eitaa logo
" ناجـــه "
335 دنبال‌کننده
335 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- در خانه را گشود و بالایِ ایوان ایستاد . لباسِ بلندِ سبز رنگش را به تن داشت ؛ همانی که خیلی دوستش داشتم : ) روسریِ سبز کمرنگی پوشیده بود و با لبخند به مناظر اطراف می‌نگریست . گوسفندها در مزارع اطراف می‌چریدند و صدای زنگوله‌شان در فضا پیچیده بود . من از آن پایین مه‌گل را می‌دیدم که غرق شده بود در زیباییِ تابستان‌هایِ روستا . صدایش زدم و نگاهش به طرفم چرخید . آرام از سراشیبی بالا آمدم و درست روبه‌رویش ایستادم . مه‌گل با هیجان گفت :« تا حالا بهم نگفته بودی اینجا اینقدر تابستو‌ن‌هاش قشنگه! » لبخندی زدم و گفتم :« کجاشو دیدی، اینجا غروباش خوشگل‌تره . » چشم‌هایش خندید : - آخ که چقدر تابستون رو دوست دارم . اصلا کاش همیشه تابستون بود! _ اگه همیشه تابستون بود، دلت واسه غمِ پاییز، برفِ زمستون و شکوفه‌های بهار تنگ نمی‌شد؟ - نمی‌دونم پری ؛ ولی تابستون خیلی قشنگه . تو دلت تنگ می‌شد؟ _ آره ، خیلی :) من از الان دلم پاییز می‌خواد . از همه‌ی فصل‌ها پاییز رو بیشتر دوست دارم. ولی خب به نظرم باید هرچهارفصل کنار هم دیگه باشن . اگه همیشه تابستون یا پاییز بود، خیلی بد می‌شد! - چرا این فکرو می‌کنی؟ اگه ایرانی نبودیم که کشور چهارفصل نداشتیم . اونوقت می‌خواستی چی‌کار کنی؟ _ ببین ذاتِ ایرانی‌ها اینجوریه که با هر تغییر فصل جون دوباره می‌گیرن . بهار امیدِ شروع دوباره رو توی وجود آدم زنده می‌کنه . تابستون بویِ تعطیلات و مسافرت و هنر میده . بویِ میوه‌های نوبرونه : ) پاییز پر از روزمرگی و زندگیه . پر از کار و تلاش و مطالعه .‌ پر از بارون و هوایِ دونفره . پر از غم ... و زمستون ؛ با سرماش دلای آدما رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه . آدمای ناامید رو به امید بهارِ پیش‌رو زنده نگه می‌داره و شوقِ جوونه زدن رو توی قلب‌ها بیشتر می‌کنه : ) حالا فکرکن یکی از اینا نبودن . تو دیگه می‌تونستی زندگی رو ادامه بدی؟ - حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر حق با توعه . هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فصل‌ها تویِ جریان زندگی‌مون اینقدر تأثیرگذار باشن ... لبخندی زدم و نگاهی به آسمان انداختم. خورشید کم‌کم رو به غروب می‌رفت . _ گلی پاشو ، پاشو بریم غروب رو ببینیم . مه‌گل تند کفش‌هایش را پوشید و به سمتم آمد . دست‌هایش را تویِ دست‌هایم گرفتم و با هم رفتیم جایی که بشود غروب را با زیباییِ مطلق دید : ))) - گلنار .
- رفقا میشه امروز خیلی برام دعا کنین؟ : ) روز مهمیه برام ؛ دعا کنین همه‌چیز به خیر و خوبی بگذره✨
" ناجـــه "
- بیست‌وهفتِ‌تیر . حوالیِ ظهر . مصاحبه‌ی تخصصی فرهنگیان : ) من، نرگس، زهرا و فاطمه . چهارتا دختری که هیچ‌کدام همدیگر را نمی‌شناختیم، اما در همان مدتِ کوتاه طوری با هم حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم انگار که مدت‌هاست باهم دوستیم :) شوخی‌ها و تکه‌پرانی‌های نرگس، خنده‌هایِ ملیحِ زهرا ، اخطارهایِ مداوم فاطمه و انتقادهای کوبنده‌ی من! نور و پنجره‌هایِ رنگی ، صحنه‌ای که تا ابد دلت می‌خواست بایستی و عکاسی‌کنی . عکاسیِ آینه‌ای، شماره گرفتن و درآخر دست‌دادن و خداحافظی کردن : ) جوری قلب‌هایمان به هم گره خورده بود که دلمان می‌خواست چندماه بعد همینجا همدیگر را ببینیم . این بار اما به عنوان یک هم‌دانشگاهی! آن‌وقت می‌شود خاطرات را مرور کرد و بازهم خاطره ساخت ... بماند به یادگار ؛ از روزی که زیباتر از تصوراتم بود✨🪴 - گلنار .
" ناجـــه "
- هوایِ عصرگاهی ، تهران و کوچه‌پس‌کوچه‌های ولیعصر : ) درخت‌هایی که سبزتر و آسمانی که آبی‌تر از همیشه بود . پیاده‌رویِ طولانی به همراه پس‌زمینه‌ای از آهنگ‌هایِ چاووشی : ) حرف‌های درگوشی ، لبخندهایِ از عمقِ وجود و قدم‌هایی که خسته بود! ناگاهِ یادِ تو در ذهنم پیچ‌وتاب خورد . تپش‌های قلبم نوسان یافت، آهنگ‌ِ چاووشی از لبخند گفت و لبخندهایت برایم تداعی شد . چاووشی خواند و من درست وسط تهران، غرق شدم در خیالِ تو : ) نگذاشتم کسی بفهمد . فقط آهسته از ذهنم گذشت : « کاش تو کنارم بودی ؛ کاش روزی برسد که با تو در جای‌جای تهرانِ عزیز قدم بزنم و خاطره بسازم . . و ای کاش سهم من از تو کمی بیشتر بود! » یادت عجیب آمد، عجیب رفت و مرا در هاله‌ای از بهت و ابهام گذاشت . من لحظاتی به تو فکر کردم و بعد در سکوت غرق شدم . در سکوتی که پر از صدایِ تو بود : ) سکوتی که یادت در آن قدم می‌زد : ) - گلنار . - روزمرگی . - بیست‌ونهِ هزاروچهارصد‌وچهار .
" ناجـــه "
- و امّا عزیزِمن ؛ مطمئن باش آنچه برایِ تو آفریده شده را ؛ هرگز از دست نخواهی داد ... من این را با تمامِ وجود درک کرده‌ام! در تک‌تک ثانیه‌هایِ زندگی ، ترسِ از دست‌دادن گریبانم را گرفته و تا مرزِ خفگی مرا کشانده . اما هربار ، بعد از تمامِ شدن آن مرحله از زندگی فهمیدم آنچه قرار بوده برایِ من باشد ، مانده . و آنچه مال من نبوده ، رفته است! تو نمی‌توانی تعیین کنی چه چیزی بماند و چه چیزی برود . شاید آن چیزی که برایِ ماندنش می‌جنگی ، ضربه‌ای به تو بزند که جراحتش تا همیشه بماند . . هیچ‌کس خیر تو را بیشتر از خالقت نمی‌خواهد . کسی که تو را آفریده ، تو را بیشتر از همه بلد است و صلاحت را می‌داند : ) پس نگران نباش و نترس . . همه‌چیز را به او بسپار و به برنامه‌ریزی‌اش اطمینان داشته باش✨ او خودش می‌داند چطور قطارِ زندگی‌ات را جلو ببرد . تو تنها صبر کن ؛ صبرکن و شک نداشته باش که مسیر رُشد از صبر می‌گذرد🌱 - گلنار .