اونورتر که یهو مچ
❤️‍🩹 +همون لحظه حامی ماشینو کنار جدول خاموش کرد و محکم مچ دستم رو گرفت و کشید سمت خودش، با صدایی که شیشههای ماشین میلرزید داد زد: –من چی بهت گفتم؟! از بلندی صداش کل تنم لرزید. انگشتاش دور مچم اونقدر سفت شده بود که حس میکردم استخونام دارن له میشن. ادامه داد، تند و عصبانی: –بهت نگفتم نزدیک پسرا نمیشی؟! نگفتم با هیچ جنس نری همکلام نشی؟! ها؟! +بغض سنگینی از اول راه توی گلوم بود؛ هر دادِش که بالاتر میرفت، گرهِ گلوی منم سفتتر میشد. هرچی تلاش کردم قورتش بدم نشد، اشک بیصدا از گوشه چشمم سرازیر شد و روی گونهام نقش بست. –حرف بزن دیگه! با توام! (داد) +مـ..من... اون اومد نزدیکم... من کاری نکردم. –اومد نزدیکت باید چیزی میگفتی! راحت اجازه دادی بهت دست بزنه؟! (داد) +ناگهان چیزی توی وجودم شکست. تنم از خشم لرزید. حق نداشت اینجوری حرف بزنه. من که از عمد بهش اجازه ندادم... من که خواستار این نزدیکی نبودم. صدای خودم هم غافلگیرم کرد، از همه‌ی فریادهایی که تا حالا ازم شنیده بود بلندتر: +مگه من خواستم بهم دست بزنه؟! من خواستم نزدیکم بشه؟! اگه دست من بود، الان نزدیک تو هم نمیشدم! (داد) صداش باز بلندتر شد، اونقدر که فکر کردم شیشههای ماشین با هر واژه میخان ترک بردارن: –تو غلط کردی! الان تو نخوای هم من میخوام! چه بخوای چه نخوای، فردا زن من میشی؛ اونوقت میدونم چیکارت کنم! (فریاد زد) ناگهان انگار جنون بهم دست داد. تمام اون بغض، تمام اون ترس، تمام اون خشم یه جا سرریز شد: +نمیخواممم! نمیشممم! از همتون متنفرم، عوضیااا! (جیغ) –ساکت شووو! صدا به گوشم رسید، ولی ندیدمش. یه لحظه بعد، آتش روی صورتم زبانه کشید؛ سوختنِ تپنده‌ی سیلی که هنوز نفهمیده بودم از کجا اومد. سرم محکم با شیشه برخورد کرد و دنیا یه ثانیه تار شد. +دست بلند کرد روی من؟ به چه حقی؟ برای کاری که نکرده بودم؟ برای حرفی که زجرش رو میکشیدم؟ یه سکوت سنگین افتاد. فقط صدای نفسهای بریده‌ی هر دومون بود. بعد با صدایی که نه داد بود نه فریاد، که سایه‌ای از پشیمونی بود، گفت: .... –تازه فهمیدم چه غلطی کردم... من چطور به خودم اجازه دادم روش دست بلند کنم... دستم رو آروم گذاشتم روی دستش و با صدایی لرزان گفتم: –پناه... من... حرفم ناتمام موند. ناگهان انگار سدی توی وجودش شکست؛ شروع کرد به گریه و هق هق، و همزمان مشتاش یکی پس از دیگری به صورتم و سینهم کوبیده شد، بی‌وقفه، بی‌امان. +نکن...! دست نزن... دست نزن بهم عوضی! –سعی کردم مچ دستاش رو بگیرم، آرومش کنم، ولی صداش اونقدر بلند بود که صدای التماس من توی اون هیاهو گم میشد. +یه لحظه انگار زمان ایستاد. مچام ناگهان اسیر انگشتاش شد. تقریباً بلندم کرد و پرتم کرد عقب تر. تلاش میکردم فاصله بگیرم، دستام رو آزاد کنم، که شونه‌هام رو محکم گرفت و گفت: –بشین! بسه، ساکت شووو! +از صدای فریادش، تمام وجودم منقبض شد. هوای ماشین سنگین بود از اشک و خشم و پشیمونی. گفتم: +داد نزننن!(بلند) و اون، با صدایی حتی بلندتر از قبل: –داد نمیزنممم! و بعد، سکوت. هر دو زل زدیم به هم، مثل دو آینه‌ای که از دیدن خودشون وحشت کرده باشن. انگار خودشم تازه فهمید چقدر بلند حرف میزنه، دستش رو عصبی توی موهاش چنگ کرد و همزمان با روشن کردن ماشین گفت: –... ادامه دارد... نویسنده: Roksana ✨
من میدونم رو حامیم کراشی 🤍✨ شما اشتباه فکر میکنی🦦
قشنگم میشه حمایت کنی و بزاری تو کانالت؟ 🙏🏻 https://eitaa.com/114512517/3 🤍✨ حمایت🤍
قلمت محشرهههههه 🤍✨ قربونت🎀
پارت بعد کیه؟ 🤍✨ خدا بخواد فردا🦦😂
زود به زود پارت بده هه لطفااااا التماس، میکنم به پات میوفتم 🤍✨ تلاشمو میکنم🙂🎀
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌بیست‌ویکم #پناه +همون لحظه حامی ماشینو کنار جدول خاموش کرد و محکم مچ
داداش حامی با اینکه فنتم ولی بزار دارم میرم فعلا کرج فردا میرم تهران میام در خونت با یه چاقو دیگه بقیه اش رو خودت میدونی 🧑‍🦯😏😍