eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم یک‌ماه بعد از دانشجو شدن ، ارتباطاتِ دوستانه شکل بگیرد . به طوری که تمام روز را با هم وقت بگذرانیم ، کافه برویم ، کتاب‌‌فروشی را متر کنیم و مسیری را کنار هم پیاده‌روی کنیم! فکرش را نمی‌کردم آنقدر زود بتوانم با بچه‌ها خو بگیرم، محبت کنم و محبت ببینم :) شاید فقط یک ماه گذشته باشد ، اما دیگر بین‌شان احساس غریبی نمی‌کنم . شخصیت‌های متفاوتی داریم ، اما همین تفاوت‌هاست که جمع را خواستنی می‌کند . امروز وسط کافه ، سارا رو به من گفت : « چقدر تو جالبی! » خندیدم . گفتم :« دقیقاً کدوم رفتارم جالبه؟ » او هم درجواب گفت همه‌ی رفتارهات . نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم . فقط خندیدم و گفتم ممنون :)✨ ولی همین واکنش‌های مثبت ، همین دوست‌داشتن‌های صادقانه ، همین حرف‌هایِ قشنگ ، همین وقت گذراندن های دوستانه ، انرژی چندین روزم را تأمین می‌کند : ) من می‌توانم تا مدت‌ها به امروز و حادثه‌های رنگارنگش فکر کنم و هربار لبخند عمیقی گوشه‌ی لب‌هایم نقش ببندد ... من می‌توانم به طعم بستنی ، به بویِ کتاب‌ها ، به موسیقی کلاسیکی که پخش می‌شد ، به تناژِ رنگ‌ها ، به ابرهای وقتِ غروب و به همه و همه‌ی زیبایی‌های بیست‌وهشتِ آبان فکر کنم و یادم برود تا چه اندازه غمگین بودم :)🌱 شاید زندگی در غربت سخت باشد ، امّا زیباست . زیباست و من عمیقاً دوستش دارم :)🤍 - گلنار . - بیست‌وهشتِ آبان✨
خونه :)🪴
" ناجـــه "
خونه :)🪴
- باورم نمی‌شد . . . بعد از یک‌ماه ، بالاخره به خانه برگشتم و دیدم چقدر دلم برای همه‌چیز تنگ شده بود . برایِ آغوشِ گرمِ مادر ، برایِ خنده‌هایِ پدر ، برای آجی گفتن‌هایِ داداش‌ها ، برای گل‌های پتوسم : ) دفتر مشق فسقلی کلاس‌اولی را دید زدم و با هر صفحه ذوق کردم . کتابش را برداشتم و گفتم برایم بخواند ، با هر کلمه‌ای که می‌خواند قند توی دلم آب می‌شد . خانه بویِ فاطمیه می‌داد . بویِ عزایِ مادر . و همین پرچم‌ها ، عطرها و رنگ‌ها ، خانه را برایم خانه می‌کرد : ) دلم برای ریزترین جزئیاتِ خانه تنگ شده بود. حتی برایِ صدای زنگِ در و زنگِ تلفن! این حجم از دلبستگی را باور نمی‌کردم . ناگاه جلسه‌ی تدبر در قرآنِ دوشنبه یادم آمد . مربی می‌گفت کلمه‌ی انسان ، از ریشه‌ی اَنَسَ می‌‌آید . یعنی اُنس‌گیرنده . آن‌لحظه پی‌بردم دلتنگی برای خانه ، امری‌طبیعی‌ست و نباید خودم را سرزنش کنم! اما الان فکر می‌کنم چقدر من ، معنای دقیق واژه‌ی انسان هستم! چقدر عمیق انس می‌گیرم و نمی‌توانم رها کنم . و این خوب نیست! دل‌بستگی و اُنس‌گرفتن ، باید به‌اندازه باشد . من گاهی از حد گذر می‌کنم و مرزهای دل‌بستگی را جابه‌جا .‌ . . باید تلاش کنم عادت کنم و راحت بگذرم . همیشه که نمی‌توانم به آدم‌ها ، به مکان‌ها و به اشیاء وابسته بمانم . گاهی رشد از قلبِ دل‌کندن‌ها اتفاق می‌افتد . باید یاد بگیرم مهاجرت را ، تعلقِ‌خاطر نداشتن را ... اما به نظرم آدمیزاد هرچقدر هم بی‌تعلق باشد ، باز هم دلش برای خانه‌ای که بویِ غذایِ مادر و صدایِ خنده‌های پدر درونش می‌پیچد ، تنگ می‌شود . نمی‌شود ؟! - گلنار .
رادیوفرکانسInShot_۲۰۲۳۱۲۱۷_۰۰۲۱۱۱۹۲۱_۱۷۱۲۲۰۲۳.mp3
زمان: حجم: 3.6M
. : ) خوبم علـي جان، نگران نباش . . ˓  ִֶָ ࣪ بھ یادگار .. بھ نوشته‌ی گلنار ، وُ نوای علیرضـا . • مجموعه فرهنگـي‌هنري رادیوفرکانس .
" ناجـــه "
. : ) خوبم علـي جان، نگران نباش . . ˓  ִֶָ ࣪ بھ یادگار .. بھ نوشته‌ی گلنار ، وُ نوای علیرضـا . • م
به‌جامونده از رادیوفرکانس ... آبان رو با یه عاشقانه‌‌ی غم‌انگیز تموم کنیم : )🖤
آذر عزیزم ؛ امیدوارم پر از روزهای ابری ، بارون‌های بی‌وقفه و اتفاقاتِ قشنگ باشی : )🍁
امشب ، شب برطرف شدن دلتنگی‌ها بود . حرف‌های عمیق با داداش شهید ، چایِ روضه‌ی مادر و رزق‌هایِ دوست‌داشتنی :)
- همیشه فکر می‌کردم مجلس روضه ، فرقی نداره کجا باشه ... روضه‌س دیگه ، مهم اینه بتونی حال دلت رو باهاش همراه کنی و ارتباط بگیری . ولی هر وقت برمی‌گردم به هیئت بچگی‌هام ، می‌فهمم فرق می‌کنه کجا بری روضه! می‌فهمم اُنسی که از بچگی گرفتی ، عمیق‌تر و تأثیرگذارتره ... فرش‌های فیروزه‌ای اینجا ، دیوارهای زرد و فیروزه‌ایش ، صدایِ آشنایی که توی گوشم می‌پیچه ، پرچم‌ها و بیرق‌هاش یه آرامش خاص و نابی رو توی وجودم سرازیر می‌‌کنه . آرامشی که هرجای دنیا هم برم شبیه‌ش رو پیدا نمی‌کنم ؛ جنسش خیلی خاصه : ) حالا بیشتر می‌فهمم فرق می‌کنه کجا بری روضه . فرق می‌کنه خاطره‌هات برگرده به روزهای کودکی یا به یکی‌دوسال قبل . یا اصلا جایی باشه که نو و تازه‌س و هیچ‌خاطره‌ای از اونجا نداری! امشب تموم آشوب‌ها و تلاطم‌های درونم رو آوردم ، تا آروم‌آروم ببارمشون و تموم بشه این گوله ابر جمع‌شده توی وجودم . امشب می‌خوام همه‌چیز رو بسپارم به دست‌ِ حضرت زهرا(س) ، چون دیگه کاری از دستای کوچیک خودم برنمیاد . دیگه دعاهای من ، کفاف غم‌هامو نمیده . باید حضرت مادر برام دعا کنه تا آباد بشه این دلِ ویرونه ... امشب بیش از اینکه بخوام واسه غم‌های دل خودم گریه کنم ، باید واسه غم‌های دل باباعلی(ع) اشک بریزم😭 اسم امشب رو میزارم ، شبِ گریه . شبِ اشک . شبی که چشم‌ها ابر شدند و باریدند ... - گلنار .