هدایت شده از نجوا .
خب ..
بیاین این پیام رو فور کنید و
اگر عضو نیستید عضو باشید .
میخوام به تعدادِ محدودی از کانال هایی که تگ میفرستن
یه دلنوشته به قلمِ خودم هدیه کنم بهشون : ) 🌱
اینجا منتظر تگت هستم 💘 .
" ناجــه "
- بارها از امید گفتهام ؛ بارها . .
گفتهام این کلمه بارِ ارزشی زیادی دارد، مراقبش باشید .
گفتهام تتمهای از امید را باقی بگذارید برایِ روزهایی که موج مشکلات، آرامش زندگیتان را متلاشی میکند .
گفتهام امید ؛ هرچند سوسو ، هرچند کمسو ، جانی دوباره میبخشد به وجودتان .
گفته بودم اینها را ، اما انگار به قدرِ کافی نه!
انگار آنقدر که باید از امید ننوشتهام، نخواندهام و زمزمه نکردهام برایتان .
و حالا دوست دارم باز هم بگویم ؛
بگویم که از مبارزه دست نکشید .
از جنگیدن نهراسید و پایِ آرمانها و وطنتان بمانید . تا پایِ جان ، تا آخرین قطرهی خون!
بگذارید امید، این پرندهی کوچکرده از وطن ، به لانهی دلهایتان بازگردد .
بگذارید ساقههایش را محکمتر از پیش، دورِ بازوهایتان بپیچد و عبورتان دهد .
از دردها ، رنجها و ترسها .
از این دورانِ سخت و طاقتفرسا .
که با وجودِ بودنِ امید، عبور از هر دشواریای ، آسان است . .
بگذارید امید مهمترین واژهی بهجا مانده از این روزها باشد ! :)
واژهای به وسعتِ قلبهای تپندهتان .
- گلنار .
" ناجــه "
- آقایِامامحسین(ع) ؛
چهار روز مانده به محرمت و من بیشتر از همیشه نگرانم . .
نکند به محرم نرسم؟
نکند نتوانم خوب برایت عزاداری کنم؟
نکند اربعین نتوانم بیایم؟
نکند جابمانم؟ نکند ...
آنقدر نگران اشکِ عزایت بودم که دوسه روزپیش ؛ وقتی گلزار شهدای تهران بودم از شهدا رزقِ اشکِ محرمت را خواستم .
آنقدر نگران اربعینم که تویِ حرم حضرت معصومه(س) و داخل مسجد جمکران فقط به همین فکر کردم و به پهنای صورت اشک ریختم.
راست میگویند نوکرهایت را مبتلا میکنی!
من فقط یکبار آمدم، یکبار لذتِ وصالت را چشیدم و حالا تا عمر دارم، خواهانِ تکرارِ مکررِ آن لذتم! :)
تو عزیزترین و قدیمیترین محبوبِ قلبِ منی . من اولین باری که هیئت آمدم را یادم نمیآید، چون احتمالا آنقدر کوچک بودم که رویِ پاهای مامان میخوابیدم و به نوایِ آرامِ حسینحسین گوش میدادم . .
حالا بعد از هجدهسال و اندی،
آمدم بگویم آقایِ نورعینیِ ماها ؛
دست ما را به محرمت برسان و توفیق دوماه عزاداری را به ما بده .
قلبمان را آرامآرام برایِ عاشورایت آماده کن که بتوانیم طاقت بیاوریم و قالب تهی نکنیم!
و اربعین امسالمان را ، خودت امضا کن . برایمان بخواه که بیاییم ..
تو خودت خوب میدانی که قلبِ من، بیش از این طاقتِ دوریات را ندارد .
پس با دوریات امتحانمان نکن ، آقایِ اباعبدالله :))
با تکتک اعضا و جوارحم، دوستتدارم و میدانم که این دوستداشتن عاقبتم را به خیر میکند . . ✨
زِ همه دست کشیدم که تو باشی همهام ،
با تو بودن زِ همه دست کشیدن دارد :)
- گلنار .
- بویِمحرم :)
" ناجــه "
- یکی از کتابهایم را به او داده بودم تا بخواند . وقتی آن را برگرداند، صفحهی آخرش برایم یادداشت گذاشته بود !
نوشته بود :« دوستانِ کتابخوان تو را به سویِ کتابهای ارزشمند میکِشانند و تو گویی لابهلای صفحات، آنجا که غرق شدهای در موجِ کلمات، رایحهی عشق را با تمام وجود به جانت دعوت میکنی! »
و این شاید شروعِ ماجرایِ ما بود :)
اولش فکر میکردم این یادداشت برای تشکر بود و تمام شد .
اما هرچه گذشت، فهمیدم عادتش است وقتی کتاب امانت میدهد یا امانت میگیرد ؛ صفحهی اول یا آخرش یادداشت بگذارد ..
و چقدر این عادتش را دوست داشتم :))
هربار که کتاب جدیدی به او میدادم،
بیصبرانه منتظر میماندم تا تمامش کند و برایم یادداشت بگذارد .
و آنوقت همان یک یادداشت برای چند روز حالِ خوبِ من کافی بود :)
کتابها ؛ بهترین بهانههایِ دوستیمان بودند . زیباترین وجهِ اشتراکمان . .
و به گمانم برایِ داشتنِ او به کتابها مدیونم !
- گلنار .