" ناجـــه "
آبانِ آبی : )💙
- اولین قدمم توی حیاط ، با اولین کلماتِ مکالمهام همراه شد .
چشمهایم ، در اولین نگاه آسمان را دید زدند . قلبم به خود لرزید ، از زیبایی وجدآورِ ابرها !
نسیم ملایمِ پاییزی ، نوازشم کرد .
نگاهم خیرهی ابرها بود . خیرهی آبیِ کبودِ آسمان . خیرهی برگهای زردِ درختان .
حواسِ گوشهایم پرتِ مکالمات بود .
مکالماتی که در بیتوقعترین حالتِ ممکن اتفاق افتاده بود .
ذهنم هنوز مهربانیِ بیحدومرز بعضی آدمها را حلاجی نکرده بود .
حالا با زیباییِ بینهایت آسمان هم مواجه شده بود .
جُمعه ؛ سمفونی مِهر و ابر بود .
تلفن را قطع کردم . لبخند عمیقی زدم و
قابهای فراوانی از آبیِ کبودِ آسمان ثبت شد .
آبان ، برایِ من ، آبی بود .
شاید به خاطر واجِ مشترک آ بین آبان و آبی باشد . شاید به خاطر تناژ رنگها .
شاید فقط یک توهمِ ذهنی باشد ؛ نمیدانم .
اما من دوست دارم بگویم آبان ، آبی بود .
آبی ملایمِ سیپدهدم ، آبیِ کبودِ دریا ،
آبیِ بالهایِ پروانه ، آبیِ گُلسرت ، آبیِ چشمهایت ، آبیِ عشق!
آبی برایم تداعیِ ماهِ آبان بود
و آبان معنایِ دقیق واژهی آبی :)💙
- گلنار .
- آبانِ کبودِ آبی . .
" ناجـــه "
بهمناسبتِروزِکتابوکتابخوانی :)✨
این روایت را که میخواندم ، حس همزادپنداری زیادی سراسر وجودم را گرفته بود .
راوی ، آینهی تمامنمایِ من بود!
عمیقاً دوستش داشتم و با خطبهخطش زندگی کردم .
پیشنهاد میکنم بخوانید ،
تلفیقی از عشق کتاب و مادرانگیست 📚👩🍼
" ناجـــه "
قابی از پاییز . . 🍁
- میگفت :« پاییز در میانهی همهی فصلهاست .
نه مطلقاً سرد ، نه مطلقاً گرم .
نه سبزِ سبز ، نه زردِ زرد !
بلکه چیزیست در میانِشان . . .
به این فکر کردم که میانه بودن زیباست.
مثل ترکیبِ زرد و سبز درختها ، مثلِ تلاقیِ ابر و خورشید ، مثل هوایِ مطلوب .
پاییز در میانهی فصلهاست و آبان در میانهی پاییز !
داشتم به پاییز فکر میکردم ،
اما ناگهان صدای درونم گفت :
« کاش مشخص کردن میانهی همهچیز ، همینقدر راحت بود! »
حق با درونم بود . گاهی تشخیص مرزها سخت میشود . . .
گاهی در میانهی راه حرکت کردن ، دشوار است .
یادِ حدیثِ خَيرُ الاُمورِ أوْسَطُها میافتم .
نگاهم هنوز خیرهی برگهایِ زرد و سبز مانده . خیرهی درختی که نیمش پاییز است و نیمش بهار ..
درختی که هم زیبایی پاییز را یادآور میشود ، هم فرحبخش بودن بهار را .
به راستی چه رازی نهفته در این میانِگی؟
چه دارد که حتی طبیعت هم آن را یادآوری میکند؟
نامهی نهجالبلاغه در ذهنم میرود روی دور تکرار :« چگونه خدا را انکار میکنید ، درحالی که خلقتهایش را میبینید؟ »
ذهنِ فلسفهپردازم گاهی همهچیز را به هم پیوند میزند و پاریوقتها خودم هم گیج میزنم و ارتباطشان را نمیفهمم .
اما میدانم این یادآوریها ، اتفاقی نیست ...
باید بیشتر فکر کنم ، به پاییز ، به آبان ، به قلبِ و میانهی همه چیز .
- گلنار .
- قلبِ پاییز :)