" ناجــه "
_
روبهرویم نشست، فنجان چایش را نزدیک لبهایش برد و آرام پرسید :« چطور میشه یه نفر رو طوری فراموش کرد، که انگار اصلاً وجود نداشته؟ »
به چشمهایِ میشیِ خمارش نگاه کردم، به خال کوچکِ گوشهی لبش، به انگشتهای کشیده ، ناخنهای لاکزده و به موهای خرماییاش که از زیرِ چارقدش بیرون زده بود. تمام جزئیاتِ دخترانه و مینیمالش را از نظر گذراندم و هیچ نگفتم.
کمی از چایش را خورد و با چشمهایش پرسید چرا ساکتی؟ جواب سوالمو بده!
بالاخره گفتم:« خودت چی فکر میکنی؟
به نظرت فراموشی ابدی ممکنه؟»
بلافاصله چشم و ابروهایش را بالا انداخت و من خندهام گرفت.
از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. پرده را کشیدم و زمزمه کردم:
« آدمیزاد بندهی دلبستنه، دلبستن به هرچیز و هرکسی...
و دقیقا همین دلبستن منشأ تموم رنجهای بشره! ماها دل میبندیم و بعد که متوجه میشیم به چیز/ کس اشتباهی دلبستیم و باید ازش بگذریم و فراموشش کنیم، یه دور میمیریم و زنده میشیم!
تو هیچوقت نمیتونی یه عزیزی رو طوری فراموش کنی که انگار اصلاً وجود نداشته...
همچین چیزی تقریباً غیر ممکنه!
ولی میتونی آرومآروم رها کنی و بگذری. فراموشی زمان میبره، ولی نشدنی نیست!
و البته اینو یادت بمونه که اگه تصمیم گرفتی بری و فراموش کنی، دیگه پشت سرت رو نگاه نکنی!
آدمِ نصفهنیمه نباش. جرئت و جسارت داشته باش و راهی رو که انتخاب میکنی، تا آخر برو...
فراموشی سخته، اونقدر سخت که وسط راه، هزاربار پشیمون میشی و میخوای برگردی؛ ولی اگه یه دلیل محکم برای رفتن داری، همون رو بچسب و به دلیلهای دیگهای که منصرفت میکنن، گوش نده!
بعضی رابطهها از اساس غلطن، تو رو تو باتلاق خودشون غرق میکنن و ذرهذره از بین میبرنت! شخصیتت رو، ایمانت رو، ارزشها و خطقرمزهات رو از بین میبرن و باعث میشن خودت هم با خودت غریبه بشی! اگه یه روزی گیر همچین روابطی افتادی، دیگه به هیچی فکر نکن و فقط برو!
من میدونم تو نمیتونی خیلی راحت فراموش کنی، میدونم دلتتنگ میشه، ولی رها کردن بهترین تصممیه! »
نگاهم را به سمتش برگرداندم و با چشمهای خیسش مواجه شدم.
کنارش نشستم، دستهایش را گرفتم و برایش خواندم :
« گلنازم چرا آشفتهحالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری،
که تو نازکدلی طاقت نداری :) »
و او آرام سرش را روی شانههایم گذاشت و با اشکهایش گلهای پیراهنم را آب داد.
گریههایش که تمام شد، برایم تمامِ اتفاقاتِ از سر گذرانده را تعریف کرد و من بیسرزنش، بینصیحت، فقط گوش دادم...
- گلنار .
حاج مهدی رسولی5890739559107665664_4042086354109157.mp3
زمان:
حجم:
11M
همه عمر برندارم
سر از این خمارِ مستی؛
که هنوز من نبودم،
که تو در دلم نشستی :))🤍
سَلامٌ عَلیٰ آلِ یٰسٓ ،
السَّلامُ عَلَیکَ یا داعیَ الله وَ رَبّٰانَِی آیٰاتِه...
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم؟
" ناجــه "
اردیبهشت هم به آخر رسید؛ ولی من به تو نرسیدم : )
از اردیبهشتِ واقعاً بهشت : )✨
چون کنار آقای رئوف گذشت...
" ناجــه "
_
دستهای از گلهای بابونه را چیدم و کنارش نشستم. نگاهم کرد و لبخند زد.
گفت :« چرا اینقدر عاشق گلِ بابونهای؟ »
به چشمهایش خیره شدم و گفتم :« شاید چون بابونهها من رو یادِ تو میندازن! »
- یادِ من ؟ چطور ؟
+ میدونی، به نظرم دوستداشتنِ تو، شبیه بابونههاست...
همونقدر سفید، ساده و ملیح!
همونقدر ظریف و شکننده.
از گلهای بابونه باید مدام مراقبت کرد،
چون اگه یه لحظه حواست بهش نباشه، پژمرده میشه و طراوتش رو از دست میده.
دقیقا همونطور که من باید مراقبِ عشقِ تو، توی قلبم باشم.
که لحظهای گرد و خاک روش نشینه، نشکنه، تبدیل به عادت نشه!
من باید حواسم باشه که تو رو، فقط به خاطر تو بخوام نه هیچچیز دیگه : ))
به نظرم گل بابونه به اندازهی عشق زیباست. به اندازهی عشق، ظریف و به اندازهی عشق، خاصه!
و من چون تو رو دوست دارم، بابونهها رو هم دوست دارم :)🤍
نگاهش را به من دوخت و زیرلب زمزمه کرد:
« تا حالا اینجوری به بابونهها نگاه نکرده بودم، چقدر زاویهی نگاهت قشنگه.
منم تو رو به اندازهی زیباییِ بابونهها ، دوست دارم! »
- گلنار .