" ناجـــه "
- هیچوقت فکرش را هم نمیکردم یکماه بعد از دانشجو شدن ، ارتباطاتِ دوستانه شکل بگیرد . به طوری که تمام روز را با هم وقت بگذرانیم ، کافه برویم ، کتابفروشی را متر کنیم و مسیری را کنار هم پیادهروی کنیم!
فکرش را نمیکردم آنقدر زود بتوانم با بچهها خو بگیرم، محبت کنم و محبت ببینم :)
شاید فقط یک ماه گذشته باشد ، اما دیگر بینشان احساس غریبی نمیکنم .
شخصیتهای متفاوتی داریم ، اما همین تفاوتهاست که جمع را خواستنی میکند .
امروز وسط کافه ، سارا رو به من گفت :
« چقدر تو جالبی! »
خندیدم . گفتم :« دقیقاً کدوم رفتارم جالبه؟ »
او هم درجواب گفت همهی رفتارهات .
نمیدانستم چه جوابی باید بدهم .
فقط خندیدم و گفتم ممنون :)✨
ولی همین واکنشهای مثبت ، همین دوستداشتنهای صادقانه ، همین حرفهایِ قشنگ ، همین وقت گذراندن های دوستانه ، انرژی چندین روزم را تأمین میکند : )
من میتوانم تا مدتها به امروز و حادثههای رنگارنگش فکر کنم و هربار لبخند عمیقی گوشهی لبهایم نقش ببندد ...
من میتوانم به طعم بستنی ، به بویِ کتابها ، به موسیقی کلاسیکی که پخش میشد ، به تناژِ رنگها ، به ابرهای وقتِ غروب و به همه و همهی زیباییهای بیستوهشتِ آبان فکر کنم و یادم برود تا چه اندازه غمگین بودم :)🌱
شاید زندگی در غربت سخت باشد ، امّا زیباست . زیباست و من عمیقاً دوستش دارم :)🤍
- گلنار .
- بیستوهشتِ آبان✨
" ناجـــه "
خونه :)🪴
- باورم نمیشد . . .
بعد از یکماه ، بالاخره به خانه برگشتم و دیدم چقدر دلم برای همهچیز تنگ شده بود .
برایِ آغوشِ گرمِ مادر ، برایِ خندههایِ پدر ،
برای آجی گفتنهایِ داداشها ، برای گلهای پتوسم : )
دفتر مشق فسقلی کلاساولی را دید زدم و با هر صفحه ذوق کردم .
کتابش را برداشتم و گفتم برایم بخواند ،
با هر کلمهای که میخواند قند توی دلم آب میشد .
خانه بویِ فاطمیه میداد . بویِ عزایِ مادر .
و همین پرچمها ، عطرها و رنگها ، خانه را برایم خانه میکرد : )
دلم برای ریزترین جزئیاتِ خانه تنگ شده بود. حتی برایِ صدای زنگِ در و زنگِ تلفن!
این حجم از دلبستگی را باور نمیکردم .
ناگاه جلسهی تدبر در قرآنِ دوشنبه یادم آمد .
مربی میگفت کلمهی انسان ، از ریشهی اَنَسَ میآید . یعنی اُنسگیرنده .
آنلحظه پیبردم دلتنگی برای خانه ، امریطبیعیست و نباید خودم را سرزنش کنم!
اما الان فکر میکنم چقدر من ، معنای دقیق واژهی انسان هستم!
چقدر عمیق انس میگیرم و نمیتوانم رها کنم .
و این خوب نیست!
دلبستگی و اُنسگرفتن ، باید بهاندازه باشد . من گاهی از حد گذر میکنم و
مرزهای دلبستگی را جابهجا . . .
باید تلاش کنم عادت کنم و راحت بگذرم .
همیشه که نمیتوانم به آدمها ، به مکانها و به اشیاء وابسته بمانم .
گاهی رشد از قلبِ دلکندنها اتفاق میافتد .
باید یاد بگیرم مهاجرت را ، تعلقِخاطر نداشتن را ...
اما به نظرم آدمیزاد هرچقدر هم بیتعلق باشد ، باز هم دلش برای خانهای که بویِ غذایِ مادر و صدایِ خندههای پدر درونش میپیچد ، تنگ میشود . نمیشود ؟!
- گلنار .
رادیوفرکانسInShot_۲۰۲۳۱۲۱۷_۰۰۲۱۱۱۹۲۱_۱۷۱۲۲۰۲۳.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
.
: ) خوبم علـي جان، نگران نباش . .
˓ ִֶָ ࣪ بھ یادگار ..
بھ نوشتهی گلنار ، وُ نوای علیرضـا .
• مجموعه فرهنگـيهنري رادیوفرکانس .
" ناجـــه "
. : ) خوبم علـي جان، نگران نباش . . ˓ ִֶָ ࣪ بھ یادگار .. بھ نوشتهی گلنار ، وُ نوای علیرضـا . • م
بهجامونده از رادیوفرکانس ...
آبان رو با یه عاشقانهی غمانگیز تموم کنیم : )🖤
آذر عزیزم ؛
امیدوارم پر از روزهای ابری ، بارونهای بیوقفه و اتفاقاتِ قشنگ باشی : )🍁
امشب ، شب برطرف شدن دلتنگیها بود .
حرفهای عمیق با داداش شهید ، چایِ روضهی مادر و رزقهایِ دوستداشتنی :)
- همیشه فکر میکردم مجلس روضه ، فرقی نداره کجا باشه ...
روضهس دیگه ، مهم اینه بتونی حال دلت رو باهاش همراه کنی و ارتباط بگیری .
ولی هر وقت برمیگردم به هیئت بچگیهام ، میفهمم فرق میکنه کجا بری روضه!
میفهمم اُنسی که از بچگی گرفتی ، عمیقتر و تأثیرگذارتره ...
فرشهای فیروزهای اینجا ، دیوارهای زرد و فیروزهایش ، صدایِ آشنایی که توی گوشم میپیچه ، پرچمها و بیرقهاش یه آرامش خاص و نابی رو توی وجودم سرازیر میکنه .
آرامشی که هرجای دنیا هم برم شبیهش رو پیدا نمیکنم ؛ جنسش خیلی خاصه : )
حالا بیشتر میفهمم فرق میکنه کجا بری روضه . فرق میکنه خاطرههات برگرده به روزهای کودکی یا به یکیدوسال قبل .
یا اصلا جایی باشه که نو و تازهس و هیچخاطرهای از اونجا نداری!
امشب تموم آشوبها و تلاطمهای درونم رو آوردم ، تا آرومآروم ببارمشون و تموم بشه این گوله ابر جمعشده توی وجودم .
امشب میخوام همهچیز رو بسپارم به دستِ حضرت زهرا(س) ، چون دیگه کاری از دستای کوچیک خودم برنمیاد .
دیگه دعاهای من ، کفاف غمهامو نمیده .
باید حضرت مادر برام دعا کنه تا آباد بشه این دلِ ویرونه ...
امشب بیش از اینکه بخوام واسه غمهای دل خودم گریه کنم ، باید واسه غمهای دل باباعلی(ع) اشک بریزم😭
اسم امشب رو میزارم ، شبِ گریه . شبِ اشک . شبی که چشمها ابر شدند و باریدند ...
- گلنار .