" ناجــه "
- تا حالا به فلسفهی عیدِ قربان فکر کردی؟
بهنظرم عیدقربان علاوه بر ظاهرِ قضیه که اشاره داره به ماجرایِ حضرت ابراهیم و قربانی کردنِ پسرش ؛ یه باطنی هم داره! :)
باطنی که وقتی دونهدونه لایهها رو بشکافی، میرسی به اصلِ قضیه!
اصل قضیه؛ رها کردن دلبستگیها و وابستگیها و چشمگفتن به دستوراتِ خداست؛ حتی اگه بهظاهر به ضررت باشن!
حالا فکرکن ببین اگه چیزی که
بیشتر از همه دوسش داری ، همونی
باشه که خدا بخواد ازت بگیره ..
میتونی بگی: «چشم؟»
میتونی بگی: «خدایا، تو از اونم عزیزتری؟»
میتونی بگی :« من اون رو نمیخوام، چون تو نمیخوایش؟»
عیدِقربان تمرینِ چشمگفتن هاست .
تمرینِ گذشتنِ از خواستههایِ دل؛ برایِ خدا !
تمرینِ یکیشدن با او :)
ما چقدر تونستیم دوستداشتنیهامون رو برای خدا قربونی کنیم؟
چقدر تونستیم جلویِ هوایِ نفسمون رو بگیریم برای رسیدن به معبود؟ :)
عیدِ قربان، جشنِ قربونی کردنه ؛ اما نه فقط قربونیِ گوسفندها 🐑
قربونی کردن دلبستگیهایی که جای خدا رو گرفتن و نمیذارن با دلِ قُرص و مطمئن به تدبیرش، چَشم بگیم :)🤍
- گلنار .
- عیدِقربان✨
" ناجــه "
. 🌊 .
اون شب هرچی به حانیه زنگ میزدم ؛ جواب نمیداد .
ترسیدم باهام قهر کرده باشه .
آخه شبِ قبلش یکم بهش کممحلی کرده بودم . حانیه بود دیگه ؛ زودرنج و نازکدل!
دوباره بهش زنگ زدم ؛ بالاخره جواب داد .
ازش معذرت خواهی کردم و گفتم میام دنبالت، بریم بیرون .
رفتم دنبالش . استایلِ سبز و مشکی پوشیده بود . در ماشین رو که باز کرد، اخمهاش رو در هم کشید .
گفت:« ابراهیم ماشینت بویِ دریا میده!»
گفتم :« ماهی خریده بودم . »
گفت :« ماهی مُرده که بویِ دریا نمیده! »
گفتم :« هرچیزی موقعِ مرگش بوی اون چیزی رو میده که دلتنگشه . »
گفت :« من بمیرم بویِ تو رو میدم؟ »
- گلنار .
" ناجــه "
- و باران ؛ تا ابد میتوانست او را بخنداند .
میتوانست روحش را به پرواز در بیاورد و تمام غمها را از یادش ببرد .
باران، تنها چیزی بود که حتی در اوجِ اشک و خستگی هم التیامبخشش بود .
تنها دعایِ همیشگی در سجدههای بعد از نمازش .
باران را دوست داشت . هوای بعد از آن را هم . پیادهروی زیر باران و چاووشی گوش دادن را هم .
در نظرش باران معجزه بود .
معجزهای که خدا هروقت میخواست به او یادآوری کند هوایش را دارد و میداند در اعماق دلش چه میگذرد نازل میکرد ! :)
و به این معجزه عجیب باور داشت ...
- گلنار .
" ناجــه "
روزِ خوبیست برای شروعِ پایانتان !
- نوشته بود :« ما به خبرهای صبحِ جمعه عادت داریم!💔 »
ولی من نداشتم .
به خبرِ صبح جمعهای که قرار بود شبش جشن غدیر باشه ؛ حتی فکر هم نمیکردم، چه برسه به عادت!
داشتم به این فکر میکردم که بعد از شهادت حاجقاسم ؛ نخ تسبیح پاره شد .
قبلاً میگفتن دهه شصتیها یه چیزایی رو دیدن که شماها ندیدین!
ولی به نظرم فقط یه دهه هشتادی میفهمه : رفتن حاج قاسم رو ، شهادت شهید رئیسی رو ، حادثهی مردم کرمان رو ، حادثه شیراز رو ، اشغال سوریه رو ، عید های عزا شده رو ، نوار های مشکی صداو سیماو شهادت سردار سلامی و سردار باقری رو💔🥺
- گلنار .