" ناجـــه "
قشنگترین مکان برای دیدارِ رفیقانه ؟ چاییخونهی حرم بابارضا(ع) که با برف مزین شده : )🥺❄️ و قشنگتر
بماند به یادگار ؛
از آخرین روز پاییزِ امسال : )
« یلدایِ دلتنگی »
بوی باران میوزد از کوچههای این دیار ،
حیف! آذر غرق شد در روزهایِ انتظار .
فصلِ وصل عاشقان از راه کیخواهد رسید؟!
همچو مجنون ماندهام در حسرتِ آغوشِ یار .
باز هم یلدا رسید و پر شدم از یادِ تو ،
یادِ آن شب ، فال حافظ ، گلپر و ظرفِ انار .
رفتی و گفتی فراموشت کنم ، اما نشد .
صیدم و دامِ نگاهِ تو مرا کرده شکار !
یا بیا ای دلبرم ، یا که مرا در خاک کن!
بعدِ تو دنیا برایم نیست جز سنگِ مزار . .
- گلنار .
" ناجـــه "
« یلدایِ دلتنگی » بوی باران میوزد از کوچههای این دیار ، حیف! آذر غرق شد در روزهایِ انتظار . فص
من خیلی شعرهام رو انتشار نمیدم ؛
اینم هدیهی من به مناسبتِ شبِ یلدا : )
نظراتتون رو توی ناشناس بهم بگید ، همه رو میخونم و جواب میدم✨🍁
" ناجـــه "
من خیلی شعرهام رو انتشار نمیدم ؛ اینم هدیهی من به مناسبتِ شبِ یلدا : ) نظراتتون رو توی ناشناس به
لطفها و محبتهای بیکرانتون✨💗
شعرهای حامدعسکری؟
اگه اینجوری باشه که آقا من رو ابرااااام😭☁️
هدایت شده از - قرین -
بابالرجـاءبهرهبرداری از ماه رجب.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
ای خدای پر زورِ من:)
از ما امیدوارتر و چشم انتظارتر به تو کیست ؟
" ناجـــه "
آخرین شبِ حرم : )
- هوا عجیب سرد بود .
از در صحن انقلاب وارد شدم و اطراف را نگاهی انداختم.
جایی که همیشه دوستش داشتم، خلوت بود.
چند دقیقهای سرِپا ایستادم و گنبد را نگاه کردم. خسته شدم و با یک تصمیم ناگهانی ، کنجِ سهگوش ، رویِ زمین نشستم.
هیچکس همراهم نبود و همین باعث میشد هرجور دوست دارم رفتار کنم.
زمین سرد بود ، اما لباسهایم گرم بود و مطمئن بودم اتفاقی نمیافتد...
از داخل کیف مفاتیح کوچکم را بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن زیارت جامعهی کبیره.
طولانی بود ، اما عاشقش بودم.
خواندم و مابینش به گنبد زل زدم و اشک ریختم. عمیق و اقیانوسی اشک ریختم و مدام زیرلب تکرار کردم :« میشه بمونم؟ میشه نرم؟»
آخرین حرفهای درگوشیام را زدم.
در حال و هوای خودم بودم و توجهی به اطراف نداشتم. خانمی کنارم ایستاده بود و دعا میخواند .
دعایش که تمام شد، نگاهی به من انداخت و التماسدعایی گفت. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. از داخل کیفش شکلاتی بیرون آورد و روبه رویم گرفت.
شکلات را گرفتم و گفتم :« میشه ازم یه عکس بگیرید؟ »
گفت حتماً و موبایلم را گرفت.
مدتها بود دلم همچین عکسی را میخواست ، پر از حسوحال اشک و تضرع!
آن خانم رفت و من ماندم و کنجِ خلوتم.
نمیدانم چقدر طول کشید ، اما آنقدر آنجا ماندم که سرما به وجودم نفوذ کرد و من فهمیدم باید بروم، وگرنه سرما میخورم.
از جا بلند شدم، سلامی دادم و از شرِ سرما به رواق پناه بردم.
حرفهای درگوشی و اشکهایم را همانجا جا گذاشتم و رفتم.
حالا دیگر صحن انقلاب ، بیش از پیش شاهدِ اشکها و دلتنگیهایم برای این قطعه از بهشت است : ))))
حالا دیگر حتی آسمان هم میتواند بگوید من تکهای از قلبم را در مشهدالرضا جا گذاشتهام و هربار که وداع میکنم ،
تکهای از قلبم را جا میگذارم و میروم!
کاش این دوری ، زیاد طول نکشد ، آقایِ امامرضا : )🥺
- گلنار .
- دوِ دی چهارصفرچهار .