بایگانی.🇮🇷
این کارت برای پدربزرگم بود که پدر شهیدن
اما بعد از اون بی برنامگی ها تو تشییع کلا لغو شد مراسم و منم یادگاری نگهش داشتم😭
وقتی داشتم توی پلیلیستم میچرخیدم؛ رسیدم به روزای اول جنگ
وقتی آقا تازه شهید شده بودن و اولین شبایی که «تجمع» شکل گرفت.
دلم برای احساساتی که اون روزا داشتم تنگ شده. دائم با خودم میگفتم نزار سرد بشه، فراموشش کنی اما بازم زندگی منو توی خودش غرق کرد.
حالا میبینی؟ انگار هردفعه برمیگردیم به همون نقطه
بازم پشیمون میشم از اینکه اون احساس عجیب و به حال خودش رها کردم و برگشتم به زندگی روزمره
از این خاصیت آدم بودن خوشم نمیاد.