" ناجـــه "
این روزها عجیب جسور شدهام !
انگار از هیچچیز نمیترسم ، با اطمینان قدمهای بزرگ برمیدارم و از سقوط نمیهراسم . .
انگار گذر کردن از ترسهایِ همیشگی ،
نیروی عجیبی را در وجودم به تلاطم انداخته!
احساس میکنم بیش از حد تعلق داشتم ،
بیش از حد نگران از دستدادنِ آدمها بودم و بیش از حد تلاش کردم برای به دست آوردن چیزهایی که مالِ من نبودند .
همیشه محتاط رفتار میکردم ، چون میترسیدم آدمها را برنجانم!
میترسیدم عزیزترینهایم را از دست بدهم!
ساده بگویم ، بزرگترین ترسِ من ، تنهایی بود . نپذیرفته شدن توسط آدمها بود .
دوست داشتم در نگاه همه مقبول به نظر برسم و دیگران دوستم داشته باشند .
اما حالا مدتیست یاد گرفتهام باید برای خودم زندگی کنم و دیگران تا جایی مهم و ارزشمندند که مرا نرنجانند .
مدتیست همهی آدمها در نظرم دوستداشتنی و قابل احترامند ، از این نظر که انسانند و انسانیت بسی باارزش است✨
اما دیگر تعلقخاطر ندارم . دیگر دلم نخکِش نمیشود ، گیر نمیکند ، جا نمیماند .
و این گذر کردن از تمام دلبستگیها ، نقطهی شروعِ ماجراست .
شروع مسیر جدیدِ زندگی ، مسیری که شاید زخمها و دردهایش کمتر باشد .
مسیری که آگاهانه و با چشمباز در آن حرکت میکنم : )
شاید هنوز وقتی موعد رفتن میشود ، دلم به تپش بیفتد ؛ اما این را پذیرفتم!
دیگر جای خالیِ آدمها ، کمتر آزارم میدهد و حرفهای مردم ، تا جایی که درست و بهجا باشند برایم مهمند .
چقدر کامل شدهام ، چقدر بزرگ و عاقل!
هرگز گمانم نبود که روزی از تمامی رنجها عبور کنم و برسم به نقطهی رهایی : )✨
حالِ پرستویی را دارم ، کهخودش را در باد ، رها کرده .
حالِ کودکِ خوابیده در آغوشِ مادر .
آرام ، آزاد و رها 🦋
به گمانم پذیرش ، رهایی میآفریند .
رهایی ، آرامش به همراه دارد و
آرامش ، موجبِ جسارت میشود : )
- گلنار .
" ناجـــه "
- پاریوقتها مینشینم زیر سقف آسمان و به ماه خیره میشوم .
به حجم سیاهِ شب مینگرم و به همهچیز میاندیشم .
به تمام اتفاقات روز ، به آدمها ، به رفتارها ، به حرفها ، به لبخندها .
به درون خود فرو میروم و با خود خلوت میکنم ؛ خلوتی از جنس شعر و موسیقی .
ماه هم همیشه همصحبتِ خلوتهای من است .
نگاهش میکنم و انگار که گوشی دارد برای شنیدن حرفهای من ، زیرلبی تمامِ چیزهایی که ذهنم را درگیر کرده است ، برایش تعریف میکنم .
و او گوش میدهد ، نور میتاباند و من انگار میکنم به من لبخند میزند .
گاهی هم پنهانی شعر نیما را زیرلب زمزمه میکنم و لبخند کمرنگی میزنم.
منظورم هرچه هست ، ماه میفهمد .
« نام بعضی نفرات ،
رزق روحم شده است .
وقت هر دلتنگی ،
سویشان دارم دست
جرئتم میبخشد ،
روشنم میدارد ... »
ماه رازدار خوبیست . از این واهمه ندارم حرفهایم را به کسی بگوید و با خیال راحت شطحیات میگویم : )
فیالحال در همین احوالات به سر میبرم .
سرمای پاییز ، من و ماه ، ملودیِ آرام موسیقی و واژههایی که به رقص درمیآیند .
آرام زمزمه میکنم :« اگر ماه بودم ، به هرجا که بودی ، سراغ تو را خدا میگرفتم.»
و باز فرو میروم در اعماق اندیشههایم ! : )
- گلنار .
لطفاً امشب برای آقایِ رضا امیرخانی خیلی دعا کنید .
فکرکنید یکی از عزیزان خودتان حالش خوب نیست و از ته دل، دعا کنید .
قلمِ این مرد ، بینظیر است. جامعه هنوز نیازمند حضور اوست!✨
_ چه چیزی میتواند تو را از غم نجات دهد؟
- ادبیات ، شعر ، خیال : )
من اگر با ادبیات آشنا نشده بودم ، ممکن نبود از روزهایِ سخت عبور کنم!
ادبیات تنها پناهِ روزهای غمانگیزِ من است :)