eitaa logo
" ناجـــه "
339 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - قرین -
ای خدای پر زورِ من:) رحم کن به آدمی که تنها سرمایه‌‌ی زندگیش امید به تو و تنها سلاح زندگیش دعا و گریه است ..
خدایا شکرت برای بارون :))))))))))
" ناجـــه "
:)🌧
دیروز داشتم رو به خدا می‌گفتم : « کاش به ابرهات بگی این بنده‌ی من عاشق بارونه و من ؛ عاشق خوشحال دیدنِ چشماش و خنده‌ی رو لبشم، پس ببارید! » کاش اینو بگی و ابرها در لحظه ، دست‌به‌دست هم بدن و برای خوشحال کردن من و تمومِ آدم‌هایی که عاشق بارونن ، ببارن . از عمق وجود ببارن و حالِ دلمون رو خوب کنن . .‌ صبح که از خواب بیدار شدم و در اتاق رو باز کردم ، بویِ بارون ریه‌هامو پر کرد . سریع برگشتم ، لباس پوشیدم و رفتم بیرون تا از نم‌نم بارون ، تویِ گرگ‌ومیشِ هوا لذت ببرم :) روی تاب حیاط خوابگاه نشستم ، موسیقی پخش کردم ، قطره‌هایِ بارون رویِ موهام فرود اومدن و چشمام هم‌راهِ بارون ، باریدن ... کسی توی محوطه نبود ، خلوتِ خلوت . طلوع رو تماشا کردم و بعد برگشتم به اتاق و خزیدم زیر پتویِ گرم . سرم رو به طرف موهام چرخوندم ، بوی بارون پیچید تویِ سرم . شبنم بارون ، روی موهام مونده بود . چشمام رو بستم و اونقدر عطر ملیح بارون رو بو کردم که خوابم برد . یه خواب راحت و بی‌دغدغه :) - گلنار .
پشتِ هم دعایِ بارون خوندم ، تویِ سجده‌های بعدِ نمازم ، با بغض از خدا بارون خواستم . حالا قم به لطف وجودِ حضرتِ معصومه(س) بارونیه و من ؟ از ظهر توی اتوبوسم که برگردم خونه :)✨ دلتنگ و دل‌نگرونِ خانواده و رفیقام بودم و تنها راه چاره ، برگشتن بود . خدایا دمت‌گرم . بارونت رو شکر💙 ولی من این پاییز کم بارون دیدم ، میشه مثل همیشه هوایِ دلم رو داشته باشی و اردکان هم بارونی بشه ؟ :) دلم برای شب‌های بارونیِ وطن ، تنگ شده ...
هدایت شده از دِلوینــ | delvin
[روز کسایي که ... مبارك ] چالشمون به این صورته که شما این پیامو فور میکنید داخل ِچنلتون و جاي ِخالي ِبالا رو مثل ِپیام ِبالا پر میکنید و تو چنلتون میزارید ؛ منم جوابتونو فور میکنم اینجا🌚✨ جهت ارسال ِتگ: @sevinj_ri _حتما عضو باش سید🤌🏻
روز کسایی که آغوششون امن‌ترین جایِ جهانه مبارک :)💙
حالا هزار انگشت اتهام به طرف من گرفته شده بود و من باید تصمیم می‌گرفتم ؛ انصراف از پرستاری! شبی که فرم انصراف را پر کردم ، تا صبح اشک ریختم . اما صبح شاداب و پرانرژی از جا بلند شدم و به زندگی ادامه دادم ؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . خوشبختانه زود مشکل فرشته را فهمیده بودیم و نیاز به قرص و دارو نبود . با چندتا بازی و توجه و محبت ، مشکل حل می‌شد . فرشته سه‌ساله شد و مشکلش کامل برطرف شد . حالا من روزهایم پر شده بود از بازی و خنده و دخترانگی .. دوره‌های تربیت فرزند شرکت می‌کردم و تمامِ دغدغه‌ام شده بود خوب تربیت کردنِ فرشته! انگار که فهمیده بودم مهم‌ترین وظیفه‌ی من مادری‌ست . شاید به خاطرش مجبور شدم قیدِ تمام رویاهایم را بزنم ، اما ارزشش را داشت . ارزش خنده‌های فرشته و حالِ خوب خانواده‌ام . مادری لذت عمیقی داشت و من داشتم خودم را از این لذت محروم می‌کردم . دقیقاً یک‌سالِ بعد ، دوباره باردار شدم . تجربه‌ی مجدد مادری ، ذوق زیادی را در من زنده کرد . این‌بار فرزندم پسر بود . پسر تپل و سفیدی که اسمش را محمد گذاشتم . حالا سال‌ها از آن روزهای جوانی می‌گذرد . فرشته و محمد که بزرگ شدند و به مدرسه رفتند ، سرم کمی خلوت‌تر شد . با پیگیری‌های زیاد ، با ادامه‌ی تحصیلم موافقت کردند . مرتضی و بچه‌ها مشوقم شدند و من با همه‌ی سختی‌هایش ، دوره‌های کارورزی را گذراندم و در میانسالی پرستار شدم . با خودم می‌گفتم شاید اگر آن روز به خاطر فرزندم ، از رویاهایم نمی‌گذشتم و خودم را ترجیح می‌دادم ، الان آنقدر موفق نبودم . - مامان ، مامان کجایی ؟ صدای فرشته مرا از خاطراتم بیرون کشید . - جانم دخترم؟ الان میام . - فکر کنم وقتشه ، باید بریم بیمارستان. این را که شنیدم ، دست‌پاچه شدم. فرشته در آستانه‌ی مادر شدن بود . به دامادم ، سعید و مرتضی زنگ زدم و خواستم زود بیایند خانه . کیف وسایل بچه را برداشتم و به فرشته کمک کردم آماده شود . ذوق عجیبی زیر پوستم می‌دوید . شبیه ذوقی که خودم موقع به دنیا آمدن فرشته و محمد داشتم . ساعتی بعد ، حانیه ، نوه‌ی دردانه‌ام در آغوش فرشته بود و شیر می‌خورد . یادِ جوانی خودم افتادم . لبخندی زدم و گفتم :« چشم‌هاش رو ببین فرشته ، شبیه چشم‌های خودته .» فرشته لبخندی زد و گفت :« و چشم‌هایِ من ، شبیه چشم‌هایِ شماست . نوه‌ هم به مامان‌بزرگش رفته ! » - فاطمه زهرا تقدیری . - نشریه‌ی ادبی مأوا ، دانشگاه حضرت معصومه .