هدایت شده از - قرین -
ای خدای پر زورِ من:)
رحم کن به آدمی که تنها سرمایهی زندگیش امید
به تو و تنها سلاح زندگیش دعا و گریه است ..
" ناجـــه "
:)🌧
دیروز داشتم رو به خدا میگفتم :
« کاش به ابرهات بگی این بندهی من عاشق بارونه و من ؛ عاشق خوشحال دیدنِ چشماش و خندهی رو لبشم، پس ببارید! »
کاش اینو بگی و ابرها در لحظه ، دستبهدست هم بدن و برای خوشحال کردن من و تمومِ آدمهایی که عاشق بارونن ، ببارن .
از عمق وجود ببارن و حالِ دلمون رو خوب کنن . .
صبح که از خواب بیدار شدم و در اتاق رو باز کردم ، بویِ بارون ریههامو پر کرد .
سریع برگشتم ، لباس پوشیدم و رفتم بیرون تا از نمنم بارون ، تویِ گرگومیشِ هوا لذت ببرم :)
روی تاب حیاط خوابگاه نشستم ، موسیقی پخش کردم ، قطرههایِ بارون رویِ موهام فرود اومدن و چشمام همراهِ بارون ، باریدن ...
کسی توی محوطه نبود ، خلوتِ خلوت .
طلوع رو تماشا کردم و بعد برگشتم به اتاق و خزیدم زیر پتویِ گرم .
سرم رو به طرف موهام چرخوندم ، بوی بارون پیچید تویِ سرم .
شبنم بارون ، روی موهام مونده بود .
چشمام رو بستم و اونقدر عطر ملیح بارون رو بو کردم که خوابم برد . یه خواب راحت و بیدغدغه :)
- گلنار .
پشتِ هم دعایِ بارون خوندم ،
تویِ سجدههای بعدِ نمازم ،
با بغض از خدا بارون خواستم .
حالا قم به لطف وجودِ حضرتِ معصومه(س) بارونیه و من ؟ از ظهر توی اتوبوسم که برگردم خونه :)✨
دلتنگ و دلنگرونِ خانواده و رفیقام بودم و تنها راه چاره ، برگشتن بود .
خدایا دمتگرم . بارونت رو شکر💙
ولی من این پاییز کم بارون دیدم ،
میشه مثل همیشه هوایِ دلم رو داشته
باشی و اردکان هم بارونی بشه ؟ :)
دلم برای شبهای بارونیِ وطن ، تنگ شده ...
هدایت شده از دِلوینــ | delvin
[روز کسایي که ... مبارك ]
چالشمون به این صورته که شما این پیامو فور میکنید داخل ِچنلتون و جاي ِخالي ِبالا رو مثل ِپیام ِبالا پر میکنید و تو چنلتون میزارید ؛
منم جوابتونو فور میکنم اینجا🌚✨
جهت ارسال ِتگ: @sevinj_ri
_حتما عضو باش سید🤌🏻
ولادت حضرت زهرا (س) ؛
و روزِ مادر مبارک :)💚
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم میگرفتم ؛ انصراف از پرستاری!
شبی که فرم انصراف را پر کردم ، تا صبح اشک ریختم . اما صبح شاداب و پرانرژی از جا بلند شدم و به زندگی ادامه دادم ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
خوشبختانه زود مشکل فرشته را فهمیده بودیم و نیاز به قرص و دارو نبود . با چندتا بازی و توجه و محبت ، مشکل حل میشد .
فرشته سهساله شد و مشکلش کامل برطرف شد . حالا من روزهایم پر شده بود از بازی و خنده و دخترانگی ..
دورههای تربیت فرزند شرکت میکردم و تمامِ دغدغهام شده بود خوب تربیت کردنِ فرشته!
انگار که فهمیده بودم مهمترین وظیفهی من مادریست .
شاید به خاطرش مجبور شدم قیدِ تمام رویاهایم را بزنم ، اما ارزشش را داشت .
ارزش خندههای فرشته و حالِ خوب خانوادهام . مادری لذت عمیقی داشت و من داشتم خودم را از این لذت محروم میکردم .
دقیقاً یکسالِ بعد ، دوباره باردار شدم .
تجربهی مجدد مادری ، ذوق زیادی را در من زنده کرد . اینبار فرزندم پسر بود .
پسر تپل و سفیدی که اسمش را محمد گذاشتم .
حالا سالها از آن روزهای جوانی میگذرد .
فرشته و محمد که بزرگ شدند و به مدرسه رفتند ، سرم کمی خلوتتر شد .
با پیگیریهای زیاد ، با ادامهی تحصیلم موافقت کردند .
مرتضی و بچهها مشوقم شدند و من با همهی سختیهایش ، دورههای کارورزی را گذراندم و در میانسالی پرستار شدم .
با خودم میگفتم شاید اگر آن روز به خاطر فرزندم ، از رویاهایم نمیگذشتم و خودم را ترجیح میدادم ، الان آنقدر موفق نبودم .
- مامان ، مامان کجایی ؟
صدای فرشته مرا از خاطراتم بیرون کشید .
- جانم دخترم؟ الان میام .
- فکر کنم وقتشه ، باید بریم بیمارستان.
این را که شنیدم ، دستپاچه شدم.
فرشته در آستانهی مادر شدن بود .
به دامادم ، سعید و مرتضی زنگ زدم و خواستم زود بیایند خانه .
کیف وسایل بچه را برداشتم و به فرشته کمک کردم آماده شود .
ذوق عجیبی زیر پوستم میدوید . شبیه ذوقی که خودم موقع به دنیا آمدن فرشته و محمد داشتم .
ساعتی بعد ، حانیه ، نوهی دردانهام در آغوش فرشته بود و شیر میخورد .
یادِ جوانی خودم افتادم . لبخندی زدم و گفتم :« چشمهاش رو ببین فرشته ، شبیه چشمهای خودته .»
فرشته لبخندی زد و گفت :« و چشمهایِ من ، شبیه چشمهایِ شماست . نوه هم به مامانبزرگش رفته ! »
- فاطمه زهرا تقدیری .
- نشریهی ادبی مأوا ، دانشگاه حضرت معصومه .