eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
343 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
آبانِ آبی : )💙
- اولین قدمم توی حیاط ، با اولین کلماتِ مکالمه‌ام همراه شد . چشم‌هایم ، در اولین نگاه آسمان را دید زدند . قلبم به خود لرزید ، از زیبایی وجدآورِ ابرها ! نسیم ملایمِ پاییزی ، نوازشم کرد . نگاهم خیره‌ی ابرها بود . خیره‌ی آبیِ کبودِ آسمان . خیره‌ی برگ‌های زردِ درختان . حواسِ گوش‌هایم پرتِ مکالمات بود . مکالماتی که در بی‌توقع‌ترین حالتِ ممکن اتفاق افتاده بود . ذهنم هنوز مهربانیِ بی‌حد‌ومرز بعضی آدم‌ها را حلاجی نکرده بود . حالا با زیباییِ بی‌نهایت آسمان هم مواجه شده بود . جُمعه ؛ سمفونی مِهر و ابر بود . تلفن را قطع کردم . لبخند عمیقی زدم و قاب‌های فراوانی از آبیِ کبودِ آسمان ثبت شد . آبان ، برایِ من ، آبی بود . شاید به خاطر واجِ مشترک آ بین آبان و آبی باشد .‌ شاید به خاطر تناژ رنگ‌ها . شاید فقط یک توهمِ ذهنی باشد ؛ نمی‌دانم . اما من دوست دارم بگویم آبان ، آبی بود . آبی ملایمِ سیپده‌دم ، آبیِ کبودِ دریا ، آبیِ بال‌هایِ پروانه ، آبیِ گُل‌سرت ، آبیِ چشم‌هایت ، آبیِ عشق! آبی برایم تداعیِ ماهِ آبان بود و آبان معنایِ دقیق واژه‌ی آبی :)💙 - گلنار . - آبانِ کبودِ آبی . .
به شب‌های خوابگاه ، صد از ده میدم >>>
عطف کتاب_ها.pdf
حجم: 148.3K
به‌مناسبتِ‌روزِکتاب‌وکتابخوانی :)✨
" ناجـــه "
به‌مناسبتِ‌روزِکتاب‌وکتابخوانی :)✨
این روایت را که می‌خواندم ، حس همزادپنداری زیادی سراسر وجودم را گرفته بود . راوی ، آینه‌ی تمام‌نمایِ من بود! عمیقاً دوستش داشتم و با خط‌به‌خطش زندگی کردم . پیشنهاد می‌کنم بخوانید ، تلفیقی از عشق کتاب و مادرانگی‌ست 📚👩‍🍼
بوی بارون تا ابد >>>>>
قابی از پاییز . . 🍁
" ناجـــه "
قابی از پاییز . . 🍁
- می‌گفت :« پاییز در میانه‌ی همه‌ی فصل‌هاست . نه مطلقاً سرد ، نه مطلقاً گرم . نه سبزِ سبز ، نه زردِ زرد ! بلکه چیزی‌ست در میان‌ِ‌شان . . . به این فکر کردم که میانه بودن زیباست. مثل ترکیبِ زرد و سبز درخت‌ها ، مثلِ تلاقیِ ابر و خورشید ، مثل هوایِ مطلوب . پاییز در میانه‌ی فصل‌هاست ‌و آبان در میانه‌ی پاییز ! داشتم به پاییز فکر می‌کردم ، اما ناگهان صدای درونم گفت : « کاش مشخص کردن میانه‌ی همه‌چیز ، همینقدر راحت بود! » حق با درونم بود .‌ گاهی تشخیص مرزها سخت می‌شود . . . گاهی در میانه‌ی راه حرکت کردن ، دشوار است . یادِ حدیثِ خَيرُ الاُمورِ أوْسَطُها می‌افتم . نگاهم هنوز خیره‌ی برگ‌هایِ زرد و سبز مانده . خیره‌ی درختی که نیمش پاییز است و نیمش بهار .. درختی که هم زیبایی پاییز را یادآور می‌شود ، هم فرح‌بخش بودن بهار را . به راستی چه رازی نهفته در این میانِگی؟ چه دارد که حتی طبیعت هم آن را یادآوری می‌کند؟ نامه‌ی نهج‌البلاغه در ذهنم می‌رود روی دور تکرار :« چگونه خدا را انکار می‌کنید ، درحالی که خلقت‌هایش را می‌بینید؟ » ذهنِ فلسفه‌پردازم گاهی همه‌چیز را به هم پیوند می‌زند و پاری‌وقت‌ها خودم هم گیج می‌زنم و ارتباطشان را نمی‌فهمم . اما می‌دانم این یادآوری‌ها ، اتفاقی نیست ... باید بیشتر فکر کنم ، به پاییز ، به آبان ، به قلبِ و میانه‌ی همه چیز . - گلنار . - قلبِ پاییز :)
زمان: حجم: 103K
چندثانیه زیبایی : )