آدمها یک بار عمیقاً عاشق میشوند،
چون فقط یک بار نمیترسند
که همه چیز خود را
از دست بدهند؛
امّا بعد از همان یک بار،
ترسها آنقدر عمیق میشوند
که عشق، دیگر دور میایستد
همهچی به فنا رفته و همهچی روبهراهه. خیلی ناامیدم و عجیب امیدوارم. مثل سگ ترسیدم و پاهام مثل سیمان محکمه. بغض گلوم رو میگیره و خم به ابروم نمیاد. دلتنگم و یه قدم هم به سمتت برنمیدارم. غمگینم و لبخندهام واقعیه. ساکتم و حرف میزنم. نگرانم و خیالم راحته. از آینده فراریام و بهش پناه میبرم. تو رو خیلی دوست دارم و ازت بیشترین فاصله رو میگیرم. دلگیرم و خوشحالم. وسط خطرم و احساس امنیت میکنم. از خودم بیزارم و دست نوازش به سرم میکشم. میدونم ازم خوشت اومده و ازت بدم نمیآد و ناامیدت میکنم. از تنهایی خستهم و در رو روت میبندم. دلم بغل میخواد و با کوچکترین لمس از جا میپرم. تو دورهی عجیبیام و زندگی تا حالا هیچوقت اینقدر برام گُنگ نبوده
آری حق با توست. زمان همه چیز را حل میکند. یا بهتر است بگوییم زمان همه چیز را در خودش حل میکند. زمان عمر را از تو می گیرد. زمان امید را از دستان تو صلب میکند. زمان تو را از من دور میکند. آری زمان بهترین نامردی دنیاست.
صدای گوش خراش کشیده شدن ناخن روی شیشه.
فریادی از اعماق وجود.
اشکی جاری بر پهنای صورت.
مشت هایی که قصد نابود کردن دیوار زندان را دارند.
با همه اینها من خوبم.
تا زمانی بتوانم قلبم را در پشت میله های زندان نگه دارم تا فریاد ها و مشت هایش را بی اثر کند من خوبم