" ناجــه "
دفترم را گشودم و برایش نوشتم :
« و چشمهایت به رغمِ دوری، تنها راه بازگشت به زندگیست...
من در چشمانِ تو؛ زندگی را، امید را، عشق را و تمام آنچه آدمیزاد برای زیستن نیاز دارد را یافتهام.
چشمهایت آنقدر معصوم و زیباست که میتواند ساعتها مرا در عمق خود غرق کند و به من نیرو ببخشد.
پس چشمهایت را از من مگیر؛
همین که گاه بتوانم نازی از پلک تو را به تماشا بنشینم، برایم کافیست...
چشمهایت ستارهاند. ستارههایی که میشود با آنها از میان تاریکی عبور کنی و در کورهراه زندگی گم نشوی!
چشمهایت را از من مگیر عزیزِ من،
زیرا من زندگی را در چشمانِ تو یافتهام...»
- گلنار .
آقا برای تو نه، برای خودم بد است!
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم؟
" ناجــه "
- میدانی زیبایِ من؟ : )
اکثر رنجهایی که مرا میآزارد، بر همین اساس است...
آدمهای جزئیبین، شاید بیش از دیگران، از تماشایِ خلقت لذت ببرند، اما به همان مقدار هم بیش از دیگران میرنجند.
یک حرف کوچک، یک رفتارِ ناچیز، یک شکستِ ساده، میتواند عمیقاً غمگینشان کند!
برعکسش هم صدق میکند.
آدمهای جزئیبین، با اندک چیزی به زندگی دلخوش میشوند.
با یک شاخهگل، یک تکهابر، یکفنجان چای و حرفهایی به ظاهر معمولی!
حال بستگی دارد که آن آدم بخواهد به غم بها دهد، یا به شادی...
من معمولاً در دستهی دوم هستم،
اما گاهی - مثل همین روزها - زور غم بیشتر از شادی میچربد!
این شبها بیش از پیش میاندیشم،
به تکتک حرفها و رفتارها فکر میکنم، رابطههایی که در شرفِ از بین رفتن هستند را زیر و رو میکنم و تلاش میکنم قدری امید و ذرهای نور بیابم برای ادامهی زندگی!
فیالحال در برههای از زمان عمرم به سرمیبرم که دایرهی ارتباطاتم کوچک و کوچکتر میشود. آدمها بیدلیل و بادلیل از من فاصله میگیرند و تنهاتر از گذشته شدهام.
مثل قبل دیگر از تنها شدن نمیرنجم، فقط آرام و بیصدا گوشهای مینشینم و به همدمِ همیشگیام - کتاب - پناه میبرم : )
این روزها بسیار میاندیشم و در پس هر اندیشه، هزارانهزار اندوهِ پنهان شده، آشکار میشود...
و من پذیرفتهام که اندوه، جزء جدانشدنیِ زندگیِ بشر است!
- گلنار .