رادیوناجه .ـ ضوء الحُب ـ.mp3
زمان:
حجم:
7.9M
« قسمتِ ده »
نمیدانم چه حرفهایی بینِ خواهر و برادر رد و بدل شد ؛ فقط میدانم زینب آرام اشک ریخت ، به خیمهها بازگشت و حسین سوار برذوالجناح راهیِ میدانِ جنگ شد ...
به قلم و صدایِ گلنار .
کاری از : رادیوناجه .
" ناجـــه "
« قسمتِ ده » نمیدانم چه حرفهایی بینِ خواهر و برادر رد و بدل شد ؛ فقط میدانم زینب آرام اشک ریخت ،
اگه بخوام صادق باشم ؛
باید بگم این قسمت از پادکست رو خودم ننوشتم!
چون اینقدر ناخوش احوال بودم که نمیتونستم درست حسابی فکر کنم : )
یکی از رفیقهای بامعرفتم، بهم کمک کرد و سیرِ کلی داستان رو نوشت و من فقط با کلمات خودم اون رو ویرایش کردم . .
آره خلاصه ؛
از همین تریبون ازش عذرخواهی میکنم اگه اسمش رو ننوشتم و بهش میگم :
ممنونتم که همیشه هستی؛
- حتی وقتی خودت حالت خوب نیست🥺🫂 ـ
بمونی برام عزیزدلم🪴
" ناجـــه "
- بعضی خاطرهها و بعضی لحظهها ؛
عجیب فرق میکنن با همهی اتفاقات زندگیت : )
بهنظرم همیشه تجربههای دستِاول و ناب ، به دل میشینن و با همهی سختیها و نگرانیهاش ؛ دوستداشتنیان برات🥺✨
و امروز از همون لحظهها بود .
اولینباری که دانشگاهم رو میدیدم و خیالپردازی میکردم برای روزهای آینده که چندان دور نیست!
و دیدارِ دوبارهی رفقا ؛ بعد از مدتها دوری و بیخبری :)
دنبال مدارک دویدن و گرماخوردن .
خنده و سردرد . آهنگِ بیکلام و صدایِ عصبانیِ مردِ مسئول!
تجربهی همسفری با دبیرِ فنون و خلاصه یه روزِ متفاوت و دلنشین :)☁️✨
بیکلام .InShot_۲۰۲۵۰۷۰۷_۱۷۴۶۵۰۵۲۵_۰۷۰۷۲۰۲۵.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
- این روزها اگه صدا داشت ؛
میشد این موزیک🎼
میشد فراز و فرودِ نهفته
تویِ این قطعه ! زندگیِ من
این روزها پر از فراز و فروده ،
پر از اشک و لبخندِ درهم آمیخته .
پر از حسهای متناقض!
و من لابهلایِ تناقضها ؛
برای بقا تلاش میکنم .
برایِ لبخند . برایِ امید : )🌱
" ناجـــه "
- دستهایم را گرفت و مرا به دنبالِ خود کشاند ..
خندیدم و گفتم :« به کجا چنین شتابان؟ »
لبهایش نه ؛ اما چشمهایش با من سخن میگفتند. ذوقِ پنهانی درونشان میدیدم!
دیگر هیچ نگفتم و دنبالش رفتم .
کمی که رفت ، ایستاد . به اطراف نگاهی انداختم و گفتم:« جایی که میخواستی نشونم بدی، اینجاست؟ »
سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:« سپیده ؛ میای بازی کنیم؟ »
دلم برایِ کارهایِ بچگانهاش تنگ شده بود.
چشمکی زدم و گفتم :« چه بازیای؟ »
- از اینجا به بعد ، تو دستت رو میدی به من و چشمات رو هم میبندی . .
- سخت شد ولی باشه!
دستهایم را محکمتر از قبل گرفت ؛
من چشمهایم را بستم و فقط احساس کردم او مرا دنبال خود میکشد ..
سنگریزههای زیر پایم را نمیدیدم و هر لحظه میترسیدم بلغزم ؛ او اما به من اطمینان میداد که هوایم را دارد .
کمی که رفتیم، عطرِ دلانگیزی مشامم را نوازش کرد .
- کجا میریم سهیل؟
- عجله نکن؛ الان خودت میفهمی .
دیگر کاسهی صبرم به انتها رسیده بود که گفت :« خب حالا میتونی آروم چشمات رو باز کنی! »
چشمهایم را باز کردم. روبه رویم ایستاده بود و میخندید. با سر اشاره کرد اطراف را ببینم و دیدم آن همه زیبایی را !
تا چشم کار میکرد دشت بود و بابونههایِ ریز و درشت . دشت بود و آسمانِ پر از ابرهایِ پنبهای .. دشت بود و سکوت و من و او !
مانده بودم این جایِ دنج را چطور پیدا کردهاست .
قهقههای زدم و گفتم :« چقدر اینجا خوشگله! میدونستی من عاشق بابونهام؟»
- بله عزیزم؛ واسه همین خواستم غافلگیرت کنم!
غافلگیر شده بودم . فکرش را هم نمیکردم آن همه بابونه را یکجا ببینم ..
با لباسِ بلندم لابهلای بابونهها راه میرفتم ، هوایِ دلانگیز شمال را نفس میکشیدم و زیرِ لب آواز میخواندم .
چند ساعتی همانجا ماندیم و زندگی کردیم.
بعد هم با سهیل دستهای از گلِ بابونه درست کردیم و با خود بردیم تا یادگاری بماند : )
سهیل آن روز تماماً به سلیقهی من رفتار میکرد. گُلی صدایم میکرد ، برایم شاملو میخواند. با من به تماشایِ ابرها مینشست و خیالپردازی میکرد .
انگار با خود عهد کرده بود بخندد و مرا بخنداند . .
حالا هروقت از کنار گلفروشی رد میشوم و گلهای بابونه را میبینم ؛
آن روز با همهی جزئیاتش از مقابل چشمانم عبور میکند. من لبخند میزنم و بیاختیار یادِ این شعر میافتم :
″من بهشتم همه در دیدنِ خندیدنِ توست ؛
تا تو باشی نشوم خیره به لبهایِ کسی! ″
- گلنار
- یکعاشقانهی کوتاه .