my notes!
تراژدیترین ماجرای جهان، اینه که در حالی که داری به وضع موجود نگاه میکنی و داره قلب و روحتو به بدتر
میبینی نشسته جلو چشمت ولی آب شده تموم شده و دیگه چیزی ازش نمونده، یاد قدیماش میافتی؛ هنوز نفس میکشه اما داری همه چیو آماده میکنی، پیرهن مشکی درمیاری و...💔🚶🏻♂
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
پدربزرگ من بيش از ٩٠ سال سن داره و به آلزايمر مبتلا شده
اسم خيلي از بستگان و خاطرات يادش رفته
ولي هر وقت دستشو ميگيرم ميخواد بلند شه،ميگه:
ياعلي
👤 سپهدار
✈️ @farsitweets
هرروز صبح که میشه بیدار میشم، ته گلوم خشک میشه؛ تا شب که میشه میخوام بخوابم یهکم خیالم راحت میشه نفس راحت میکشم؛ تا صبح روز بعد دوباره...
چن روزه خیلی با خودم کلنجار میرفتم که همچین چیزی رو بذارمش یا نه؛ اما در نهایت گذاشتم. اشکال نداره؛ بذار بمونه به عنوان یادگار و خاطره. خدارو چه دیدی؛ اصن شاید یه روزی راهش اینورا افتاد و دید. شمام نادیده بگیرین؛ تشکر🚶🏻♂
دو سه هفته پیش بود که با یکی از بچهها حرف اربعین و کربلا پیش اومد و داشتیم در موردش حرف میزدیم و مرور خاطره شد، و دقیقا یکی دو روز بعد اون هم خالهم داشت عکسای قدیمی از سفر اربعینشون رو نشونم میداد. و دقیقا هر دوبارش بدجوری قلبم فشرده شد و دلتنگی آوار شد رو سرم. انقدری هوس اون حال و هوا رو کردم که دلم پژمرده شد از دلتنگی...💔🚶🏻♂