پروانه ها کنار گل ها پر زنید
از اخم ها دوری کنید
و زمان را برای آنچه که ماندنیست صرف کنید..
فقط تصور کن
بر چشمانت دستی کشد
به تو گوید: همه چیز را به من بسپار
...
آرامش وجودم را میگیرد گر چنین گوید
پس چرا «من» کلامش را تسلیوجودم نمیبینم؟ مگر نمیدانم که او با من است؟ مگر باور نکرده ام که اکنون انقدر سردرگمم؟؟؟
+باشد که مؤمن باشم و باشد که همهٔما بینا شویم و نوازش دستان پروردگار را به وضوح ببینیم:))
از دیوارهای کاهگلی ساختن و پشتشون قایم شدن بدم میادـ
به قول انجمن شاعران مرده،
نمیخواهم لحظهٔمرگ دریابم هرگز زندگی نکرده ام..
نمیخوام لحظه ای باشه که فکرکنم آنجور که باید، خودِواقعیم نبودم...