خب از صبح امروز
پرستو های درختهای انگور
شروع کردن به خوندن..
وقتی اومدم توی ایوون انگار داشتن صدام میکردن،
به صداشون گوش کردین؟
*ریختن چای توی فنجون
یا فقط درگیر افکارِبیمورد بودین؟
*نشستن روی صندلی چوبی
میدونین آلاله ها،
منم خیلی غرق میشم توی این دریا،
افکار عمیقِ و بیحد و مرز انسان
نمیذاره نور رو پیدا کنه یا نفس بکشه؛
چطوره فعلا یه چای بخوریم
و بعدش سعی کنیم این زندگینکردن هارو جبران کنیم.. نه؟
هدایت شده از راندهشدهازآتش!♡
[توکل ، ایمان ، صبر]
به نظرم کل زندگی راجب همیناست
چای و ایوون
4:26
وای وای وای وای وای این تیکه
انگار کلماتش از خودِ آسمان ها جاری شدند:)))