eitaa logo
" ناجـــه "
344 دنبال‌کننده
344 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
« یلدایِ دلتنگی » بوی باران می‌وزد از کوچه‌های این دیار ، حیف! آذر غرق شد در روزهایِ انتظار . فصلِ وصل عاشقان از راه کی‌خواهد رسید؟! همچو مجنون مانده‌ام در حسرتِ آغوشِ یار . باز هم یلدا رسید و پر شدم از یادِ تو ، یادِ آن شب ، فال حافظ ، گلپر و ظرفِ انار . رفتی و گفتی فراموشت کنم ، اما نشد . صیدم و دامِ نگاهِ تو مرا کرده شکار ! یا بیا ای دلبرم ، یا که مرا در خاک کن! بعدِ تو دنیا برایم نیست جز سنگِ مزار . . - گلنار .
" ناجـــه "
« یلدایِ دلتنگی » بوی باران می‌وزد از کوچه‌های این دیار ، حیف! آذر غرق شد در روزهایِ انتظار . فص
من خیلی شعرهام رو انتشار نمی‌دم ؛ اینم هدیه‌ی من به مناسبتِ شبِ یلدا : ) نظراتتون رو توی ناشناس بهم بگید ، همه رو می‌خونم و جواب میدم✨🍁
" ناجـــه "
من خیلی شعرهام رو انتشار نمی‌دم ؛ اینم هدیه‌ی من به مناسبتِ شبِ یلدا : ) نظراتتون رو توی ناشناس به
لطف‌ها و محبت‌های بی‌کرانتون✨💗 شعرهای حامدعسکری؟ اگه اینجوری باشه که آقا من رو ابرااااام😭☁️
اول ماه رجب مبارک✨🌙
هدایت شده از - قرین -
باب‌الرجـاءبهره‌برداری از ماه رجب.mp3
زمان: حجم: 11.6M
ای خدای پر زورِ من:) از ما امیدوارتر و چشم انتظارتر به تو کیست ؟
رزقِ امروز : )✨
آخرین شبِ حرم : )
" ناجـــه "
آخرین شبِ حرم : )
- هوا عجیب سرد بود . از در صحن انقلاب وارد شدم و اطراف را نگاهی انداختم. جایی که همیشه دوستش داشتم، خلوت بود‌. چند دقیقه‌ای سرِپا ایستادم و گنبد را نگاه کردم. خسته شدم و با یک تصمیم ناگهانی ، کنجِ سه‌گوش ، رویِ زمین نشستم. هیچ‌کس همراهم نبود و همین باعث می‌شد هرجور دوست دارم رفتار کنم. زمین سرد بود ، اما لباس‌هایم گرم بود و مطمئن بودم اتفاقی نمی‌افتد... از داخل کیف مفاتیح کوچکم را بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن زیارت جامعه‌ی کبیره. طولانی بود ، اما عاشقش بودم. خواندم و مابینش به گنبد زل زدم و اشک ریختم. عمیق و اقیانوسی اشک ریختم و مدام زیرلب تکرار کردم :« میشه بمونم؟ میشه نرم؟» آخرین حرف‌های درگوشی‌ام را زدم. در حال و هوای خودم بودم و توجهی به اطراف نداشتم. خانمی کنارم ایستاده بود و دعا می‌خواند . دعایش که تمام شد، نگاهی به من انداخت و التماس‌دعایی گفت. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. از داخل کیفش شکلاتی بیرون آورد و روبه رویم گرفت. شکلات را گرفتم و گفتم :« میشه ازم یه عکس بگیرید؟ » گفت حتماً و موبایلم را گرفت. مدت‌ها بود دلم همچین عکسی را می‌خواست ، پر از حس‌وحال اشک و تضرع! آن خانم رفت و من ماندم و کنجِ خلوتم. نمی‌دانم چقدر طول کشید ، اما آنقدر آنجا ماندم که سرما به وجودم نفوذ کرد و من فهمیدم باید بروم، وگرنه سرما می‌خورم. از جا بلند شدم، سلامی دادم و از شرِ سرما به رواق پناه بردم. حرف‌های درگوشی و اشک‌هایم را همانجا جا گذاشتم و رفتم. حالا دیگر صحن انقلاب ، بیش از پیش شاهدِ اشک‌ها و دلتنگی‌هایم برای این قطعه از بهشت است : )))) حالا دیگر حتی آسمان هم می‌تواند بگوید من تکه‌ای از قلبم را در مشهد‌الرضا جا گذاشته‌ام و هربار که وداع می‌کنم ، تکه‌ای از قلبم را جا می‌گذارم و می‌روم! کاش این دوری ، زیاد طول نکشد ، آقایِ اما‌م‌رضا : )🥺 - گلنار . - دوِ دی چهارصفرچهار .