همه از اخبار مطلعید و بیانیهی شورای عالی امنیت ملّی را خواندهاید. ۳۸ شب با حنجرههای زخمی از بغض، اللهاکبر گفتیم... تا انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی باقی بماند، تا ایران عزیزمان تکهتکه نشود، تا شهرها در تصرف تروریستها در نیاید، تا مرزها از حملهی تجزیهطلبها در امان باشد، تا پای هیچ متجاوزی به خاکمان باز نشود و... هیچکدام از نقشههای دشمن تا کنون محقق نشده و ارادهی ما تماماً بر او تحمیل شده... امّا...
چه بسا #صبر_بر_پیروزی سختتر از صبر بر شکست باشد. قلب مردم مالامال از احساس پیروزی بود و سرشار از امید به پیروزیهای بزرگتر. این آتشبس(یا هرچه نامش باشد) هرچند تسلیم مقطعی دشمن در برابر ماست اما نوعی توقف ما در بدست آوردن پیروزیهای بزرگتر هم هست. ما فریب نمیخوریم و میدانیم اگر دشمن هزار دست داشته باشد، هزار خنجر را در آستینش پنهان دارد.
من به درایت و هوشمندی و تسلط رهبرم و فرماندهان جان بر کفش برای این تصميم اعتماد میکنم.
فتح و ظفر از آن خداوند است. شاید خدا اراده کرده فتوحات بزرگتر را از مسیر صبر بر پیروزی نصیب کند تا صبر بر بلای جنگ. الله اعلم
🖋وحید یامینپور
➕️ @Yaminpour
هدایت شده از - قرین -
رضا امیرخانی لطفاً از بستـرت بلند شو
و یک ارمیای دو برای زمانهی ما بنویس:)
" ناجــه "
رضا امیرخانی لطفاً از بستـرت بلند شو و یک ارمیای دو برای زمانهی ما بنویس:)
انگار حالا نیاز است صفحات آخر ارمیا را برای چندمینبار مرور کنم، تا آمادگی تشییع پیکرت را داشته باشم آقایِ من : )
" ناجــه "
شهیدِ تشنهلب ، امامِ روزگارِ من...🖤
میتونم ساعتها اینو گوش بدم و باهاش اشک بریزم؛ سبکِ مداحیش رو دوست دارم : )))))
آقایِ مهربونم ؛
میدونی، من هیچوقت قرار نیست یادم بره که تموم امید و انگیزهم برای دانشجو شدن، دیدارِ با شما بود...
تمومِ روزهایی که از درس خوندن خسته میشدم، فقط و فقط رویایِ دیدنتون بود که لبخند رو لبم میآورد و باعث میشد پر قدرت ادامه بدم : )
من اون روزای سخت رو، فقط به خاطر شما نفس کشیدم.
من حتی روز اول دانشگاه هم، وقتی مسئول دفتر نهاد رهبری رو دیدم، برق ذوق تو چشمام دوید و باهاش رفیق شدم.
توی انواع تشکلها فعالیت میکردم، برای نزدیک شدن به وصال...
ولی چند قدم مونده به وصال، جا موندم!
تو رفتی. آروم پرکشیدی...
و حالا من موندم اینجا، با اندوهِ فراوانِ توی سینه، اشکهایِ بیپایانِ در چشم و حسرتهای بیشمار...
من قبل از اسفند، فکر میکردم که کمتر از یکسال دیگه میبینمتون و حالا، باید بگم دیدار به قیامت...
خیلی سخته که دوقدمی دیدار باشی و به وصال نرسی، خیلیسخت!
هیچ چیز نمیتونه آبی رو آتیش قلبم باشه : )
بغل گرفته غمی، کهنه آسمانِ مرا ...
- گلنار .
این روزها ، روایتهای دیدارها رو میخونم.
بیشتر هم دیدار با دانشجوها...
کلمات را با دقت میخوانم، صحنهها را تصور میکنم و بعد خودم را در اقیانوسی از اشک پیدا میکنم*
تابهحال هیچ غمی آنقدر درون وجودم ریشه ندوانده بود...